پاسخ فلسفه تاریخی بر چرایی همراهی ایرانیان با امام خمینی‌

ایرانیان باهوش به راحتی توانستند امام خمینی (ره) را ارزیابی کنند که آیا منبع الهام‌اش برای خیزش، برای فراخوان ملت ایران، شیطان است یا رحمان؟ آیا او اجتماع را به خودش یا به غرایز این مردم فرامی‌خوانَد یا به خدا و فضایل؟
اخبار حوزه امام و رهبری –

چگونه امام خمینی (ره) توانست به قلب‌های ایرانیان راه یابد و آنان را برای قیامی بزرگ بسیج کند؟ این پرسش، نه تنها به نقش فعال امام در انقلاب اسلامی اشاره دارد، بلکه رابطه متقابل میان ملت ایران و رهبر انقلاب را بررسی می‌کند. دکتر سید جواد طاهایی، نظریه‌پرداز انقلاب اسلامی در یادداشتی که به مناسبت چهل و ششمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار داده، به دنبال آن است که نشان دهد ایرانیان در تاریخ معاصر خود به نوعی در انتظار ظهور انسانی کامل بودند و زمانی که امام به عنوان این فرد وارد میدان شد، پذیرفتن او برای مردم ایران طبیعی و اجتناب‌ناپذیر بود. با تحلیل روان‌شناسی اجتماعی ایرانیان و توجه به سکوت و غیاب تاریخی آنها در دوران مدرن، می‌توان بیان کرد که این مردم ضمن تلاش برای رهایی از سلطه خارجی، در پی جست‌وجو برای حقیقتی مطلق و آسمانی بودند که امام خمینی(ره) توانست آن را در کسوت یک پیشوای دینی و رهبر اجتماعی به معرض نمایش بگذارد.

“طلیعه فتح” در سایت رهبر انقلاب منتشر شد + عکس

متن کامل این یادداشت به شرح زیر است:

مقدمه:

یک پرسش این است که چطور امام خمینی توانست به قلوب قاطبة ایرانیان وارد شود و آنها را برای اهداف خود بسیج نماید؟ امام خمینی با ملت ایران چه کرد؟

تقریباً روشن است که امام، ایران معاصر را از غیاب در جهان، به حضور در جهان، آن هم در دورة مدرنیتة متأخر، رساند. اما نقطة مقابلِ این پرسش هم موضوعیت دارد: ملت ایران با امام خمینی(ره) چه کرد؟ این پرسش قوة ابتکار عمل و خلاقیت کهن ایرانیان را در خود مفروض دارد. می­خواهیم این گمانه را تقویت کنیم که ایرانیان با امام به مثابة انسان کاملی که در تاریخ خود انتظار آن را می­کشیدند، برخورد کردند.

هر زمانی در دوره معاصر، ایرانیان را، مخصوصاً ایرانیان شهرنشین را که می­دیدی احساس می­کردی آنها در آن­سوی روزمرگی­های نوبه­نوشوندة­شان، یک زندگی درونیِ مستقلی هم دارند؛ آنها را مشغول به درون­ خود، متأثر از حالت یک گفتگوی مداومِ کمی ملتهب با خدای خودشان احساس می­کردی. یک پنهانیّت [داریوش آشوری اگر بود می­گفت این کلمه درست است!] و سکوتی در رفتارهای جمعی ایرانیان در تاریخ مدرن کشور می­دیدی. این حالت خود-دارانه که در آن، «من در میان جمع و دلم جای دیگر است»، باعث می­شد که آنها در روابط اجتماعی خود هم­زمان حاضر و غایب باشند. حالتی شبیه آنکه فردْ بدون اظهار خشم و نارضایتی اما درعین­حال بدون اظهار رضایت فراوانْ مالیاتش را به حاکم بیگانه و در شهر بیگانه پرداخت می­کند، یا بگوییم رفتاری قانونمدارانه و بی­عیب ونقص از خود بروز می­دهد که بااین­حال، ناظر سختگیر قانع نمی­شود که این فرد حضور قلبی در آن اجتماع دارد. یک نوع زندگی که در آن فرد باهوش بخواهد از «شاخ گربه» در امان باشد، زندگی­ای نیست که در ظواهرش و در همرنگی با جماعت­ورزیدن تمام شود و فقط همان باشد؛ زندگی­ای نیست که در زمان حالش خلاصه شود این سکوت حتماً پایی در آینده و نیز در گذشته (هویت) دارد.

