یادداشت| بهای فتح خیبر، خونِ علی بود؛ سوگندی به سرخیِ انتقام…

تمامِ ایران در همان لحظهای که شانههایت لرزید، روی سرِ خودش آوار شد.
رسیدی به عادتِ سیوپنجسالهات: «خدایا، سایهی سرمون رو حفظ…» اما کلمه در گلویت خون شد.
خنجرِ بُغض روی حنجرهات نشست؛ یادت آمد که خیمه دیگر عمود ندارد.
یادت آمد که فرماندهی پیرِ ما، روزِ دهم ماه، با لبِ تشنه و تنِ خسته، زیرِ بارانِ آتش و آهن به مسلخ رفت تا سپرِ بلای این خاک شود.
صدایت شکست، میکروفون نالهی مردی را مخابره کرد که یتیم شده بود؛
و بعد… ضجهی هزاران آدمِ شکسته در رواق پیچید؛ ضجهای که از دلهایِ گُرگرفتهی ما زبانه کشید و تا عرشِ خراسان بالا رفت.
آقا جان… پدرِ روزهای سخت! یعنی واقعاً تمام شد؟
یعنی دیگر چشممان به جمالِ آن عبایِ خاکیرنگ روشن نمیشود؟
دیگر آن صندلیِ چوبیِ ساده در حسینیه، قامتِ خمیده اما کوهمانندِ شما را به آغوش نخواهد کشید تا دلمان قرص شود که هنوز سایهای روی سرِ این یتیمخانه هست؟
یعنی دیگر وقتِ تحویل سال، نباید منتظرِ آن «یا مقلبالقلوب» خواندنِ لرزان اما طمأنینهدارِ شما باشیم تا دلمان آرام بگیرد؟ما با شما نفس میکشیدیم پدر جان.
آدم تا وقتی هوا هست، قدرِ دم و بازدم را نمیداند؛ تازه وقتی راهِ گلویش را میبندند، میفهمد چه پناهی داشته است.
شما، لنگرِ آرامشِ شبهای پرآشوبِ ما بودید.
ما هر وقت دلمان از تاریکیِ اخبار مچاله میشد، به لبخندِ مهربان و آن دستِ مجروحِ شما نگاه میکردیم و زیرِ لب میگفتیم: خیالی نیست… آقا هست.
اما آنچه امروز جگرِ ما را میسوزاند، فقط کینهی شقیترین آدمهای روی زمین نیست؛ داغِ ما از آن «فَهَذا یَومٌ فَرِحَت بِهِ آلُ زِیادٍ وَ آلُ مَروان» است.
داغ از آنهایی است که برای امنیت و ناموسشان خونِ دل خوردید، موی سپید کردید و پدری کردید، اما امروز همنوا با آلزیادِ زمانه، پایِ خبرِ شهید شدنتان هلهله کردند.
این غریبی، این تنهاییِ علیوارِ شما در میان نامردمان، بیشتر از ترکشهای دشمن استخوانِ ما را سوزاند.
امروز بگذارید در پناهِ این داغِ بیانتها، یک دلِ سیر برای موهای سپید و غریبیتان خون گریه کنیم و شانههایمان بیمحابا بلرزد.
اما شما خوب میدانید پدر جان، که این اشکهایِ یتیمی، نقطهی پایان نیستند؛ بذرِ طوفاناند.
آقا جان! از آن بالا میبینی؟ میبینی فرزندانت چطور دارند پایگاههای قاتلانت را از خلیج فارس تا تلآویو به خاکستر میکشند؟
خونِ شما، بغضِ فروخوردهی یک ملت را شکانده است. ما با همین چشمانِ خیس، قسم خوردهایم که جایِ خالیِ شما را با مویه پُر نکنیم.
تا روزی که نفس میکشیم و تا آخرین قطرهی خونی که در راهِ این پرچم میدهیم، پاسدارِ خیمهای میمانیم که شما و اهل بیتتان فداییِ ستونهای آن شدید.
فتح نزدیک است…فتحِ خیبر، خونِ علی میخواست که دادیم.