نامیرا | مصلی، به وقت وداع

اما گاهی واژهها کوچکتر از آنند که بتوانند همه آنچه را در خود دیدهاند روایت کنند. این بنا قرار است برای دو روز تاریخی ترین نقطه ایران باشد جایی که یک ملت برای آخرین دیدار با رهبرش به آن میآید.
ساعت 2 بامداد است نسیم خنکی که از مه پاشها میوزد بر صورت مینشیند و خادمان در سکوت شبستان آخرین آمادهسازیها را انجام میدهند. مصلی خود را برای گرمای فردا مهیا میکند برای روزی که هنوز آغاز نشده، اما مردم از ساعتها پیش به استقبال تلخی آن آمدهاند.
.
بر فراز شبستان تصویر بلند آقا ایستاده است آرام و استوار؛ رو به فضایی که تا ساعاتی دیگر جایی برای ایستادن نخواهد داشت. نور تصویر تاریکی را کنار زده و نگاهش هنوز بر مردمی است که یکی یکی از راه میرسند.
در ظاهر چیزی آغاز نشده است. پردهها بستهاند، جایگاه آماده است و بلندگوها خاموشند؛ اما وداع برای مردم از همان لحظهای آغاز شده که خانههایشان را ترک کردهاند.
بُهت بر چهرهها مانده، کلمات در گلو شکسته و سکوت از هر فریادی بلندتر شده است. در چنین لحظهای اشک تنها زبانیست که همه آن را میفهمند.
مادری میان جمعیت آرام میگوید: انگار پدرم را از دست دادهام. جوانی که سالها آرزوی دیدار داشت حالا آمده تا نخستین دیدارش؛ آخرین دیدار باشد.
پرچم ایران در آغوش مردم است، همان پرچمی که تا ساعاتی دیگر بر پیکر مردی قرار میگیرد که سالهای عمرش را در روزهای دشوار این سرزمین ایستاد.
نامیرا | دیدار؛ بدون کارت دعوت
هیچ دوربینی نمیتواند تمام سنگینی این لحظه را ثبت کند. نه بغض آن مادر را، نه اشک آن جوان را و نه چشمهایی را که هنوز رفتن را باور نکردهاند.
سالها بعد شاید کسی ساعت باز شدن درها یا شمار مردمی را که به مصلی آمدند به یاد نیاورد؛ اما این تصویر خواهد ماند مردمی که از دورترین جادههای ایران آمدند، در گرمای روز و سکوت شب ایستادند، پرچم های شان را در آغوش گرفتند و چشم از جایگاه وداع برداشتند؛ مردمی که آمده بودند آخرین دیدار را ثبت کنند و نشان دهند پیوندی که در طول سالها شکل گرفته است با رفتن پایان نمییابد.
* خرده روایت هایی از وداع با رهبر شهید، به مناسبت چهلمین روز تشییع و تدفین پیکر مطهر رهبر شهید حضرت آیتاللهالعظمی سیدعلی حسینی خامنهای