سوگ به مثابه قدرت: از سووشون شاهنامه تا تشییع حماسی رهبر شهید انقلاب

در فرهنگ ایرانی، سوگواری می‌تواند نیرویی عظیم برای تکریم عدالت، بازسازی نظم اخلاقی و ایجاد مشروعیت سیاسی باشد.
به گزارش وِبانگاه به نقل از گروه امام و رهبری خبرگزاری تسنیم، دکتر مهدی ابراهیمی، حقوقدان و مدرس دانشگاه در یادداشتی با عنوان «سوگ به مثابه قدرت: از سووشون شاهنامه تا تشییع حماسی رهبر شهید انقلاب اسلامی» نوشت: حماسه تشییع رهبری شهید توسط ملت مومن و انقلابی ایران از ابعاد مختلفی قابل تحلیل و بررسی است. یکی از وجوه مهم این تشییع ملی، که ریشه در فرهنگ باستانی ایران دارد، مقوله جایگاه و تاثیر سوگ و سوگواری در فرهنگ ایرانی است. امری که از دیرباز در آثار فاخر ادبیات فارسی نمود داشته و امروزه به شکل حیرت‌آوری در عرصه بین‌المللی، در قالب موج ملی انتقام خواهی قواعد و معادلات حاکم را تحت تاثیر قرار داده و متحول کرده است.

در فرهنگ ایرانی، سوگ هرگز صرفاً واکنشی طبیعی در برابر فقدان و مرگ نبوده است؛ بلکه در طول تاریخ به مثابه نهادی فرهنگی و اجتماعی، حامل معنا، حافظه و هویت جمعی بوده و در بسیاری از موارد، توانسته است یک ضایعه ملی را به روایتی ماندگار و تمدنی تبدیل کند. ادبیات حماسی ایران، به‌ویژه «شاهنامه» فردوسی، نشان می‌دهد که ایرانیان از دیرباز مرگ شخصیت‌های برجسته را تنها پایان حیات یک انسان تلقی نمی‌کردند، بلکه آن را نشانه‌ای از نقصان در نظم اخلاقی، سیاسی یا اجتماعی می‌دانستند که نیازمند بازسازی از طریق آیین‌های سوگواری بود.

در این میان و در فرهنگ شاهنامه، سوگ سیاوش برجسته‌ترین نمونه از تبدیل اندوه شخصی به حافظه تاریخی و هویت جمعی است. سیاوش، که نماد پاکی، تعهد و مظلومیت است، قربانی وفاداری به پیمان و اخلاق‌مداری می‌شود؛ اما اهمیت روایت او نه در چگونگی مرگ وی در توران زمین، بلکه در استمرار سوگواری پس از آن است. در شاهنامه، مرگ سیاوش ایران را در ماتمی فراگیر فرو می‌برد؛ زنان و مردان، مقامات دربار و عموم مردم، پهلوانان و حتی برخی بزرگان توران در این اندوه شریک می‌شوند. بدین ترتیب، سوگ او از مرزهای خویشاوندی و جغرافیایی فراتر رفته و به وجدان تاریخی یک ملت تبدیل می‌شود. استمرار این سوگ در قالب آیین‌های سووشون و سپس تبدیل آن به مطالبه خون‌خواهی، نشان می‌دهد که در فرهنگ ایرانی، سوگواری می‌تواند نیرویی عظیم برای تکریم عدالت، بازسازی نظم اخلاقی جامعه و ایجاد مشروعیت سیاسی، باشد.

همین الگو در روایت ایرج نیز مشاهده می‌شود؛ جایی که قتل فرزند فریدون نه تنها اندوه یک خاندان، بلکه مصیبتی برای تمام جامعه تلقی می‌شود. سوگ ایرج، آغازگر چرخه‌ای از خون‌خواهی و احیای عدالت در زمین است و نشان می‌دهد که در اندیشه ایرانی، قربانی بی‌گناه نباید در فراموشی تاریخی محو شود، بلکه انتقام به نام او باید به عاملی برای اصلاح نظم اجتماعی بهم ریخته، بدل شود.