این حالت همرنگی و نه ذوب­شدگی مخصوصاً در ایرانیان خارج از کشور و کلاً در همه مناسبات اجتماعی ایرانیان خاصه در وضعیت­های جمعیِ غربی­شدة (مدرنایزد) کشور (مثلاً هنگام حضور آنها در دوایر دولتی، دانشگاه­ها، در هنگام رفتارهای قانونی و اصلاً در همة عرصه­های زندگی امروزین شهری و نیز زندگی ایرانیان در شهرهای اروپایی- آمریکایی) قابل درک است، یعنی حالت تنهایی­گزینی درعین حضور کافی و بی­ایراد در زندگی جمعی [ناخودآگاه به یاد حضور علی دایی در باشگاه فوتبال بایرن مونیخ افتادم!].

در نتیجه، هنگامی که به این فرد می­نگریم در او یک جور نجابت یا ملاحظه­گری می­یابیم. اما این در واقع تمایلی قابل درک به­سوی درستیِ مبهم و هنوز ناپیدایی است که ناتمام است، نهایی نیست و متعلق به زمان حال است و فقط مجوز حضور را به فردْ دربرابر صاحبان نظم موجود اعطا می­کند که طی آن، آنها دلایل قابل قبولی برای اقدام عمل علیه او نمی­یابند اما در همان­حال نابسندگی حضور او را نیز درک می­کنند. در نتیجه، می­بینی که ایرانیان به سختی در اجتماعات مدرن ذوب و حل می­شوند و یا نیرویی بیرونی (علاوه بر نیروی درونی که موضوع بحث ماست) مانع آن می­شود. مثال آن، نگاه استعمارگران به ایرانیان است که برخلاف نژاد زرد، هیچگاه ایرانیان را عضو صمیمی نظام بین­الملل بورژوایی یا نظام جهانی غربی به حساب نیاوردند. نتیجتاً تاریخ معاصر ایران تاریخ حقارت در سیاست خارجی است همچنانکه تاریخ حسرت در سیاست داخلی است.

این برداشت حتی اگر نسبتاً درست و واقعی باشد، همانا غیاب فرد ایرانی در عهد مدرن است. در این غیاب و سکوت، گویی آنها به آینده­ تقدیرگونه­ای فکر می­کنند یا تعلق دارند که هنوز زمینة تبلور پیدا نکرده است. یک گمانه این است که، آنها اینطور فرهنگیده شده بودند که مردمانی برای آینده باشند و زمانه حال، زمانة آنها نباشد. ایران در تاریخ معاصر خود، در غیاب بود. باری. آیا «راز ایرانی­بودن» از همین سکوت باردار او در تاریخ معاصرش شروع نمی­شود؟    

همیشه قائل­بودن به امکان تحولاتی در آینده، باعث سکوت فرد و عدم حضور فعال و کامل او در زمان حال می­شود. سکوت فرد ایرانی در زندگی معاصرش از چه حقیقتی حکایت می­کند؟ حسب یک نظر، این حالتِ فرد ایرانی در طول تاریخ معاصرش، انتظار اطاعت و تسلیم عمومی در برابر امکان ظهور امر مطلق است، خوی درونی­شدة اطاعت­گری دربرابر امکان ظهور تازگی است؛ نسبت به امکان ظهور امر خداوندی. این وضعیت عبارت از میل به تسلیم­شدگی دربرابر حالتی است که در آن دریای ایمان که اغلب آرام بوده، ناآرام می­شود و رخداد، روزِ اختصاصی خداوند، ظاهر می­گردد؛ روزی که طی آن، او از ما ایمان مجدد می­طلبد و از دیانت کهن، از مذهبی­بودن صرف، بیزاری می­جوید. بی­جهت نیست که ایرانیان را بیشتر اهل حقیقت می­بینی تا شریعت. آیا بگوییم تمایل ناخودآگاه به تبلور جامع حقیقت، و از این حیث، تمایل به نهایتِ درستی و عدالتْ نقطه­ضعف اجتماع ایرانی است؟ این پروسة فکری را ادامه که بدهیم می­رسیم به تناقضی پرجوشش و تپش؛ به آنجا که ایرانیت یا ایدة ایران بمعنای متابعت قوی فرد متفرد یا آزاد [آزادیخواهی کهن ایرانیان مفروض نویسنده است] از رهبری باشد که بخواهد راهبر او به سوی نظم آسمانی و کامل باشد. اطاعت فرد آزاد اقدامی معقول است زیرا بی­دلیل نیست و هدف معقولی را در خود دارد:مهاجرت به سوی نظم معنوی­تر.

