پرواز بیبازگشت از تهران تا اورلی

در همین فضا، خبر کوتاهی به سرعت در محافل سیاسی پیچید: ابوالحسن بنیصدر، رئیسجمهور برکنارشده، به همراه مسعود رجوی، رهبر سازمان منافقین، با یک فروند هواپیمای نیروی هوایی از کشور خارج شدهاند. این پرواز پنهانی سرانجام در ساعت 7:20 صبح به وقت تهران در پایگاه نظامی اورلی در حومه پاریس به زمین نشست.
بعدها روزنامه لیبراسیون چاپ پاریس فاش کرد که مقامات فرانسوی از روزها قبل یادداشتی درباره این پرواز دریافت کرده بودند و این فرار با هماهنگی قبلی انجام شده بود. این اتفاق در نگاه نخست، تنها از خروج دو چهره سیاسی حکایت داشت، اما در واقع پایان یکی از مهمترین فصلهای تاریخ سیاسی سالهای نخست انقلاب و آغاز مرحلهای تازه از تقابل با جمهوری اسلامی بود.
رسانههای وابسته به جریان رجوی، تلاش کردند این رخداد را در چارچوب مفاهیم دینی، بهویژه مفهوم هجرت در صدر اسلام، بازنمایی کنند و آن را ادامهای بر سنت تاریخی هجرت معرفی نمایند.
تاریخ را نمیتوان تنها بر اساس روایت بازیگران آن سنجید. پرسش این است که چگونه رئیسجمهوری که در کتابی علیه منافقین قلم زده بود و با رای میلیونها ایرانی به قدرت رسیده بود، تنها یک سال و نیم بعد، در کنار رهبر سازمانی قرار گرفت که چند هفته پیش از آن، مبارزه مسلحانه علیه نظام را آغاز کرده بود؟
شکست در میدان سیاست
بنیصدر که برای تثبیت قدرت خود، به تدریج در برابر برخی نهادهای قانونی کشور قرار گرفت، با سخنرانیهای پرآشوب و مواضع تند سیاسی، فضای کشور را در بحبوحه جنگ به سمت تقابل و دوقطبی شدن بیشتر سوق داد. رابطه او با بسیاری از نهادهای انقلابی و نیروهای مؤثر نظام، با تنشهایی همراه بود. اختلاف بر سر حدود اختیارات ریاستجمهوری، نحوه اداره کشور، رابطه دولت با نهادهای انقلابی و چگونگی مدیریت جنگ، به مرور فضای سیاسی کشور را دوقطبیتر کرد. این اختلافات زمانی تشدید شد که بنیصدر در عمل، خود را در برابر بخشهایی از حاکمیت قرار داد و در مواردی با نهادهای قانونی و تصمیمات رسمی نظام به تقابل رسید.
در جبهههای دفاع مقدس نیز تفکر نظامی بنیصدر آسیبهای جبرانناپذیری به همراه داشت. او با تکیه بر استراتژیهای کلاسیک منسوخ مانند دادن زمین و گرفتن زمان، پتانسیل عظیم نیروهای مردمی، سپاه و بسیج را بایکوت کرد که همین امر راه را برای پیشروی ارتش بعث و سقوط برخی مناطق مرزی هموار ساخت.
همزمان، افشای اسناد ارتباطات پنهانی وی با سازمان سیا تحت پروژه «اس. دی. لور»، اندک مشروعیت سیاسی او را نابود کرد. بنیصدر که پس از عزل از ریاستجمهوری، امکان ادامه فعالیت سیاسی در چارچوب رسمی نظام را از دست داده بود و با کاهش شدید پایگاه اجتماعی مواجه شده بود، به تدریج به این جمعبندی رسید که دیگر امکان ادامه مسیر خود را در ساختار جمهوری اسلامی ندارد و همین بنبست سیاسی، زمینه همگرایی او با سازمان رجوی را فراهم ساخت.
در همین فضای پرتنش، سازمان منافقین که پس از انقلاب تلاش کرده بود خود را به عنوان یکی از بازیگران اصلی صحنه سیاسی کشور معرفی کند، به تدریج موضع خود را از یک جریان منتقد، به مخالف جدی ساختار جمهوری اسلامی تغییر داد. این سازمان که پیشتر با شعارهایی مانند آزادی، توحید و عدالت و دفاع از مردم فعالیت میکرد، پس از ناکامی در کسب جایگاه سیاسی مورد نظر خود، مسیر دیگری را در پیش گرفت.حوادث 30 خرداد 1360 نقطه عطفی در این روند بود؛ زمانی که سازمان رسما وارد فاز مسلحانه شد و تقابل دینی و سیاسی جای خود را به عملیات خشونتآمیز، ترور و تلاش برای بیثباتسازی کشور داد.
