یادداشت| به یاد کودکانی که قربانی جنگ شدند

در میان این هیاهو، در گوشه این کلانشهر، صحنههایی رقم خورد که بوی همدلی، غیرت و مرام میداد؛ دستهایی مهربان که آمدند تا تکیهگاه گامهای کوچک فرزندان شهدا شوند تا مبادا جای خالی پدران شهیدشان را حس کنند. مادران فرزندان را از زیر قرآن رد و به خدا سپردند و مسئولان بنیاد شهید استان البرز آنها را تا کلاس درس همراهی کردند.
امروز مسئولان و معلمان به احترام این شهدا مقابل دربهای مدارس ایستادند، شاخهگلی در دست گرفتند و شانه به شانه کودکانی قدم برداشتند که پدرانشان در جنگهای اخیر، جان خود را سپر بلای مردم کردند تا زنگ هیچ مدرسهای با هراس به صدا درنیاید. در گوشه و کنار حیاط همین مدارس، میزهایی چیده شده که ناخودآگاه هر بینندهای را به فکر فرو میبرد.
روی نیمکتهای خاک گرفته کتاب و دفترهای خاکی، کولهپشتیهای صورتی و پاره و کفشهایی به چشم میخوردند که هر مادری را به یاد ماکان میاندازد؛ همان دانشآموز شهیدی که فقط یک لنگهکفش او برای مادر ماند و تنها آرامبخش دلش شد. اینها نمادهایی از لالههای پرپر ایران هستند که یادآوری میکنند چگونه دانشآموزان بیگناه در جنگی ناجوانمردانه پرپر شدند و به آسمان رفتند.
آری، پاییز امسال، همهجا بوی شور و آغاز نمیدهد. جغرافیای دلدادگی این خاک، دو تصویر موازی و تلخ و شیرین دارد؛ تصویری که یکسویش غوغای زنگ مهر و سوی دیگرش سکوتی سنگین و خیس از اشک است. فرسنگها دورتر، در میان نخلهای سر به فلک کشیده و آفتاب این روزها، میناب، داغدار غنچههایی است که فرصت نکردند حروف الفبا را در کلاس کامل فراگیرند.
امروز در آن سوی این مرزوبوم، مادرانی بودند که صبحگاه، بهجای گره زدن روبان موهای دخترانشان یا گذاشتن لقمه نان و پنیر در جیب روپوشها، چادر به سر کشیدند و راهی مزار فرزندانشان شدند؛ داغدار همان کولهپشتیهای صورتی که با عشق برای روز اول مدرسه خریداری شده بودند، اما هرگز به دست فرزندانشان به خانه بازنگشتند و امروز دستنخورده در گوشه خانه، قاب اشکهای بیپایان مادران شدهاند.
این مادران امروز، بوی معصومیت کودکانشان را از میان پارچههای تکهتکه، کیفهای پارهپاره و کفشهای سوراخسوراخ از ترکشهای دشمن، جستوجو میکنند. پدران داغدار بهجای فشردن دست فرزندانشان تا درگاه مدرسه، سنگ سرد و خاکی مزار آنها را در آغوش گرفتهاند و با گلاب، گرد و غبار نامردی را از لبخندهای قابگرفته فرزندان خود پاک میکنند.
این زخم، تنها در جغرافیای جنوب نماند و امروز درست همینجا، در کوچهپسکوچههای البرز و کرج، داغی دیگر بر دلها سنگینی کرد. دلهای داغدار هنوز نام «رادوین 7 ساله» را هجی میکنند؛ پسرک معصومی که ساعتها زیر خروارها آوار سخت مقاومت کرد و پروازش، سنگینی اندوه را بر شانه شهر نشاند و امروز پدرش، چشمانتظار و با بغضی به وسعت تمام پاییزها، به مسیر مدرسه خیره مانده است.
پدری که در دیدارها، تمام آرزویش را تماشای قد کشیدن پسرش در لباس مدرسه و دست تکان دادن او از پشت شیشه سرویس بیان کرده بود اما حالا سهمش از روز اول مهر، حسرت بیپایان جای خالی رادوین و یاد نگاههای زلال اوست. او امروز بهتر از هر کسی میتواند همدرد مادران و پدران داغدیده میناب باشد و با آنها همدردی کند و به یاد فرزندش اشک بریزد.
آری، این پاییز، تجلی مظلومیت و شکوهمندی ملتی است که از البرز تا خلیجفارس، ریشههایش در عشق به یکدیگر گره خورده است. کودکانی که با آوار و خون به دیدار خدا رفتند، شاید پشت این نیمکتها حاضر نباشند، اما حضورشان در تار و پود کلاسها نفس میکشد.
امروز اگر کلاساولیها دست به قلم بردند و «الف» را مشق کردند، نخستین درس ناگفتهشان همین خواهد بود؛ هر کلمهای از آرامش و امنیت که آموزش داده میشود، امانتی گرانبهاست از کولهپشتی صورتی میناب و نفسهای حبسشده رادوین البرز؛ یادآور آغوشهایی که تا ابد خالی ماندند تا چراغ امنیت و آرامش در خانههای این خاک تا همیشه روشن بماند.
پس ای آینده! تو را به یاد آن کودکانی میآموزیم که فرصت نشد مسیر الفبا را تا انتها طی کنند، اما مقصد عشق را بهتر از همه بلد بودند و چه زیباست که کودکان امروز، مشق الف را با آرزوی «آرامش» بنویسند تا فردا و فرداها سهم هیچ مادری، بهجای بدرقه کودکش تا مدرسه، دیدن قاب عکس او روی دیوار نباشد.