ایران، شوق انتظار مردان آزاد است و اطاعت در آن معقول بوده اما درون ماندگار نیست. اطاعتْ دستکم در جهان ایرانی نمی­تواند آزادانه و متفردانه نباشد و ابزاری برای نیل به جهانی عالی­تر. اطاعت­گری فرد آزاد هیچگاه در خود نمی­ماند و متوقف نمی­شود. جامعه برآمده از این افراد،  با ارادة به  اطاعتگری باز هم قدرت و نفوذ بیشتری می­یابد. اجتماع ایرانی می­شود اجتماعی منسجم از افراد آزاد. اجتماعی منسجم؟ زیرا باور عمومی به مطلق، سینة قومی گشاده­ای برای ازسرگذرانیدن هر تجربه و ذوب هر تنوعی در خود ایجاد می­کند. براستی ایران نیروست؛ نیرویی بالقوه و پنهان برای یک تمدن بودن؛ چیزی که شاید دانایان خارجی آن را بهتر می­دانند و البته پنهان می­کنند!  

به­هرحال، این حالت و خوی اجتماعی که ثمرة آن حس تفرّد قوی و هضم­نشدن و ذوب­نشدن در اجتماع و وضع موجود وطن است، سبب می­شود که این مردم، هنگامی که فردی آنان را به­سوی فضایل و خدا و قدسیت جمعی فراخواند، با همة آزادی و جامعیت روحی یا انشراح صدر خود، در برابرش مکث کنند، بسرعت او را تکذیب نکنند، بسهولت از او روی برنگردانند، مرحله­ای را به سکوت و درنگ بگذرانند، با مخالفین و تکذیب­کنندگانش همراهی نکنند و دعوتش را لاپوشانی نکنند. در این وضعیت، مدتی درون قاطبة مردم این اجتماع غوغاست. پرسش درگیرکننده آن است که آیا او را با وجود مدعیات سنگین­اش تأیید کنیم؟ مراحل مکث، دفاع و ایمان سریعاً طی می­شود اما جواب آسان و زود محقق می­شود و طی آن، آری بر نه و تأیید بر تکذیب غلبه می­کند. آنها سرانجام به این فرد نادرالوجود که بوی خدا می­دهد و نفسانیّتی و به- سوی- خود- خواندنی از او و در او احساس نمی­کنند، ایمان می­آورند و آنقدر تسلیم سخن جدید ازسوی سخنگوی جدید، یعنی امام یا آن کسی که به ایفای نقش امام استعلا می­یابد، می­شوند که حتی ممکن است مرگ را هم در دفاع از او پذیرا گردند.

بیشتر خواهیم گفت که  به طور تاریخی ، ایران سرزمین تعهد به  خدا- فرستادگی است؛ سرزمین آری به فرستادگان خدا؛ خواه بر آنها وحی نازل شده باشد خواه به آنان احساس رسالت قدرتمندانه­ای (حس قوی تکلیف) دست داده باشد. این دومی، ایمان صادقانة فرد به اینکه توسط خداوند به تحمل رسالت فراخوانده شده است، ایمان به رسالت­مندی­اش، نیز او را به جلو می­راند و به تحمل سختی­ها در پیشبرد امر مقدس.

