در امتداد جاده عاشقی

بیتابی دیدار
نمیدانم از کدام لحظه باید آغاز کنم، از آن صبحی که بند کفشهایم را محکم کردم و پا در جاده گذاشتم، یا از آن لحظهای که نخستین گنبد طلایی را از دور دیدم و قلبم پیش از قدمهایم به کربلا رسید.
ابتدای مسیر فقط یک احساس داشتم، بیتابی برای دیدار یار، هنوز پاهایم با راه آشنا نبودند. آفتاب عراق بیرحمانه روی زمین میتابید و گرمای هوا مثل دستی سنگین روی شانههایم نشسته بود. گرد جاده روی لباسهایم مینشست و عرق از پیشانیام پایین میآمد. اما عجیب بود، هرچه راه طولانیتر میشد، دل سبکتر میشد. انگار این جاده چیزی از آدم میگرفت و چیزی بزرگتر به او میبخشید.
موکبها، پناهگاهی عاشقانه و بی ریا
در دو سوی مسیر، موکبها مثل چراغهایی روشن در دل بیابان ایستاده بودند. بعضیها ساده بودند، چند ستون فلزی، پارچهای که بالای سر کشیده بودند، چند فرش روی خاک و دیگهایی بزرگ که بخار غذا از آنها بالا میرفت.
بعضیها بزرگتر بودند با صفهای طولانی غذا، محل استراحت، جای خواب، درمانگاه، چایخانه و حتی جایی برای شستن لباسهای زائران، اما بزرگی موکبها به اندازهی مساحت امکاناتشان نبود، به اندازهی دلهایی بود که در آنها میتپید.
آنهایی که پا در این مسیر گذاشتهاند میدانند موکبها در این مسیر، فقط چند تکه پارچه و چند ستون نیستند، ملجا و پناهگاهیاند که درهایشان به روی همه باز مانده ، خانههایی بیدیوار که مهمانشان را نمیپرسیدند از کجا آمده و نامش چیست فقط میدیدند خسته است و باید آرام بگیرد.
دلهای عراقی، روایت بخشندگی بیپایان
عراقیها با تمام وجودشان پذیرای زائران بودند. پیرزنی عراقی را دیدم که کنار موکب کوچکش نشسته بود. دستهای چروکیدهاش ظرفهای خرما را مرتب میکرد. وقتی از او تشکر کردم، لبخند زد و گفت: «هذا طریق الحسین… این راه حسین است.»
انگار که برایش پذیرایی از زائر، کار روزمره نباشد، عهدی باشد که با قلبش بسته است، در موکبهای عراقی، مردانی را میدیدم که از صبح تا نیمههای شب ایستاده بودند. یکی چای میریخت، یکی کفشهای زائران را جفت میکرد، یکی پاهای خستهی پیرمردی را ماساژ میداد.
لباسهایشان ساده بود پیراهنهای نخی، شلوارهای راحت، صورتهایی آفتابسوخته و چشمهایی که خستگی در آنها بود اما شکایتی نبود.گاهی صدای یکی از آنها بلند میشد: «زائر الحسین، بیا استراحت کن…» و این جمله آنقدر با محبت گفته میشد که آدم احساس میکرد نه به یک موکب، که به خانهای آشنا از اقوام رسیده است.
خادمان ایرانی و عشق در لباس خدمت
موکبهای ایرانی هم حال و هوای دیگری داشتند. پرچمهای ایران و نامهای آشنا روی پارچهها دیده میشد. از دور صدای روضه، دعا یا نوحه میآمد.جوانهایی که شاید در شهر خودشان زندگی روتینی دارند، اینجا آستین بالا زده بودند، غذا میپختند، زمین را جارو میکردند، چای میدادند و شبها روی همان زمینهای ساده میخوابیدند.در چهرهی همهی آنها چیزی مشترک بود و آن شوق خدمت عجیب و غریبی بود که به زائران داشتند.
میدیدم که چگونه برای زائر از بهترین چیزهایشان میگذرند. غذایی که شاید در خانهی خودشان به سختی فراهم میکردند، اینجا با عشق میان مسافران تقسیم میشد.آب خنکی که در گرمای سوزان عراق حکم طلا داشت، رایگان در دسترس همه بود. پتو، جای خواب، دارو، کفش، لباس؛ هرچه داشتند آورده بودند. انگار میخواستند هیچ زائری احساس تنهایی نکند.
شبهای وقتی ستارهها هم همقدم میشوند
شبها، وقتی خورشید پشت افق پنهان میشد، جاده چهرهی دیگری پیدا میکرد. چراغ موکبها روشن میشد و مسیر پر از نورهای کوچک میگردید.صدای قدمها در تاریکی میپیچید. بعضیها آرام ذکر میگفتند، بعضیها زیر لب زیارت میخواندند، بعضیها با هم حرف میزدند.
شب، خستگی را آشکارتر میکرد. روی صورتها میشد راه را خواند، روی پیشانیهای عرقکرده، روی چشمهای سرخشده، روی پاهایی که دیگر توان سابق را نداشتند.اما عجیب این بود که کمتر کسی از دردش حرف میزد.
مردی را دیدم که کفشهایش پاره شده بود. وقتی پرسیدم خسته نیستی، خندید و گفت: «خستگی هست، اما دل آدم اینجا خسته نمیشود.» این جمله در ذهنم تا همیشه حک شد و به جاماند.