در متون ادبی فارسی، فارغ از سوگ برای قربانیان بی‌گناه، نمونه‌هایی از سوگواری برای قربانیان قدرت و سیاست نیز ارائه می‌کند؛ سوگ‌هایی که در حقیقت مرثیه‌ای بر پیامدهای جاه‌طلبی، استبداد و گسست اخلاقی در ساختار قدرت هستند. مرگ اسفندیار در شاهنامه در همین زمره است. اسفندیار، پهلوانی رویین‌تن و وارث سلطنت، نه در اثر ضعف و ناتوانی، بلکه در نتیجه سیاست‌ورزی و قدرت‌طلبی پدر خویش، گشتاسپ، به سوی مرگی محتوم رانده می‌شود.

سوگواری پس از مرگ او، تنها عزاداری برای یک شاهزاده نیست؛ بلکه اعتراضی خاموش به فرمانروایی است که مصلحت سلطنت را بر حرمت جان فرزند ترجیح داده است. حتی رستم، که پیروز میدان است، خود را در برابر این مرگ فاجعه ملی شکست‌خورده می‌بیند و اندوه او نشان می‌دهد که سوگ در فرهنگ ایرانی می‌تواند مرز میان پیروز و مغلوب را درنوردد و همه را در برابر حقیقت اخلاقی یک فاجعه قرار دهد.

مرگ رستم نیز نمونه‌ای دیگر از این معناست. با کشته شدن بزرگ‌ترین پهلوان ایران به دست شغاد، سوگ دیگر تنها برای یک فرد نیست، بلکه مرثیه‌ای بر پایان یک فخر تاریخی و آسیب به یک نظام حماسی و ارزشی است. جامعه‌ای که سال‌ها امنیت، دادگری و استقلال خود را در سایه رستم تجربه کرده است، با مرگ او احساس می‌کند که یکی از ستون‌های بنیادین هویت خویش را از دست داده است. این ویژگی بنیادین فرهنگ ایرانی است که سوگ را در محدوده فقدان جسمانی متوقف نمی‌کند؛ بلکه آن را به عرصه‌ای برای بازخوانی ارزش‌ها، نقد قدرت و حفظ حافظه تاریخی ارتقا می‌دهد.

این نگرش به سوگ در دیگر آثار ادب فارسی نیز استمرار یافته و نشان می‌دهد که سوگواری در فرهنگ ایرانی تنها متعلق به عرصه حماسه و سیاست نیست، بلکه در حوزه عشق، اخلاق و تمدن نیز نقشی بنیادین دارد. نظامی گنجوی در پنج گنج خود، چهره دیگری از این نهاد فرهنگی را به تصویر می‌کشد. در منظومه «خسرو و شیرین»، مرگ خسرو پرویز و سوگواری شیرین، صرفاً روایت پایان زندگی عاشقانه نیست؛ شیرین با کشتن خود در سوگ خسرو نمودار وفاداری و و تقدس جان حاکم می‌شود. شیرین با حضور بر پیکر خسرو، سوگ شخصی خویش را به نمادی از وفاداری جاودانه تبدیل می‌کند و مرگ او پس از این واقعه، در حقیقت اعتراض خاموشی به رویه‌ای است که در آن قدرت بدون فضیلت و سلطنت بدون عدالت معنا یافته است.

در «اسکندرنامه» نیز مرگ دارا و اندوه پس از آن، مرثیه‌ای برای پایان استقلال ایران و سقوط یک نظم سیاسی است؛ سوگی که در آن، مرگ یک پادشاه به فقدان یک دوره تاریخی پیوند می‌خورد. حتی در «لیلی و مجنون»، که از فضای حماسی و سیاسی فاصله دارد، سوگواری به ابزاری برای جاودانه ساختن ارزش‌های انسانی تبدیل می‌شود. یاد و مزار لیلی و مجنون پس از مرگ آنان، به مکان حافظه جمعی بدل می‌شود و نشان می‌دهد که سوگ می‌تواند حامل عشق، وفاداری و احیاگر آرمان‌های اخلاقی در ساحت جامعه باشد.

