بی‌زمانی؛ آفت پنهان علوم انسانی

بزرگترین خطر برای علوم انسانی آن نیست که پاسخ‌های نادرست بدهد، بلکه آن است که پرسش‌های زمانه را نبیند.
به گزارش بخش استان‌ها در وبانگاه به نقل از خبرگزاری تسنیم از قم، یکی از بیماری‌های کمتر شناخته‌ شده در فضای علوم انسانی، پدیده‌ای است که می‌توان آن را «بی‌زمانی» نامید. مقصود از بی‌زمانی آن نیست که اندیشمند به حقیقت‌های فراتاریخی و جاودانه می‌اندیشد؛ بلکه منظور آن است که هیچ نسبت فعالی با زمانه خویش برقرار نمی‌کند. او در جهانی ذهنی زندگی می‌کند که سال‌ها پیش ساخته شده و همچنان همان جهان را بازتولید می‌کند، بی‌آنکه تحولات اجتماعی، فرهنگی، فناورانه و سیاسی پیرامون خود را جدی بگیرد.

بخش مهمی از عظمت اندیشمندان بزرگ تاریخ در این نبود که صرفاً نظریه‌پردازانی عمیق بودند، بلکه در آن بود که توانستند پرسش‌های عصر خویش را تشخیص دهند. افلاطون بدون بحران سیاسی آتن قابل فهم نیست؛ هابز بدون جنگ‌های داخلی انگلستان معنا پیدا نمی‌کند؛ مارکس فرزند عصر سرمایه‌داری صنعتی است؛ و فوکو را نمی‌توان جدا از تحولات قدرت و نهادهای مدرن فهمید. آنان هرچند به مسائل بنیادین می‌اندیشیدند، اما تفکرشان در نسبت با زمانه شکل گرفته بود. به تعبیر هگل، فلسفه چیزی جز «زمانه خویش که در اندیشه فهمیده شده باشد» نیست.

در مقابل، برخی از اصحاب علوم انسانی چنان در ادبیات‌های پیشین متوقف می‌شوند که گویی هیچ اتفاقی در جهان رخ نداده است. هنوز با همان مفاهیم و دوگانه‌هایی سخن می‌گویند که دهه‌ها پیش شکل گرفته‌اند؛ هنوز همان منازعات قدیمی را تکرار می‌کنند؛ هنوز همان پاسخ‌ها را برای پرسش‌هایی ارائه می‌دهند که دیگر کسی آن‌ها را نمی‌پرسد. نتیجه آن است که اندیشه آنان به تدریج از متن زندگی اجتماعی فاصله می‌گیرد و به نوعی گفت‌وگوی درون‌گروهی تبدیل می‌شود؛ گفت‌وگویی که شاید در حلقه‌ای محدود جذاب باشد، اما قدرت اثرگذاری بر واقعیت را از دست داده است.

این بی‌زمانی امروز در جهان علوم انسانی بیش از گذشته خطرناک شده است. ما در دوران کنونی و با بعثت مردم، شهادت رهبر انقلاب، تغییر در ساختار و نظم جهانی و تغییر محسوس وضعیت اجتماعی ایران کنونی، در وضعیتی هستیم که بسیاری از چارچوب‌های کلاسیک برای پاسخ به آن‌ها کفایت نمی‌کنند. با این حال، هنوز می‌توان متفکرانی را یافت که گویی در جهان پیش از اینترنت زندگی می‌کنند؛ همان مثال‌ها را تکرار می‌کنند، همان منابع را می‌خوانند و همان نزاع‌های فکری را بازسازی می‌کنند، بی‌آنکه متوجه باشند موضوع بحث جهان تغییر کرده است.

البته نسبت داشتن با زمانه به معنای تسلیم شدن در برابر مدهای فکری و موج‌های زودگذر نیست. اندیشمند اصیل نه اسیر زمانه است و نه بیگانه از آن. او از یک سو به اصول و مبانی پایبند است و از سوی دیگر، تحولات عصر خود را می‌شناسد و می‌کوشد نسبت آن اصول را با مسائل جدید روشن کند. چنین فردی در میانه سنت و زمانه می‌ایستد؛ نه در گذشته منجمد می‌شود و نه در اکنون مستحیل.

شاید بتوان گفت بزرگ‌ترین خطر برای علوم انسانی آن نیست که پاسخ‌های نادرست بدهد، بلکه آن است که پرسش‌های زمانه را نبیند، زیرا اندیشه‌ای که مسئله‌های عصر خود را نشناسد، هرچقدر هم عمیق و پیچیده باشد، به تدریج به نوعی باستان‌شناسی مفاهیم تبدیل می‌شود؛ دانشی درباره گذشته، نه نیرویی برای فهم و تغییر آینده. علوم انسانی زمانی زنده است که بتواند زبان عصر خویش را بفهمد و مسائل آن را صورت‌بندی کند. هرجا این نسبت گسسته شود، «بی‌زمانی» آغاز می‌شود؛ و بی‌زمانی، مقدمه مرگ تدریجی اندیشه است.

نوشته حجت الاسلام والمسلمین محمد رحمانی، پژوهشگر حوزه سیاستگذاری فرهنگی و تربیتی و مدیر اندیشکده مرآت

©‌ وبانگاه، خبرگزاری تسنیم

دکمه بازگشت به بالا