از خیابانهای ایران تا بقیع؛ سفرنامه من و پرچم در حج

پرچم ایران در این سفر تنها یک نشانه برای شناسایی کاروان نبود؛ همراهی بود که از نخستین لحظات حضور در سرزمین وحی تا پایان مناسک حج در کنار زائران ماند. دلنوشته پیشرو روایت زائری کرمانی است که از پیوند معنویت حج با عشق به ایران، ارادت به پرچم ملی و دلتنگی برای خیابانهای وطن نوشته است؛ روایتی از ایمان، هویت و امید به پیروزی.
از کف خیابانهای شهرمان به حج آمدیم …
30 روز با این نشان که به ابتکار مدیر کاروانمان منقش به پرچم عزیز کشورمان بود در مناسک مختلف حج شرکت کردیم.
نشان کاروانهای دیگر شاید حداکثر نام شهر یا کشورمان را داشتند اما نشان ما …
با این نشان مقدس، بقیع رفتیم و بین قبرهای مظلوم و زائران بسیارش چرخیدیم، روضه رضوان نماز گذاردیم، در مسجدالنبی نشستیم و برخاستیم، در عرفات مناجات کردیم، در مشعر وقوف داشتیم، سه روز در منا بیتوته کردیم، در رمی جمرات شیطان را زدیم و خوب هم زدیم و البته در طواف و سعیمان هم، به همراهمان بود.
در برائت از مشرکین بعد از پیام منحصر به فرد رهبری دلی از عزا در آوردیم، هر روز دستهجمعی سوره فتح خواندیم، جمعهها در هرکجا که بودیم مانند شما نماز استغاثه خواندیم …
برخی از روی پرچم میشناختند، چه مغازهداری که به پرچممان ابراز ارادت کرد و تخفیف داد، چه آن ایرانیای که در طواف بر پرچممان بوسه زد و دلش برای پرچممان تنگ شده بود، چه خارجیای که در شلوغی مسجدالحرام پیشانیاش را بر پرچممان مالید که به آن تبرک جوید.
در هر حال پرچممان را کنار نگذاشتیم، همیشه همراهمان بود، هم روی نشانمان هم روی کلاهمان.
اما هنوز دلمان تنگ خیابان است؛ دلتنگ خیابانهای ایران، دعاگوی رزمندگان میدان و دیپلماتهای مذاکره کننده.
میآییم، با کولهباری از دعا و معنویت میآییم و دوباره در کنار شما تنگه خیابان را حفظ میکنیم.
تا زمانیکه رهبر عزیزمان پایان رزم و پیروزی را اعلام کند.