یادداشت| نشانههای خونخواهی؛ از موکبها تا افقِ حق

اربعین، سفری است میان «آنچه در دل داریم» و «آنچه در افق میبینیم». در طریقالعلما، هر گام، حسی میان خستگی و اشتیاق بیشتر است؛ جایی که عقل در طنین «یالثارات» به تأمل مینشیند و جان در میان میزبانیِ بیریای کودکان، به سجدهی عشق میرود. این مسیر، روایت بیپایان خونخواهی است.
امسال هم از مسیر طریقالعلما راهی اربعین شدیم؛ مسیری که با همهی سختیهایش، با همهی گرما، باز هم دل را میکشاند و پا را به رفتن وامیدارد. این راه فقط یک مسیر جغرافیایی نیست؛ انگار گذر از لایههای خستگی، دلتنگی، عشق و صبر است. هر قدمش شبیه امتحانی است که در آن آدم با تهماندهی توانش هم ادامه میدهد، چون چیزی در دلش هست که از خستگی قویتر است.
امسال اما حال و هوای من با سال قبل فرق داشت. پیش از آنکه به کربلا برسم، دلتنگ مسیر بودم؛ دلتنگ لحظهای که دوباره در راه قرار بگیرم و این بیقراری تمام شود. اما به محض آنکه قدم در مسیر گذاشتم، عجیب بود که همان لحظه در مسیر دلتنگ همان لحظهی قبلم میشدم. این حس، برای من تجربهای تازه و ناب بود؛ انگار همزمان هم در رسیدن، هم در نرسیدن زندگی میکنی.
در طول مسیر، آنچه بیش از همه به چشم میآمد، نشانههای عشق و وفاداری بود. در بسیاری از موکبها، تصویر رهبر شهیدمان دیده میشد و بر بسیاری از پرچمها نام یالثارات الحسین نوشته شده بود؛ نشانههایی از داغی که هنوز تازه است و خونخواهیای که در دلها زنده مانده است. این پرچمها فقط پارچه و نوشته نبودند؛ انگار هر کدام فریادی خاموش بودند، فریادی از دلهایی که ظلم را فراموش نکردهاند و هنوز در انتظار روزیاند که حق به جای خود بازگردد.
یکی از زیباترین و در عین حال شگفتانگیزترین صحنهها، دیدن کودکان پنج تا ده ساله و حتی نوزاد بود؛ و کودکانی که در آن گرمای طاقتفرسا، با سینیهای پذیرایی در دست، با شوقی عجیب میان زائران میدویدند. با خودم میگفتم این بچهها چه درکی از کربلا دارند که چنین عاشقانه خدمت میکنند؟ چطور تربیت شدهاند که با این مهربانی از کودکی، خدمت به زائران حسین(ع) را افتخار میدانند؟ خوشا به حالشان که از همان سالهای نخست، با محبت و ادب و میزبانی بزرگ میشوند و دوباره با خودمگفتم خودشان میخواهند که اینچنین میشود و همه چیز از دست ما خارج است و همین معجزه است که هرسال تو را میخواند و تا تجربه نکنی درکی از این حس نخواهی داشت.
بعد از نماز صبح که حرکت را آغاز میکردیم، خیلی زود به گرمای شدید ظهر میرسیدیم؛ گرمایی که گاهی نفس را میبرید و پا را سست میکرد. در همان لحظهها با خود میگفتم اگر کسی گفت مَوید، برای استراحت صبر میکنیم، اما باز هم ادامه میدادیم و فهمیدیم که انسان میتواند در اوج خستگی هم پیش برود، اگر مقصدش روشن باشد. این مسیر به آدم یاد میدهد که گاهی رسیدن، فقط در ادامه دادن معنا پیدا میکند؛ حتی وقتی که دیگر توانی نمانده باشد.
در طول راه، بارها و بارها برای همهی کسانی که از من خواسته بودند دعا کنم، از خدا طلب مغفرت، عاقبتبهخیری، سلامتی و گشایش کردم. هر قدم، بهانهای بود برای یاد کردن از دیگران و در قدمهایم به یاد شهدا به خصوص عموی نازنینم که در جنگ 40 روزه توسط خبیثترین و شقیترین افراد به شهادت رسیدند و داغ بزرگی به دلها گذاشتند که همینها تک تک قلبهایمان را برای خونخواهی قویتر و مشتهایمان را گره کرده میکند. در دلم، بیش از هر چیز، ظهور آقا را آرزو میکردم؛ اینکه این انتظارِ طولانی، هرچه زودتر به صبحی روشن برسد و دلهای خسته از غربت، آرام بگیرند.
این مسیر، در نهایت باید به کربلا ختم شود؛ به جایی که نمیشود از آنچه هزاران سال پیش در آن رخ داده عبور کرد و بیتفاوت گذشت. کربلا فقط یک مقصد نیست، یک تپش مداوم در تاریخ است؛ جایی که هر سال، عاشقان را به سوی خود میخواند تا یادآوری کند که خونِ مظلوم هرگز فراموش نمیشود و حقیقت، هرچند دیر، اما خاموش نمیماند. کربلا یعنی استمرارِ عشق، استمرارِ مقاومت، و استمرارِ عهدی که با اشک و قدم و دل بسته میشود.
اربعین، پیرو و جوان و کودک و خردسال نمیشناسد؛ همه در این مسیر یکصدا و یکدلاند. هر کس با اندازهی توان خود قدم برمیدارد، اما دلها همه در یک جهت میتپند. اینجا جایی است که عشق، بیصدا اما عمیق جاری است؛ جایی که آدمها با سکوت، با هم سخن میگویند و با قدمهایشان عبادت میکنند. و شاید زیبایی اربعین همین باشد: اینکه در این راه، هر کسی خستهتر است، عاشقتر هم هست.هنوز به کربلا نرسیده ایم و در مسیر هستیم و باید بگویم که ما در نهایت هر سال به کربلا میرسیم اما همچنان در مسیر هستیم و میمانیم آن هم با مشتی گره کرده.
یادداشت از فاطمه کامکار ، خبرنگار