روایت دلتنگی از دیار ایلام؛ از بلندای کبیرکوه تا آستانِ وداع بامقتدا

من یک جوان ایلامی هستم؛ از نسلِ بعد از جنگ، اما تربیتیافته در عطرِ ولایت شما. سالهاست که هر صبح، نگاهم به سیمای شما در قابِ رسانهها دوخته شده تا مسیر را گم نکنم. و حالا… خبرِ وداع، بغضی است که گلویم را میفشارد.
ما در ایلام، کوهستانهایمان بلند است، اما این خبر، قامتی بلندتر از «کبیرکوه» را در دلمان فرو ریخت. این روزها در هر محفلی که مینشینیم، صحبت از «تشییع» است. جوانان شهر من، با هر چه دارند، خود را برای این سفر آماده میکنند. یکی با موتور، یکی با خودروی شخصی و آنکه هیچ ندارد، با پای دل؛ گویی همه میخواهند در آن لحظه موعود، در صف اول باشند.
ما نمیخواهیم فقط شنونده باشیم؛ میخواهیم آنجا باشیم. میخواهیم وقتی پیکر مطهرتان روی دستانِ این ملت تشییع میشود، ما نیز سهمی از آن شکوه داشته باشیم. میخواهیم در آن سیلِ خروشانِ جمعیت، فریاد بزنیم که ای رهبرِ عزیز! اگر در زمانِ حیاتتان، «سربازِ بیسنگرِ» شما بودیم، حالا در عروجتان، نگهبانِ میراثِ شما هستیم.
این فقط یک تشییع نیست؛ این میثاقِ دوبارهی «نسل سوم و چهارم انقلاب» است. ما در ایلام، در گرمایِ طاقتفرسایِ صبر و در سرمایِ طاقتسوزِ دوری، یاد گرفتهایم که «صاحبخانه» کیست. فردا که جادههای منتهی به تهران پر شود از زائرانِ شما، بدانید که جوانِ ایلامی، نه برای تماشا، که برای بیعتِ دوباره میآید.
آقا جان! میدانیم که راهتان ادامه دارد، اما دل است دیگر… میخواهد یک بار دیگر، برای آخرین بار، در میانِ غوغایِ جمعیت، نگاهی به تابوتِ شما بیندازد و آرام شود. ما میآییم تا ثابت کنیم، پرچمی که شما برافراشتید، در دستانِ ما زمین نخواهد ماند.
ایلام، دیارِ ایثار، در انتظارِ دیدارِ آخر…