این بحث برای آن است که بالاخره باید بفهمیم یا نه، که چرا مردم ایران به فراخوان امام خمینی(ره) دایر بر قیام برای امر قدسی پاسخ مثبت دادند؟ چرا مثل موارد تاریخی مشابه، او را کذّاب ندانستند؟ چرا مردمی سخنش را پذیرفتند و دورش جمع شدند که براحتی می­توانستند جمع نشوند زیرا تاریخ­­شان که تاریخ فردیت و رهایی طلبی از هرگونه قدرت دولتی بود، نه گفتن به امام خمینی(ره) را بسیار آسان و شدنی ساخته بود؟

همة رسالت­مندی­ها و احساس تکلیف­ها که نمی­تواند دروغین و کذب باشد. همة ادعاهای دروغین رسالت یا مهدویت­های کاذب باید همچون انحرافی از اصل شناخته شوند. اصل آن است که مأموریت از جانب خداوند یا رسالت، امری سلسله­مراتبی است و رسولان خدا همسطح نیستند. به همگان وحی نمی­شود، به برخی هم الهام می­شود. به همة 124 هزار پیامبران خدا که انزال وحی نمی­شده؛ برخی از آنها حتماً صالح و مورد تأیید خداوند بودند که بدانان احساس قوی تکلیفی از سوی خداوند الهام می­شده؛ به آنها نیروی خیزشی اعطا می­شد و نتیجتاً آنها بر آنچه که به­شان الهام شده بود که مقدس و درست است، پایمردی کردند.

ایرانیان باهوش به راحتی توانستند امام را ارزیابی کنند که آیا منبع الهام­اش برای خیزش، برای فراخوان ملت ایران، شیطان است یا رحمان؟ آیا او اجتماع را به خودش یا به غرایز این مردم فرامی­خوانَد یا به خدا و فضایل؟ در ارزیابی ایرانیان از امام خمینی گذشته و سابقه خیلی مهم بود. مهم بود دانسته شود که این مدعی مأموریت و رسالت از جانب خداوند، گذشته­اش از چه حکایت می­کند؟ آیا او در گذشته­هایش خیرخواه و مصلح اجتماعش بود و با آحاد اجتماعش برادری و عطوفت می­کرد یا هیچ خیر و نیکی در سابقه­اش وجود نداشت؟ آیا در گذشته­اش،­ او برای مبارزه با عادات بد و نازیبا برای احراز درستی­ها، هیچ سختی ای بر خود هموار می­کرد یا نه؟ آیا در سوابقش همراهی با شُرور، چه فردی و چه جمعی ثبت نشده است؟ خلاصه، گذشته او حکایتگر فضایل بود یا رذایل؟

مجدداً و بطور کلی، تشخیص رسولان خود خوانده از خداخوانده، برخلاف تصور عامیانة رایج، برای مردمان باهوش مشکل نیست: آیا این رسولان مدعی به وطن و قوم و مردم خود بی­احساس بودند یا آن را دوست داشتند؟ به خوبی و درستکاری شهرت داشتند یانه؟ از قبیله و عشیرة اصیل و خوشنامی بودند یا نه؟ اینها معیارهای مهمی است. می­دانیم که قانونی هم از بالا وجود دارد: خداوند فقط نیکوکاران را به دوستی می­گیرد و به مأموریت می­گمارد. او می­گوید عهد و میثاق من شامل ظالمان نمی‌شود.

سخن اصلی اما آن است که پیوند شخص عمومی امام و ایرانیان، دوقطبیتی ساخته است که فلسفه تاریخ ایران، دلیل هستی اجتماع ایرانی، امر ایرانی و فرد ایرانی را توضیح می­دهد. نمی­تواند جز این باشد که ایرانیان اعم از سنی و شیعه، مدرن و سنت­گرا، شهرنشین و روستایی به این دلیل دور امام را گرفتند و از او حمایت (و چه حمایتی هم!) کردند که تاریخ و فرهنگ­شان با انتظار ظهور امام یا انسان کامل در تطابق بود و نه حتی آن، بلکه آن را ایجاب می­کرد؛ زیرا بحکم عقل، مطلق دنبال ظهور یا ظهورات است.

