رادین 7 ساله؛ نماد صبر و داغ یک شهر

امسال این مردم داغدارند، چرا که در نخستین روز از جنگ رمضان که موشک های آمریکا و اسرائیل بر فراز آسمان ایران آشکار شدند، پدر پیرشان توسط دژخیمان جهان به شهادت رسید و از آن پس تاکنون، هر روز خبر وداع با شهیدانی که جانشان را برای آیندهای بهتر فدا کردهاند، از هر گوشه و کنار به گوش میرسد و در حالی که قرار بود مردم با شور و شوق به استقبال سال نو بروند، سایه غم و نگرانی بر دل هایشان گسترده شد.
خیلی از آن روزها نمیگذرد اما ما طی این مدت عزیزان زیادی را از دست دادیم، رهبر فرزانه، فرماندهان عزیز، دبیر شورای عالی امنیت ملی، غنچه های پرپر مدرسه میناب، مجتبی 3 روزه، مادر و خواهرش، کودکان زیر یک سال و … که سالیان سال داغدارشان خواهیم بود اما گاهی یک داغ جگرها را چنان می سوزاند که دیگر جایی برای مرهم نمی ماند که هدف قرار دادن منازل مسکونی در استان البرز آن هم در ساعات پایانی سال، یکی از آنها بود.
دقیقا در همان ساعاتی که همه خسته از کار روزانه به منزل آمده بودند تا ساعاتی را استراحت کنند و برای نوروز آماده شوند، وقتی قرار بود امید به روزهای بهتر در دلها زنده شود، نیمه های شب، حدود 12 ساعت مانده به شنیدن صدای پای بهار، ناگهان همه چیز خراب شد و زیر آوار ویرانیها، آرامش و شادی جای خود را به وحشت و داغ از دست دادن عزیزان و سرخی و سبزی جای خود را به سیاهی عزا داد.
خانههایی که قرار بود با خنده و تبریک سال نو پر شوند، در گرد و غبار و آوار گم شدند، سفره های هفتسین به هم ریخت، سیبها میان خاک افتادند، شیشهها شکستند و تنگ ماهی کنار سفره واژگون شد. در میان آوار، صدای صدا زدن نام عزیزان شنیده میشد؛ آوار روی سر کودکان و سالمندان بی دفاع خراب شد و چند نفر زیر خاکها، سنگها و آجرها پنهان شدند. نیروهای امدادی رسیدند و متوجه شدند که رادین 7 ساله هنوز پیدا نشده و زیر آوار مانده است.
شهدا و مجروحان از زیر آوار خارج شدند، مادر رادین شهید و پدرش به شدت مجروح شده بود اما خبری از رادین نبود، کسی نمی دانست این کودک کجای ساختمان و در کدام قسمت با مرگ دست و پنجه نرم می کند، آما این داستان یک تفاوت با دیگر واگویه ها دارد؛ این بار رادین قصه ما مادری ندارد که برایش زاری و بیقراری کند و دلش آشوب باشد چراکه مادر از آنجایی که می دانست چه دردی در انتظارش خواهد بود زودتر آسمانی شد.
چشمها به دستان امدادگران دوخته شده بود و دلها به امید شنیدن خبری از زیر آوار میتپید. مادری آرام گرفته، پدری در بیمارستان و سکوتی سنگین که میان امید و ترس معلق مانده بود و هر لحظه طولانیتر میشد؛ اما در میان سنگ ها، خاکها، آجرها، آهن پاره ها و شیشه شکسته ها و … دست کوچکی از زیر آوار پدیدار شد، پر از خاک اما سرد و آن دست کسی نبود جز رادین کوچک قصه ما …
این روایت، بخش مهمی از درد و رنج یک ملت شهیدپرور و غمدیده را به تصویر میکشد؛ مردمی که در بحبوحهای پراندوه، به استقبال سال نو رفتند و در واپسین روزهای سال 1404 هر روز زخمی تازه را تاب آوردند، اما با وجود همه این تلخیها همچنان کنار هم ماندند و با داغدیدگان همدلی کردند.
این روایت یادآور همبستگی، انتظار و احساسهای عمیق انسانی است؛ نشانهای از اینکه حتی در سختترین لحظات، پیوندهای میان مردم میتواند چراغی کوچک اما پایدار از امید باشد و شاید همین همراهی بیصدا، همین دستهای بههمرسیده و دلهایی که غم را تقسیم میکنند، نوید آن باشد که فردا آرامتر از امروز خواهد بود و بهاری روشنتر پیشِروی این سرزمین خواهد ایستاد.
گزارش: صدیقه صباغیان