وقتی مردم نمیخواهند وداع تمام شود

وقتی خبر تمدید مراسم تا ساعت 22 اعلام شد، انگار جانی تازه در پیکر مصلی دمیده شد. دیدن برق شادی در چشمان کسانی که تازه خودشان را به دربهای مصلی رسانده بودند، تماشایی بود. اما نگرانی اصلی، مراسم تشییع است؛ مردم میگویند: «به خانه برنمیگردیم. همینجا، کف خیابانها میخوابیم تا خواب، ما را از غافلهی تشییع جا نگذارد.
آنها میگویند او «ایرانیترین» رهبری بود که این سرزمین به خود دیده؛ کسی که تمام عمرش را وقف خدمت به این خاک کرد و حالا نوبتِ قدرشناسی ماست. در میان جمعیت، از کسانی که فرسنگها راه را پشت سر گذاشته بودند، جملاتی شنیدم که بندِ دل را پاره میکرد: «آقا! امیدوارم حلالم کنی اگر برایت کم گذاشتیم…» یا نوجوانانی که با چشمهای پر از اشک زمزمه میکردند: «کاش میشد فقط یکبار، فقط برای یک لحظه هم شده او را میدیدیم.»
این فقط یک مراسم وداع ساده نیست؛ این تجلیِ پیوندی است که فراتر از کلمات و سیاست است. نگاهی به جمعیت بیندازید؛ اینجا مرز میان رهبر و پیرو از میان رفته است. اینجا تنها یک جمعیت نیست، بلکه قلبهای تپانی است که در یک ریتم واحد میتپند. گویی همه در یک کلام میخواهند بگویند: “ما نه تنها در روزهای او، که در لحظات تلختر از این هم با تو بودیم و خواهیم بود.
در میان این سیل جمعیت، تماشای نسل جوان، امید را در دل هر بینندهای زنده میکند. نوجوانانی که نه از روی وظیفه، که از سرِ عشقِ خالصانه در میان جمع ایستادهاند. آنها که شاید تمام سالهای حیات او را ندیدهاند، اما ردّ پای او را در تار و پودِ هویت خود یافتهاند. این جوانان، حاملانِ پیام او هستند؛ آنها نه برای خداحافظی، که برای پیمان بستن آمدهاند.
همه میدانیم که لحظات وداع رو به پایان است، اما ارادهها برای بدرقهی «آقای شهید»، محکمتر از همیشه است. شهر، خود را برای یک تشییعِ تاریخی آماده میکند.