حسرت یک پیاده روی؛روایت دختر اصفهانی که امسال هم از کاروان عشق جا ماند

پاسپورت را که گرفت، انگار همه دنیا را گرفته بود. روزها را با انگشت هایش خط میزد و شب ها خواب عمودها را میدید؛ از عمود یک تا آخرین عمود، در ذهنش راه میرفت. هر روز چند بار به در نگاه میکرد که مبادا پستچی از راه برسد. بالاخره یک روز صدای موتور آمد و زنگ در، دلش را به تپش انداخت. پستچی مهربان سلام کرد و بسته را داد؛ دیگر چه نیازی به کلام بود؟ با ذوق وارد خانه شد و جیغی از ته دل کشید: دیگه راهی کربلا میشم! مادر اما آمد و بغلش کرد. بوسید و در گوشش نجوا کرد: مادر دعا کن پول سفر جور بشه.
آن شب، انگار آسمان آرزویش ابری شد. روزها از پی هم گذشت، اما وضعیت مالی خانواده راهی به نور نمیگشود. پدر هر دری زد، اما جوابی جز نه نشنید. دختر که میدید پدر شب ها بیخوابی میکشد و روزها به امید یک وام، از این دفتر به آن دفتر میرود، آرام آرام امیدش رنگ باخت. تا اینکه یک روز پدر تصمیمش را گرفت: موتوری که تنها وسیله امرار معاش خانواده بود را میفروشد تا دل دخترش را به کربلا ببرد، اما دختر جوان، با چشمانی که پر از اشک بود، قبول نکرد. میدانست این موتور، نان شب خانواده است.
کاروانها یکی یکی راهی شدند. دلش برای هر قدمی که بر زمین عشق میافتاد، میتپید؛ اما پاهایش در خانه ماند. تلویزیون را که روشن میکرد، تصاویر آن جمعیت بیپایان را میدید و اشک، بیدرنگ جاری میشد. مینشست پای روضهها، اما این بار روضه دل خودش بود. چند روز فقط گریه بود و بس؛ حسرتی که با هیچ کربلایی التیام نمییافت.
این دختر نوزده ساله اصفهانی، که حالا چند سالی است آرزوی پیاده روی اربعین را در سینه میپروراند، در گفتوگو با خبرنگار تسنیم در اصفهان با چشمانی اشکبار گفت: چندین سال بود که آرزو داشتم با خانواده ام راهی شوم، اما نشد. تصمیم گرفتم امسال تنها بروم که انگار آن هم قسمت نبود. قسمت من و خانواده ام این شد که پای تلویزیون بنشینیم و حسرت بخوریم و اشک بریزیم. انسان با امید زنده است… انشاءالله سال بعد قسمت ما هم بشود.
و این پایان قصه نیست؛ پایان یک حسرت است، حسرت هزاران خانواده ای که عشق در دل دارند اما راهی به کربلا نمییابند. دختر جوان اصفهانی، امروز در میان غبار ناامیدی، باز هم چشمانش را به افق سال آینده دوخته؛ باشد که آن روز، عمودها یکی یکی سلامش کنند.
راوی: علیاکبر گشول ممزائی