«اللهاکبر» و زمینهسازی برای عبور از بحران

بعضی از بحرانهای فوق الذکر، البته سابقه دارترند و افرادی نظیر عباس عبدی، تقی آزادارمکی، محسن رنانی، محمود سریعالقلم و سعید حجاریان از سال 1397 که هنوز بحران جنگ و فقدان رهبری نیز در میان نبود، در پاسخ به این بحرانها، ایدۀ فروپاشی را مطرح میکردند و طبیعتاً بحرانهای اخیر چون فقدان رهبری و جنگ، بایستی این فروپاشی را تسریع می کرد.
توضیح منطق بحران در نظریههای علوم اجتماعی
در منطق علوم اجتماعی، بحرانها نیروی محرک شکلگیری مدرنیته و علوم انسانی غربیاند. از رنسانس تا قرن بیستم، هر تحول علمی، صنعتی و سیاسی پاسخی به بحرانهای تاریخی بوده است. با این حال این پاسخها ذاتاً سکولارند و به تعبیر مشهور، پاسخهایی مبتنی بر عقل خودبنیاد انسان و نه منابع وحیانی به این بحرانها داده شدهاند.
فیالمثل آگوست کُنت با تکیه بر فلسفۀ تاریخ مدرن، در پاسخ به بحران عقبماندگی و پرسش از آینده، مفهوم ترقی را جایگزین مشیت الهی کرد و بعدتر، توماس کوهن منطق تغییرات علمی را در قالب «تغییر پارادایمی» توضیح داد؛ بحرانها موجب جابهجایی پارادایمها میشوند.
فوکو نیز در تبارشناسی خود، تحولات تاریخی را نتیجۀ گفتمانهای قدرت دانست. در مجموع، همۀ این نظریات بر اساس نیروهای اینجهانی، توضیحی دربارۀ بحرانها ارائه میدهند و الهیات و باورهای غیبی را از عرصۀ تبیین بحرانهای تاریخی و علمی کنار گذاشتهاند. خدا و ماوراء، هیچنقشی در عبور انسانها از بحرانها ندارند.
معمای مواجهه با بحرانها در جامعۀ ایرانی: باور به اللهاکبر
همانگونه که گفته شد، در تحلیل وضعیتهایی که جامعه امکان عبور از بحران را مییابد، نظریۀ کاریزمای وبر (که در روایتهایی نزد کارل مانهایم (نیروهای اتوپیاپرداز)، توماس کوهن (نیروهای تغییردهنده پارادایمها) و میشل فوکو (نیروهای دارای قدرت گفتمانی) نیز بازتاب یافته ــ با این شرایط تناسب بیشتری دارد، زیرا نظریههایی که بر نظم، بوروکراسی یا دموکراسی تمرکز دارند، عمدتاً جامعه را در وضعیت تثبیتشده و مستقر توضیح میدهند؛ در حالی که موضوع این یادداشت تحلیل شرایط بحران و تغییر است.
نظریۀ وبر از این جهت به بحث حاضر نزدیک است که به ریشههای شبهالاهیاتی کاریزما اشاره میکند و نشان میدهد چگونه یک جامعۀ تودهوار میتواند در لحظات بحرانی تحت تأثیر نیرویی کاریزماتیک دست به کنش جمعی بزند. با اینحال جامعۀ تحت کنترل کاریزما، جامعۀ تودهای است و بهمحض استقرار عقلانیت ابزاری و سازوکارهای دموکراتیک، بهتدریج کاریزما را کنار گذاشته و به روابط روزمره و عقلانی بازمیگردد.
این درحالی است که جامعه ایرانی در هشت روز بحرانی مورد بحث با وضعیتی متفاوت مواجه بوده است: نه تنها نیروی کاریزماتیک خود را به طور فیزیکی در اختیار نداشت، بلکه درست در آغاز اوج بحران آن را از دست داده بود. در اینجا پرسش اصلی مطرح میشود: در شرایطی که جامعه با دستکم شش بحران ویرانگر روبهرو بوده، چه نیرویی امکان عبور از بحران را در این هشت روز فراهم کرده است؟
برای پاسخ به این پرسش، شاید بهترین راه رجوع به میدان اجتماعی باشد. مشاهدات متعدد همگی نشان میدهد که بهویژه در نقاطی که شهرها ــ بهخصوص تهران ــ هدف موشک یا بمب قرار گرفتهاند، با واژهای پرتکرار روبهرو میشویم: اللهاکبر.
در اینجا قصد بررسی اعتقادی این عبارت را ندارم؛ اما از منظر پدیدارشناختی، تکرار ناخودآگاه و غیرعمدی آن در لحظۀ اوج بحران میتواند نشانۀ استمداد از نیرویی فراتر از توان انسانی باشد.
جامعهای که مهمترین ستون خود را از دست داده و با خطر فروپاشی نهادی مواجه است، دیگر حتی امکان تکیه بر یک ابرانسان یا رهبر کاریزماتیک را ندارد؛ از این رو به نیرویی متوسل میشود که ورای همۀ نیروهای قابل توصیف است: خدایی که بزرگتر از هر وصفی دانسته میشود.
شاید استقبال از موسیقی «حسبیالله» با صدای محسن چاوشی نیز بازتاب همین وضعیت باشد. در چنین لحظهای، باور دینی به وجود واقعی و در دسترس نیرویی ماورایی به نام خدا، میتواند به عامل وحدتبخش جامعۀ ایرانی تبدیل شود.
یادداشت از: محمدرضا قائمینیک، عضو هیئت علمی دانشگاه علوم اسلامی رضوی