آخرین طلوع خورشید

بغضش میترکد و اشکها جاری میشوند. همسرش سخن نمیگوید اما اشکهایش جاری شدهاند. پدر خانواده در عین غمگین بودن، از امید میگوید؛ «دلخوشیمان این است که آقا مجتبی هست، او پسر رهبر شهید است و با قوت پشتش هستیم. آقا مجتبی خیالش راحت باشد که ما تا آخر ایستادهایم. او هست تا پرچم این نظام را به حضرت ولیعصر(عج) برساند.»
موکبهای بسیاری در خیابانهای فرعی اطراف میدان فردوسی برپا شده است. صدها نفر از شب گذشته در این موکبها تلاش کردهاند تا به خوبی از مردم پذیرایی کنند.
آفتاب دیگر بالا آمده است. فوج فوج مردمان ایران از نقاط مختلف خود را به اینجا رساندهاند. یکی از کرمان آمده، یکی از کرج، آن روحانی جوان از یزد آمده و آن زوج جوان خوشپوش خود را از اراک به اینجا رساندهاند. گروهی از دختران لرستانی با شعار «علمدار ولایت لرستان به فدایت» میدان را شوری دیگر دادهاند.
پیرمردی لطیف ماجرای سفرش را اینگونه روایت میکند؛ «دیروز از اهواز حرکت کردیم. خانواده بیتاب حضور در مراسم تشییع رهبر بودند. گفتم هر طور شده باید بیارمشان؛ آمدیم. خستهام اما میارزید که بیاییم؛ رهبرمان بود، خودش و خانوادهاش فدای ما ملت شدند؛ نامردی بود اگر نمیآمدیم. خانواده میخواهند به مشهد هم بروند، ولی من دیگر نمیتوانم؛ بروم سربارشان میشوم.»
ساعت 7 صبح است. میدان شلوغ شده. آفتاب کامل برآمده. مردم در دستههای مختلف به سوی غرب(میدان آزادی) حرکت میکنند…