ما هم همینطور خانم امامی؛ همینطور

امروز اما همان چشمان استوار، رنگ دیگری از اندوه را روایت میکنند. بغضی که در عمق نگاهش خانه کرده، تنها بغض یک مجری تلویزیون نیست؛ بغض زنی است که خود را همقدم با مردمی میبیند که در سوگ نشستهاند و با قلبی آکنده از اندوه، با پیکر رهبر شهید خود وداع میکنند. اشکهایی که از چشمانش جاری میشود، گویی زبان ناگفته هزاران دلی است که واژهها دیگر توان بیان داغشان را ندارند.
.
در آن نگاه، هم خاطره روزهای مقاومت موج میزند و هم سنگینی لحظه وداع. چشمانی که روزی در برابر آتش و انفجار، پیام استقامت را مخابره میکردند، امروز در برابر تابوتی آرمیده، روایتگر داغی عمیقاند؛ داغی که نه فریاد میشود و نه در کلمات میگنجد، بلکه تنها از لرزش پلکها و بغض گرهخورده در گلو خوانده میشود.
شاید بعضی تصاویر، هیچگاه از حافظه تاریخ پاک نشوند؛ همانگونه که قاب «اللهاکبر» گفتن سحر امامی در میانه خطر، ماندگار شد، قاب نگاه اشکآلود و وداع خاموشش نیز در ذهنها خواهد ماند؛ نگاهی که از جنس اندوه، وفاداری و بدرقهای سرشار از احساس است و بیآنکه سخنی بگوید، روایتگر سنگینترین وداعهاست.