راهی که مرزها را از میان برداشت
در مسیر، آدمها از همه جا آمده بودند. زبانها متفاوت بود، لباسها متفاوت بود، اما نگاهها شبیه هم بود. عرب، ایرانی، پاکستانی، آفریقایی، آسیایی همه در یک جاده کنار هم راه میرفتندگاهی کسی که زبانم را نمیدانست، فقط با اشاره یک لیوان آب تعارف میکرد و همان اشارهی ساده، از هزار جمله گرمتر بود.
روزها زیر آفتاب راه میرفتیم و شبها زیر آسمانی پر از ستاره استراحت میکردیم. خاک جاده روی پاهایم مینشست و صدای جمعیت در گوشم میماند، گاهی به صورت زائران نگاه میکردم و فکر میکردم هرکدامشان یک راوی هستند روای کتابی از دلتنگیها، امیدها، نذرها و عشقها.
لحظهای که دل زودتر از قدمها به معشوق میرسد
نزدیکتر که شدم، حال و هوای آدمها تغییر کرد. دیگر حرفها کمتر شده بود. نگاهها بیشتر به جلو بود.انگار همه میدانستند پایان این راه فقط رسیدن به یک شهر نیست، رسیدن به یک حس است و بعد، آن لحظه رسید.
کربلا….
لحظهای که صدای جمعیت، بوی عطر، اشکهای بیاختیار و لرزش قلب، همه با هم جمع میشوند. میان آن همه آدم، احساس کردم تنها هستم نه از تنهایی، بلکه از بزرگی لحظهای که نمیشد با هیچکس تقسیمش کرد.
به گنبد نگاه کردم. تمام راه، تمام گرما، تمام خستگی، تمام شبهایی که روی زمین خوابیده بودم، همه مثل ورقهای یک دفتر آرامآرام ورق خوردند. لحظهای که دیگر پاهایم نبودند که مرا میبردند انگار دلم راه را بلد شده بود. میان آن همه صدا، میان آن همه زائر، ناگهان سکوتی عجیب درونم نشست. چشمهایم به گنبد افتاد و برای چند ثانیه، همه چیز از حرکت ایستاد.نه صدای جمعیت را میشنیدم، نه هیاهوی اطراف را، فقط یک نام در تمام وجودم میپیچید: حسین…
همانجا بود که انگار پردهای از مقابل چشمانم کنار رفت. کربلای امروز آرام و پر از سلام و صلوات بود، اما ذهنم مرا به کربلای دیروز میبرد، به روزی که آفتاب، بیرحمانه بر خاک داغ میتابید و زمین، شاهد بزرگترین داغ تاریخ بود.
نگاهم به گنبد بود، اما دلم در میان خیمهها میگشت، خودم را در دشتی دیدم که باد، آرام از روی شنهای گرم عبور میکرد، دشتی که صدای گریهی کودکان در آن پیچیده بود. چشمم دنبال مشک آبی میگشت که دیگر آبی در آن نمانده بود. دنبال مادری میگشتم که چشم به راه بازگشت جوانش بود. دنبال کودکی که با لبهای تشنه، نام پدر را صدا میزد.
با خودم فکر کردم چگونه میشود دلی اینهمه بزرگ باشد که در میان آن همه تنهایی، هنوز نگران دیگران باشد؟چگونه میشود مردی در محاصرهی شمشیرها، آخرین نگاهش به آسمان باشد و آخرین دغدغهاش، هدایت انسانها؟آن لحظه، دیگر فقط زائر یک حرم نبودم، مسافری بودم که هزار و چهارصد سال دیر رسیده بود.
دلم میخواست زمان به عقب برگردد. دلم میخواست در آن ظهر غریب، کنار خیمهها بایستم. دلم میخواست سهم کوچکی از آن غربت را از شانههای حسین بن علی(ع) بردارم. دلم میخواست دستی باشد که جرعهای آب به کودکی تشنه برساند، صدایی باشد که در میان آن همه نامهربانی بگوید: «ای فرزند رسول خدا، تنها نیستی.»
اما من فقط آمده بودم با چشمانی خیس و قلبی شکسته، آمده بودم تا بگویم:سلام بر تو، ای کسی که قرنهاست دلها برای مظلومیتت میگریند، سلام بر تو، ای کسی که خونت روی خاک ریخت، اما چراغ حقیقت را خاموش نکرد، سلام بر تو، ای کسی که در اوج تنهایی، به همهی آزادگان جهان درس ایستادگی دادی.
اشکهایم بیاختیار میریختند و من هر لحظه بیشتر میفهمیدم چرا این همه آدم، این همه راه را آمدهاند، همه آمدهاند تا در برابر مظلومیتی که هرگز فراموش نمیشود، سر تعظیم فرود بیاورند، آمدهاند تا بگویند هنوز بعد از قرنها، صدای «هل من ناصر» در گوش تاریخ مانده است.
دستم را روی سینهام گذاشتم و به گنبد نگاه کردم، تمام گرمای راه، تمام درد پاها، تمام شبهایی که روی خاک خوابیده بودم، همه در یک لحظه معنا پیدا کرد در امتداد جاده عاشقانه اربعین و رسیدن به کربلا، همان نقطهای است که آدم به مقصد میرسد و تازه میفهمد تمام عمرش در راه بوده است.