ائتلاف دو مخالف
در ظاهر، همراهی ابوالحسن بنیصدر و مسعود رجوی، ائتلافی میان دو جریان متفاوت به نظر میرسید. بنیصدر با سابقه فعالیتهای فکری و سیاسی در خارج از کشور، خود را نماینده قرائتی متفاوت از جمهوریت و آزادی معرفی میکرد و سازمان منافقین نیز تلاش داشت خود را ادامهدهنده مسیر مبارزه علیه استبداد و استکبار نشان دهد. اما در پس این تفاوتهای ظاهری، یک عامل مشترک وجود داشت که آنان را به یکدیگر نزدیک کرد:مخالفت با ساختار سیاسیای که بر مبنای حاکمیت دینی شکل گرفته بود.
بنیصدر با رویکرد لیبرالی و سکولار خود غایت سیاست را در الگوهای غربی میجست و رجوی با مبانی مادیگرایانه و مارکسیستیاش، پدیدهها را تحلیل میکرد؛ هر دو در نفی حکومت دینی همراستا بودند. در نظامهای سیاسی، جریانهای مختلف ممکن است بر سر روش اداره کشور، سیاستهای اجرایی یا عملکرد مسئولان اختلاف داشته باشند؛ اما هنگامی که اختلاف به اصل مبانی مشروعیت و جایگاه دین در حکومت بازگردد، دیگر صرفا یک رقابت سیاسی نیست. سازمان نیز در ادامه این مسیر، از مخالفت سیاسی عبور کرد و موجودیت نظام جمهوری اسلامی را هدف قرار داد و تلاش کرد از طریق ایجاد ناامنی، ترور و حذف فیزیکی مسئولان، معادلات سیاسی کشور را تغییر دهد.
وقتی ادعای نمایندگی مردم آزموده شد
اما آنچه در محاسبات این جریان نادیده گرفته شد، فاصله میان تصور سازمان از جایگاه اجتماعی خود و واقعیت جامعه ایران بود. سازمان رجوی خود را نماینده مردم و پیشرو مبارزه معرفی میکرد، اما واکنش جامعه نشان داد که بخش قابل توجهی از مردم، این مسیر را نه ادامه انقلاب، بلکه رویارویی با آن میدانند. در شرایطی که کشور درگیر جنگ تحمیلی بود و بخشهای مختلف جامعه برای دفاع از سرزمین و نظام سیاسی تازهتاسیس بسیج شده بودند، حرکت مسلحانه سازمان نه تنها پایگاه اجتماعی گستردهای ایجاد نکرد، بلکه موجب فاصله بیشتر میان این جریان و جامعه شد.
واکنش اجتماعی پس از موج ترورها، از جمله حضور گسترده مردم در مراسم تشییع شهدای هفتم تیر و راهپیماییهای اعتراضی علیه اقدامات مسلحانه سازمان، نشان داد که این جریان نتوانسته بود میان خود و بخش گستردهای از جامعه پیوند اجتماعی ایجاد کند.
در واقع، سازمان در مرحلهای قرار گرفت که دیگر نمیتوانست اهداف خود را از مسیر حضور سیاسی و اقناع اجتماعی دنبال کند. از دست دادن پشتوانه مردمی، شکست در ایجاد شکاف میان جامعه و نظام و ناکامی در تغییر معادلات داخلی، این جریان را به سمت خروج از کشور سوق داد.
جریانی که مدعی نمایندگی مردم بود، در نخستین آزمون بزرگ خود، به جای ماندن در کنار جامعهای که مدعی دفاع از آن بود، مسیر خروج و سپس اتکا به حمایتهای خارجی را انتخاب کرد. این انتخاب، زمانی معنای بیشتری پیدا کرد که سازمان پس از خروج از کشور، به جای ایجاد پایگاه مردمی مستقل، مسیر وابستگی خارجی را در پیش گرفت و در نهایت به همکاری با رژیم بعث عراق، دشمنی که در حال جنگ با مردم ایران بود، رسید. جریانی که روزی شعار استقلال سر میداد، برای مقابله با نظامی که مدعی نمایندگی مردم آن بود، به حمایت دشمن خارجی تکیه کرد. برخلاف تصویری که سازمان از خود ارائه میکرد، خروج رهبران آن به معنای از دست رفتن یک جریان محبوب در میان مردم نبود؛ بلکه بیشتر آشکار شدن فاصلهای بود که میان ادعاهای سازمان و واقعیت اجتماعی شکل گرفته بود.
اختلافی فراتر از سیاست
برای فهم چرایی این مسیر، نمیتوان ماجرا را صرفا به اختلاف میان چند شخصیت سیاسی یا یک نزاع قدرت محدود کرد. آنچه میان این جریان و نظام جمهوری اسلامی شکل گرفت، پیش از آنکه یک اختلاف تاکتیکی یا رقابت انتخاباتی باشد، ریشه در تفاوت دو نگاه درباره انسان، جامعه، دین و حکومت داشت.
