نامیرا| روایت دلنوشتهها

نمیدانم اولین کسی که تصمیم گرفت روی آن بلوکهای بلند سیمانیِ ورودی کوچه منتهی به بیت رهبری چیزی بنویسد، چه کسی بود؟ اما از همان روز، آن بلوکها دیگر فقط چند قطعه سیمان نبودند. شدند دفترِ دردِ دل مردم.
هر کس، چیزی برای نوشتن داشت. یکی از حسرتِ ندیدن آقا نوشت، یکی آرزوی شهادتش را روی سیمانها جا گذاشت، یکی طلب حلالیت کرد و کودکی، اندوهش را با نقاشیهای ساده و کودکانه روایت کرد.
.
آن بلوکها،کمکم به دیوار دلهای مردمی تبدیل شدند که هر کدام، حرفی ناگفته با رهبرشان داشتند.
حالا امروز آن رسم عاشقانه، از خیابان کشوردوست به مصلی رسیده است. انگار مردم، دلنوشتههایشان را همراه خود به آخرین دیدار آوردهاند. اینجا هم، بلوکهای سیمانی، دوباره میزبان دلهایی شدهاند که هنوز، حرفهای ناگفته بسیار دارند. زائرانی که جای خالیتان به قلبشان چنگ انداخته است، اینبار به بلوکهای سیمانیِ سیاهپوشِ مصلی پناه آوردهاند.
اینجا،کسی روی سیمان نمینویسد گویی مردم، روی حافظه تاریخ مینویسند. شاید سالها بعد، این نوشتهها، بیش از هر سندی روایت کنند که در این روزها، بر دل این ملت چه گذشت.
آقاجان… مثل دیدارهای بیت، که حواستان به دستنوشتهها، چفیهنوشتهها و یادگارهای مهمانان بود این بار هم پیش از آنکه ما را، مصلی را و تهران را با داغِ نبودنتان تنها بگذارید سری هم به دلنوشتههای این بلوکهای سیاهپوش بزنید. اینجا هر واژه، سلامِ ناتمامِ دلی است که هنوز، با شما حرف دارد.
نامیرا | مصلی، به وقت وداع
نامیرا | دیدار؛ بدون کارت دعوت
* خردهروایتهایی از وداع با رهبر شهید، به مناسبت چهلمین روز تشییع و تدفین پیکر مطهر رهبر شهید حضرت آیتاللهالعظمی سیدعلی حسینی خامنهای