قافلهای به رنگ غیرت و ماتم

صفوف هیئت رزمندگان استان زنجان از ابتدای مسیر، با نظم مثالزدنی در حرکت بود. پرچمهای قرمز و مشکی که در دست عزاداران بالا میرفت، در باد تکان میخورد و انگار هر پرچم روایت دل سوخته یک مجاهد بود. صدای طبل که میپیچید، اشکها آرام از چشمها پایین میریخت؛ آوای «یا حسین» که از هزاران دل برمیخاست، میدان انقلاب را به تلاطمی از عشق و حماسه تبدیل کرده بود.
رزمندگان، پیر و جوان، یکصدا و همدل، با قدمهایی سنگین اما مطمئن، در مسیر حرکت میکردند. در چهره هرکدام میشد ردّی از خاطره جبههها را دید؛ انگار در هر قدم، قصهای از شبهای عملیات و روزهای ایثار همراهشان بود. بعضیها سربند یا زهرا بسته بودند، بعضیها عکس شهیدان را بر سینهشان داشتند؛ همه آمده بودند با یک پیام: «ما هنوز پای عهدی که با حسین بستهایم ایستادهایم.
وقتی قافله وارد میدان انقلاب شد، لحظهای خاص رقم خورد. سکوتی کوتاه، بعد موجی از گریه و ناله؛ مردم اطراف صفها را گرفتند، دلها شکست، و اشکها جاری شد. نوای «حسین جان» مداح، میان صداهای جمعیت گم نمیشد؛ بلکه مانند تیر محبت، مستقیم به قلبها مینشست.
در آن لحظات، میدان انقلاب فقط یک مکان نبود؛ یک حسینیه بزرگ بود که هر کوچهاش پر بود از روایت وفاداری. رزمندگان که سالها لباس جهاد بر تن داشتند، امروز لباس عزای حسین(ع) پوشیده بودند، اما بغضی که در گلو داشتند از جنس همان بغض رزمندگان کربلا بود؛ بغض نرسیدن، بغض دیر رسیدن، بغضِ جان دادن کنار خیام عطشان.
قافله که گذشت، عطر خاصی در هوا باقی ماند؛ عطر گریه، عطر ایمان، عطر قدمهایی که برای حسین(ع) برداشته شده بود. مردم ایستادند و تا آخرین لحظه بدرقهاش کردند؛ چون میدانستند این دسته فقط یک عزاداری نیست، تداوم یک عهد است؛ عهد رزمنده با سیدالشهدا.








