نیمکت‌هایی که ماندند و کودکانی که بازنگشتند

روایت امدادگری که به کودکان شجره طیبه پناه‌گیری آموخته بود آموزش‌ها به کار آمد اما حجم آوار بسیار زیاد بود.
به گزارش بخش استان‌ها در وبانگاه به نقل از خبرگزاری تسنیم از بندرعباس، کسی چه می‌دانست روزی مدرسه شجره طیبه میناب به جای صدای زنگ و هیاهوی کودکان، به قتلگاه 168 کودک بی‌پناه تبدیل شود؛ داغی که در روزهای نخست بازگشایی مدارس تازه‌تر می‌شود.

گاهی حادثه پیش از آنکه با صدای فروریختن دیوارها آغاز شود، در سکوت اتفاق می‌افتد؛ در لحظه‌ای که یک کودک پشت نیمکتش پناه می‌گیرد، مادری چشم به در می‌دوزد و پدری برای شنیدن یک خبر، دقیقه‌ها را می‌شمارد.

در مدرسه شجره طیبه میناب، پیش از آن روز تلخ، تلاش شده بود کودکان برای روز مبادا آماده باشند؛ برای لحظه‌ای که زمین بلرزد، برای زمانی که باید بدانند کجا پناه بگیرند و چگونه از خود محافظت کنند. مربیان امدادی آمده بودند، آموزش داده بودند، مانور برگزار کرده بودند و به دانش‌آموزان یاد داده بودند که در لحظه خطر، ترس را به یک واکنش درست تبدیل کنند.

کبری آجی‌حیدری، مربی کمک‌های اولیه و امدادگر جمعیت هلال‌احمر شهرستان میناب، یکی از همان آدم‌ها بود؛ کسی که پیش از حادثه در همین مدرسه به کودکان آموزش و مانور زلزله داده بود. اما هیچ‌کس تصور نمی‌کرد روزی برسد که خودش، نه در کلاس آموزش، بلکه میان آوار همین مدرسه، شاهد اجرای همان آموزش‌ها باشد.

آنچه بچه‌ها یاد گرفته بودند، روز حادثه به کار آمد. آجی‌حیدری می‌گوید: «پیش از حادثه، به دانش‌آموزان کمک‌های اولیه، نحوه صحیح پناه‌گیری و مانور زلزله را آموزش داده بودم. آن آموزش‌ها قرار بود فقط یک مهارت باشند؛ چند دقیقه تمرین در مدرسه برای روزی که شاید هرگز نیاید.»

اما روز حادثه وقتی کبری آجی‌حیدری به مدرسه رسید، در میان خرابه‌های شجره طیبه چیزی را دید که برایش هم تلخ بود و هم معنادار؛ تعدادی از کودکان همان تکنیک‌های آموزشی را انجام داده بودند و زیر نیمکت‌هایشان پناه گرفته بودند. آموزش، در سخت‌ترین امتحان ممکن خودش را نشان داده بود. اما آوار برای بعضی از آن‌ها فرصتی برای بازگشت باقی نگذاشت.

تلفنی که جواب نداد

این مربی و امدادگر با مرور خاطرات تلخ نخستین روز جنگ تحمیلی سوم می‌گوید: «زمانی که خبر موشک‌باران مدرسه را شنیدم، ابتدا با مدیر مدرسه تماس گرفتم. گوشی زنگ می‌خورد، اما پاسخی نمی‌آمد. همین بی‌پاسخ ماندن، نگرانی را بیشتر کرد. منتظر نماندم و خودم را به مدرسه رساندم. آنچه آنجا دیدم، دیگر شبیه هیچ مانوری نبود.»

دانش‌آموزانی که تا چندی پیش پشت نیمکت‌ها نشسته بودند، حالا در میان آوار گرفتار شده بودند. بعضی زیر نیمکت‌هایشان مانده بودند و بعضی زیر حجم سنگین آوار. یکی از کودکان، از میان آوار تنها پایش دیده می‌شد؛ پایی که آسیب دیده بود. در آن لحظه دیگر جایی برای فکر کردن به ترس و تردید نبود. باید نجاتشان می‌دادیم.

میان آوار، خانواده‌ها چشم به دست امدادگران دوخته بودند

آجی‌حیدری می‌گوید: «سخت‌ترین لحظه‌هایی که تحمل کردیم، نگاه‌های امیدوارانه خانواده‌هایی بود که از پشت حصار حادثه چشم‌انتظار جگرگوشه‌هایشان بودند. منتظر بودند کسی از میان آوار، نشانی از فرزندشان پیدا کند. مادری که هر صدایی را با امید دنبال می‌کند. پدری که شاید برای چندمین بار می‌پرسد: پیدایش کردید؟ و امدادگری که باید پاسخ بدهد، در حالی که خودش هم نمی‌داند چطور این حجم از غم را تحمل کند.»

کبری ادامه داد: «مأموریت ما در آن روزها فقط بیرون آوردن کودکان از زیر آوار نبود؛ باید خانواده‌ها را نیز آرام می‌کردیم، خانواده‌هایی که در آن ساعات، شبیه شمع می‌سوختند؛ آرام، بی‌صدا و بی‌پناه در برابر خبری که می‌توانست تمام زندگی‌شان را تغییر دهد.»

