ساده بگوییم دلمان برایت تنگ است

و چه جملهای! جملهای که انگار از عمق یک داغِ مشترک برمیآمد؛ از دلِ نسلی که با نامِ او بزرگ شد، با صدایش آرام گرفت و با یادش قد کشید. محمدیپناه همانجا با صدایی که از بغض میلرزید، میگفت: «دلمان برایت تنگ شده… مردم هم به ما گفتهاند، تو را به خدا نگویید که فردا قرار است ما برای آقا نماز بخوانیم.»
آخر چطور میشود برای آقایی نماز خواند که عمری، ما پشت سرِ او ایستادیم؟ چطور میشود زبان باز کرد و خواند: «اللهم إنا لا نعلم منه إلا خیراً»؟ وقتی که سالهاست خوبیهایش را دیدهایم، و آنقدر این خیر و برکت در جانِ مردم نشسته که باید چندینبار، با تمام وجود، این دعا را در قنوتِ دل تکرار کنیم؟
اما با همهی این عشق و باور، باز هم حقیقتی تلخ پیشِ روست: دنیای بیسیدعلی خامنهای، دنیایی سخت و سنگین است؛ دنیایی که تحملش آسان نیست. با اینحال، امید هست؛ امیدی روشن، مثل نسلی که از او برخاسته است. امامِ بعدی، از تبارِ همان راه است؛ و شاید او همان موهبتی باشد که تلخیِ روزِ رفتنِ پدر را کمی آرام کند.
آری، باید بمانیم؛ باید بایستیم و از آنچه آقای شهیدمان برایش جان داد، پاسداری کنیم. برای استقلال این کشور، برای عزت این سرزمین، و برای اقتدار این مرز و بوم، او خود را فدا کرد؛ و این میراث، امانتی است بر دوشِ ما.
پس باز هم، با چشمی اشکبار و دلی آکنده از شکر و اندوه، در قنوتِ خویش خواهیم گفت: خدایا، ما از این قائدِ شهید جز خوبی ندیدهایم.