بر این اساس، فرهنگ ایرانی طی قرن‌ها سوگ را نه نشانه ضعف و انفعال، بلکه ظرفیتی برای بازسازی اجتماعی، حفظ هویت ملی و ایجاد پیوند میان نسل‌ها دانسته است. از آیین‌های باستانی سووشون تا مراثی ادبی و آیین‌های اجتماعی معاصر، سوگواری همواره توانسته است حادثه‌ای محدود را به روایتی فراگیر و هدفمند تبدیل کند؛ روایتی که در آن، جامعه با یادآوری مرگ یا شهادت نمادهای ملی خود، ارزش‌های بنیادین خویش را بازتعریف می‌کند و بر آن میثاق نو می‌بندد. از همین‌رو، می‌توان گفت سوگ در فرهنگ ایرانی نه پایان زندگی یک فرد یا حرمان ملی از وجود او، بلکه آغاز مطالبه و گفتمانی تازه است؛ گفتمانی که گاه چنان نیروی اجتماعی و فرهنگی می‌یابد که می‌تواند در عرصه عمومی و حتی امروزه در معادلات جهانی نیز اثرگذار باشد.

آری در ایران امروز هم سنت دیرینه سوگ در میان ایرانیان، همچنان باقی است و با گذر قرون و اعصار از دوران باستان و ادبیات حماسی آن، نه تنها از میان نرفته، بلکه به تناسب در دوره‌های تاریخی بعدی با عناصر تازه‌ای درآمیخته و به یکی از مؤلفه‌های مهم هویت جمعی ایرانیان تبدیل شده است. اگر در روایت سیاوش، خون بی‌گناه موجب شکل‌گیری اراده ملی برای بازگرداندن عدالت می‌شود، در بافتدار ایرانیان شیعه نیز همین منطق فرهنگی در قالب‌های جدید استمرار می‌یابد و به‌ویژه در عزاداری عاشورایی، سوگ و عزاداری دینی به نهادی اجتماعی، اخلاقی و سیاسی بدل می‌شود.

در این نگاه، شهادت یک شخصیت آرمانی، پایان حضور او تلقی نمی‌شود؛ بلکه از دنیا رفتن او، آغاز جنبشی اجتماعی برای زنده نگه داشتن ارزش‌هایی است که آن شخصیت متعالی آن را نمایندگی می‌کرده است. از همین منظر، سوگواری در فرهنگ ایرانی همواره با ذکر و بیداری پیوندی ناگسستنی داشته است؛ یادآوری مظلومیت، عدالت‌خواهی، مقاومت و ایستادگی در برابر قدرتی که از منظر جامعه، استکبار و فرعون زمانه است. بدین ترتیب، همان‌گونه که سوگ سیاوش از یک واقعه شخصی فراتر رفت و به یک روایت ملی تبدیل شد، سوگ‌های بزرگ در تاریخ معاصر ایران نیز از محدوده یک فقدان فردی عبور کرده و به حافظه‌ای جمعی و عاملی برای شکل‌دهی به رفتار اجتماعی تبدیل شده‌اند. این ویژگی فرهنگی سبب شده است که آیین‌های سوگواری در ایران، برخلاف بسیاری از جوامع که مرگ را صرفاً واقعه‌ای پایان‌یافته تلقی می‌کنند، به عرصه‌ای برای بازتولید معنا و تجدید عهد با ارزش‌های بنیادین تبدیل شوند.

در پرتو همین پیشینه تاریخی است که می‌توان تحولات معاصر ایران و نقش سوگ در مناسبات سیاسی امروزی را تحلیل کرد. در فرهنگ سیاسی ایران، شهادت و سوگواری در واقع استمرار همان الگویی است که قهرمان معنوی ملت مبرز آن بوده است. تشییع بی‌نظیر و حماسی رهبر شهید انقلاب اسلامی را باید در امتداد همین فرهنگ بومی و تاریخی فهم کرد؛ مراسمی که برای بخش بزرگی از جامعه، تنها آیین وداع با یک فرد بارز سیاسی نبود، بلکه بازنمایی پیوند میان یک ملت، آرمان‌های مورد اعتقاد آن و روایتی حماسی از مقاومت و ایستادگی بود. در چنین شرایطی، سوگ به یک ابزار سیاسی مهم تبدیل می‌شود؛ زبانی که از طریق آن، جامعه احساسات، هویت و مواضع خود را صریح و شفاف بیان می‌کند.