برای انقلابی که هم نامنتظر، هم یکباره، هم ناهشیار، هم قیام­گونه بود و مطلقاً مولود انگیزش­های طبیعی نبود و فرا و ورای عقل بود، باید تبیین­هایی از جنس خودش دست­وپا کرد. آیزایا برلین می­پرسد آیا نباید برای بیان تجربیاتی که براحتی تجزیه­وتحلیل نمی­شوند از واژگان رومانتیک استفاده کرد؟ و اضافه می­کند که واژگان و اصطلاحات زبان رومانتیک در تشریح آن­چیزی که تشریح­ناپذیر است نقشی منحصر به فرد دارند (آیزایا برلین، به نام آزادی، ترجمه محمدامین کاردان، انتشارات مروارید. 1382. ص 165). نمی­گوییم توسل به رهیافت حاضر ناگزیر و منطقی و مطلقاً درست است زیرا هر باور مطلق­گرایانه­ای قرین نتایج نسبی­گرایانه است و در آن ملفوف. اما می­گوییم این شیوة نگاه مفید و توضیح­دهنده و راهگشاست و رقیبی ندارد.

سنت انتظار شاه یا ظهور سیاسی مرد منتسب به مطلق، با آن توانایی و قداست، در واقع انتظار امام بود. در این­حال اگر بخواهیم به پرسش آغازین برگردیم و مجدد بپرسیم که ملت ایران با امام­خمینی(ره) چه کرد؟ باید بگوییم که ملت ایران ایشان را پس از چند هزار سال بعنوان فرمانروای فرمانروایان خود دید و طبیعتاً به او گرایید. ایران پس از چند هزار سال بارداری ایدة آرمانیِ شاه یا انتظار احرازِ حقیقت در سیاست، حقیقت را، نه در گسترة ایران، بلکه در مقیاس جهانی به دنیا آورد. و آن چیست؟ مستعدسازی بشریت برای آشنایی با خداوند، ارادة به گسترش معرفت­الله. ایران نه به­سادگی سرزمین معرفت­الله بلکه کانون تولید نیرو و ارادة خیزش سیاسی بسوی این معرفت است. مقصد نهایی تاریخ ایران، نهادی­سازیِ سیاسی معرفت به خداوند است و این نهایت عقلیِ معرفت­الله است. زیرا تکوین دولت و سپس سیاستی همجنس با محتوای اصیل یک اجتماع، انتهای زندگی اجتماعی است. مقصد نهایی تاریخ ایران، گسترش معرفت­الله بر بسیط زمین بوده است.

پس می­توان سخن امام را در متنی ایرانی هم فهم کرد که «مقصد نهایىْ معرفت الله است. تمام، مقدمه این است؛ تمامْ برگشتش به این است که آن نقطه اصلى را که در فطرت همه انسانها هست، حجاب را ازش بردارند تا انسان برسد به او، و آن معرفت حق است، مقصد عالى همین است» (صحیفه امام، ج‏20، ص 16-17). اما آیا این مقصد عالی مستلزم بستر و  بستر مستعدی نیست که اختصاص به همین کار داشته باشد؟ اگر مفهوم این کلام اندکی جسورانه را تکرار کنیم که در معنایی تاریخی، ایران سرزمین تعهد به خدا- فرستادگی و آری به امامت است. هر پیامبری که فقط ابلاغ وحی نکند بلکه برای پیشبرد رسالتش به تأسیس­گری بپردازد و با کفار و منافقین درگیر شود، او نیز در حد خود امامت می­ورزد. مدرس اگر اینجا در بحث حضور می­داشت شاید به این بحث ارتباط تاریخ ایران و برانگیختگی جمعی، اضافه می­کرد که همواره ایران سرزمین انبیاء بوده است.

درهرحال، سخن این است که ایرانیان بخاطر تعلق­شان به ایدة مطلق، جسور و اهل عمل قهرمانی بوده­اند و هر زمان امکان داشت به عمل پرومته­ای بپردازند و امر کبیری را که در جاهای دیگری اراده نشده، اراده کنند و در عالی­ترین معنا بعثت مجدد انسان را اراده کنند. 

انتهای پیام/

 

© خبرگزاری تسنیم
ارسال از وردپرس به شبکه های اجتماعی ایرانی
ارسال از وردپرس به شبکه های اجتماعی ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هشت + 2 =

دکمه بازگشت به بالا