یکی از مهمترین مبانی انقلاب اسلامی، نقش دین در ساماندهی جامعه و حکومت بود؛ دیدگاهی که بر اساس آن، اسلام تنها به حوزه اعتقادات فردی محدود نمیشود، بلکه برای اداره اجتماعی انسان نیز دارای چارچوب و آموزه است. در این نگاه، حکومت دینی بر پایه پیوند میان مشروعیت الهی و مسئولیت اجتماعی انسان تعریف میشود و اداره جامعه نمیتواند از اصول و ارزشهای دینی جدا باشد.
در مقابل، سازمان منافقین از ابتدا دارای ترکیبی از آموزههای مارکسیسم و برداشتهای متأثر از قرائت های شخصی از اسلام بود. این جریان تلاش میکرد میان مفاهیم دینی و چارچوبهای تحلیل مادی جامعه پیوند برقرار کند؛ اما این ترکیب، به تدریج موجب تغییر در فهم برخی مفاهیم بنیادین دینی شد. مفاهیمی همچون توحید، عدالت، مبارزه و جامعه، در این دستگاه فکری بیش از آنکه از منظومه معرفتی اسلام استخراج شوند، در چارچوب مبارزه طبقاتی و تحلیلهای مارکسیستی بازخوانی میشدند.
همین تفاوت مبنایی، باعث شد که اختلاف میان سازمان و جمهوری اسلامی صرفا بر سر شیوه اداره کشور یا عملکرد مسئولان نباشد؛ بلکه به پرسشی بنیادیتر بازگردد: آیا دین تنها منبعی برای الهام اخلاقی و فرهنگی است یا میتواند مبنای نظام سیاسی و اجتماعی قرار گیرد؟
این پرسش، یکی از مهمترین نقاط اختلاف میان قرائتهای مختلف از نسبت دین و سیاست در دوره پس از انقلاب بود. در نگاه جریانهای متأثر از مارکسیسم، تاریخ و جامعه عمدتا بر اساس عوامل مادی، مناسبات اقتصادی و شرایط اجتماعی تحلیل میشدند؛ در حالی که در منظومه فکری انقلاب اسلامی، تاریخ انسان بدون توجه به اراده الهی، وحی و نقش هدایت دینی قابل تفسیر نبود.
از همینرو، تقابل سازمان با جمهوری اسلامی به تدریج از سطح سیاسی عبور کرد. مخالفت با ساختار نظام، در ادامه به مخالفت با مبنای مشروعیت آن انجامید؛ زیرا مسئله اصلی دیگر یک دولت یا یک جریان سیاسی خاص نبود، بلکه اصل حضور دین در عرصه حکومت و جامعه مورد مناقشه قرار گرفت.
در این میان، همراهی ابوالحسن بنیصدر با سازمان منافقین نیز صرفا یک ائتلاف مقطعی میان دو مخالف سیاسی نبود. بنیصدر گرچه سابقه حضور در جریان انقلاب را داشت، اما در نوع نگاه به نسبت دین و حکومت، با قرائت حاکم بر جمهوری اسلامی فاصلههایی جدی داشت. تأکید او بر الگوهای حکمرانی مبتنی بر برداشتهای سکولاریستی، زمینه نزدیکی او با جریانی را فراهم کرد که در نقطه اصلی، یعنی مخالفت با حاکمیت دینی، اشتراک نظر داشتند.
این همگرایی نشان داد که در مقاطع حساس تاریخی، ائتلافهای سیاسی گاه نه بر اساس اشتراک کامل در مبانی فکری، بلکه بر اساس دشمن مشترک شکل میگیرند.
این رویداد، پردهبرداری از مسیری بود که از سالها قبل آغاز شده بود. رجوی پیش از آنکه در عرصه سیاسی با جمهوری اسلامی به تقابل برسد، در عرصه فکری با مبانی آن فاصله گرفته بود. اختلاف بر سر نقش دین در حکومت، جایگاه وحی در اداره جامعه و نسبت میان انسان و خدا، ریشهایتر از آن بود که بتوان آن را صرفا با اختلافات انتخاباتی یا مدیریتی توضیح داد.
تجربه تاریخی سازمان منافقین نشان میدهد که در تحلیل جریانهای سیاسی، نباید تنها به شعارها و واژههای مورد استفاده آنان بسنده کرد. گاه یک جریان میتواند از مفاهیم مشترک مانند آزادی، عدالت، مردمگرایی یا حتی دین سخن بگوید، اما آنچه ماهیت واقعی آن را مشخص میکند، مبانی فکری، برداشت آن از انسان و جهان و نسبت آن با حقیقتهای بنیادین اعتقادی است.