با آنکه آموزش و تمرین‌های فشرده امدادی را برای روزهای سخت دیده بود، اما حال خودش خوب نبود. می‌گوید: «سردرگمی، ناراحتی و حس پوچی داشتم. آرزو می‌کردم کاش تخصص بیشتری داشتم و می‌توانستم حتی یک کودک را نجات دهم.»

کبری می‌گوید: هر کودکی که از زیر آوار بیرون می‌آمد، برای امدادگران یک دنیا معنا داشت. اما برای رسیدن به آن لحظه باید صبر می‌کردیم و احساساتمان را کنار می‌گذاشتیم.

خانم حیدری، دوستت زیر آوار است

اما گاهی حادثه راهی برای جدا کردن امدادگر از احساساتش باقی نمی‌گذارد. یکی از تلخ‌ترین لحظات آن روز برای کبری زمانی بود که به او گفتند: «خانم حیدری، دوستت زیر آوار است.»

دوستم هنوز نفس می‌کشید، اما سرش زیر بتن گرفتار بود. تلاش کردم اما نتوانستم او را نجات دهم و شهید شد حالا یکی از تلخ‌ترین خاطرات کاری و زندگی‌ام شده است.

جست‌وجویی که ناتمام ماند

اما حالا با گذشت چندماه از این حادثه غمبار و در آغازین روزهای بازگشایی مدارس، آن روز با پایان عملیات تمام نشد با وجود ساعت‌ها جست‌وجو و تلاش امدادگران، ماکان و دو نفر از دوستانش هنوز پیدا نشده‌اند؛ سه نامی که نه تنها برای خانواده‌هایشان، بلکه برای مردم ایران دیگر فقط یک نام نیست، بلکه تمام زندگی‌شان است.

عملیات امدادی در میدان به پایان رسید؛ تجهیزات جمع شدند، نیروها برگشتند و مدرسه دوباره در سکوت فرو رفت. اما برای خانواده‌هایی که هنوز چشم‌انتظارند، عملیات هرگز تمام نشده است.

در روزهای نخست بازگشایی کلاس‌های درس، جای خالی ماکان نصیری، امیرعلی جداوی و مسیحا سالاری؛ سه دانش‌آموز مفقودالاثر مدرسه شجره خالی است. امدادگران شجره طیبه را ترک کردند، اما روایت آن سه کودک را با خود بردند؛ روایتی که هنوز پایان ندارد.

کسی چه می‌دانست روزی این مدرسه به جای صدای زنگ و هیاهوی کودکان، به قتلگاه 168 کودک بی‌پناه تبدیل شود.

تنگه هرمز؛ تاریخ پر صلابت

هرمزگان؛ استانی سرشار از ظرفیت‌های اقتصادی و تجاری که به دلیل موقعیت منحصربه‌فرد جغرافیایی، از دیرباز مهد تمدن و فرهنگ به شمار می‌رود؛ نقطه‌ای از این سیاره خاکی که هزاران سال است چشم طمع استعمارگران و سودجویان را به خود دوخته و از سوی دیگر، فرصتی برای تجارت آزاد با سرزمین‌های دور به شمار می‌رود.

تنگه هرمز نامی است که دهه‌های اخیر شاهد شیطنت‌های استعمارگران بوده و با تنگ‌نظری برای تصاحب آن، ابتدا به تغییر نامش متوسل شدند و از نهم اسفندماه، آتش جنگ‌طلبی خود را به روی این خطه نیلگون برافروخته‌اند.

تاریخ ایران از زمان هخامنشیان شاهد اعمال نفوذ قدرت‌های مختلف بر این آبراه حیاتی بوده که از همان زمان نیز ایران مقتدر، قدرت اصلی منطقه به شمار می‌رفت.

از اوایل قرن شانزدهم میلادی با نفوذ پرتغالی‌ها به جزیره هرمز، تلاش کردند تجارت خلیج فارس را تحت کنترل خود بگیرند که حکومت صفوی در سال 1622 میلادی پرتغالی‌ها را از این خطه بیرون راند. در ادامه، قدرت‌های اروپایی همچون انگلیس و هلند نیز چشم خود را به خلیج فارس دوختند و برای افزایش نفوذ خود دست به کار شدند و تا اواخر دوران پهلوی، بریتانیا نفوذ خود را بر این منطقه استراتژیک ادامه داد.

با پیروزی انقلاب اسلامی و پایان اعمال نفوذ کشورهای غربی بر این آبراهه، جنگ تحمیلی هشت‌ساله علیه ایران اسلامی آغاز شد و آتش جنگ نیز در جنوب ایران و خلیج فارس شعله‌ور شد که رشادت‌های زیادی از غیورمردان و زنان ساحل‌نشین را به همراه داشت. دشمن در آن دوران نیز که از مقاومت مردم ایران به ستوه آمده بود، در تاریخ 12 تیرماه 1367 دست به جنایت حادثه هواپیمای مسافربری ایران‌ایر 655 زد که در این جنایت جنگی، 290 سرنشین بی‌گناه جانشان را از دست دادند و خلیج فارس با خونشان گلگون شد.

©‌ وبانگاه، خبرگزاری تسنیم

دکمه بازگشت به بالا