بروز این مسئله به طور خاص در کشمکش‌ها و مخاصمات میان ایران و استکبار جهانی آمریکا نیز قابل مشاهده است. در این تقابل، برخی رخدادهای خشونت‌آمیز یا حذف شخصیت‌های برجسته، در چارچوب فرهنگ ایرانی صرفاً یک حادثه نظامی یا سیاسی تفسیر نمی‌شود، بلکه در بستر باستانی سوگ و فرهنگ متعالی شهادت معنا می‌یابد. از این رو، واکنش‌های گسترده اجتماعی پس از شهادت شخصیت‌هایی همچون سردار قاسم سلیمانی را نمی‌توان تنها با محاسبات معمول سیاست خارجی توضیح داد؛ زیرا این واکنش‌ها ریشه در همان حافظه تاریخی دارند که قرن‌ها پیش، خون سیاوش را به نماد بی‌عدالتی و ضرورت دادخواهی تبدیل کرده بود.

آخرین مسئله در این باب، قدرت افزوده‌ای است که از این مراسمات ملی و مذهبی حاصل می‌شود. در جهان معاصر، قدرت ملت مقتدر ایران تنها در توانایی‌های نظامی، اقتصادی یا فناورانه خلاصه نمی‌شود، بلکه توانایی تولید معنا، نشر جهانی آن و حفظ انسجام اجتماعی در مسیر تحقق آن نیز بخشی از قدرت ملی ایرانیان به شمار می‌آید. امری که خصم دون را بر آن متوهم ساخته که تمدنش را نابود کند. از این منظر، سوگ ایرانی در سال‌های اخیر به یکی از عناصر مهم تولید قدرت نرم و شکل‌دهی به معادلات سیاسی تبدیل شده است. آیین‌های گسترده تشییع و سوگواری نشان داده‌اند که یک رخداد سیاسی، هنگامی که با لایه‌های عمیق فرهنگی و تاریخی جامعه پیوند می‌خورد، می‌تواند پیامدهایی فراتر از محاسبات اولیه بازیگران خارجی ایجاد کند. همان‌گونه که در شاهنامه، سوگ پهلوانان و شاهان به بازسازی نظم اجتماعی و حفظ هویت ملی منجر می‌شد، در دوران معاصر نیز سوگ‌های جمعی برای بزرگان و دلیران این مرزوبوم می‌تواند موجب افزایش همبستگی داخلی، تقویت اراده سیاسی و شکل‌گیری روایتی مشترک در برابر فشارهای خارجی شوند.

بنابراین، آنچه در تشییع‌های بزرگ معاصر ملت ایران نظیر تشییع شهید قاسم سلیمانی و رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران مشاهده می‌شود، صرفاً تکرار یک آیین مذهبی یا فرهنگی نیست، بلکه استمرار یک سنت تاریخی چند هزار ساله است که در آن، سوگ و سوگواری همواره میان گذشته و حال، میان فرهنگ و سیاست و میان حافظه و قدرت پیوند برقرار کرده است. با این تفاوت که عرصه نقش‌آفرینی و تاثیرگذاری آن در نظم معاصر به مراتب بیشتر شده و به سبب قدرت و اقتدار نوظهور ایران، مرزهای سیاسی و اعتقادی را درنوردیده و مخاطبان بیشماری را تحت تاثیر و جذبه خود قرار می‌دهد. عجز و حیرت خبرگزاری‌های خارجی، واکنش‌های برخی سیاسیون جهان و ترس بر دل‌های ایشان را از همین منظر باید دید و ملاحظه کرد.

©‌ وبانگاه، خبرگزاری تسنیم

دکمه بازگشت به بالا