روایت ‌تسنیم از دختری که قرار بود دانشمند شود، اما ‌کنار پدرش شهید شد

حسنا فولادوند ابتدا مادرش را در تهران از دست داد و چند ماه بعد در کنار پدرش در بروجرد به شهادت رسید.
به گزارش بخش استان‌ها در وبانگاه به نقل از خبرگزاری تسنیم از بروجرد، دخترها معمولاً بابایی هستند؛ پدر برای بسیاری از دخترها نخستین قهرمان زندگی است، کسی که دستشان را می‌گیرد، راه رفتن را یادشان می‌دهد و بعدها تبدیل می‌شود به کسی که برای آینده‌شان الگوست. برای حسنا فولادوند اما این رابطه معنایی عمیق‌تر داشت؛ پدرش دانشمندی بود که حسنا می‌خواست راه او را ادامه دهد و خودش نیز روزی دانشمند شود.

حسنا 15 سال بیشتر نداشت؛ دانش‌آموز پایه هشتم دبیرستان شاهد دختران بروجرد، نوجوانی آرام، متین، مؤدب و علاقه‌مند به درس و یادگیری که به گفته عمویش، تنها برای گرفتن نمره درس نمی‌خواند و ذهنی پرسشگر داشت.

ریاضی را دوست داشت، درباره مسائل علمی سؤال می‌پرسید و برای آینده‌اش آرزوهای بزرگی داشت. حتی در خانه‌شان در تهران، بخشی را به انجام آزمایش و پژوهش اختصاص داده بود؛ کاری که برای یک نوجوان 15 ساله، نشانه‌ای از علاقه جدی او به علم و کشف کردن دنیای اطرافش بود.

اما حسنا در خانواده‌ای بزرگ شده بود که علم و دانش بخشی از زندگی روزمره آن بود. پدرش، شهید دکتر علی فولادوند، از دانشمندان ممتاز حوزه فیزیک کشور و رئیس پژوهش سازمان نوآوری و تحقیقات دفاعی بود؛ دانشمندی که بیش از دو دهه از عمر خود را در مسیر ارتقای دانش هسته‌ای، پدافند پرتویی و توسعه فناوری‌های کلیدی کشور سپری کرد.

فولادوند از شاگردان و همکاران نزدیک شهید محسن فخری‌زاده بود و در سال‌های فعالیت علمی و دفاعی خود منشأ خدمات متعددی شد. با وجود جایگاه علمی و مسئولیت‌های مدیریتی، خانواده و نزدیکانش از سادگی، اخلاص و تواضع او می‌گویند؛ ویژگی‌هایی که برای حسنا نیز تبدیل به الگویی در زندگی شد.

پدر برای حسنا تنها یک دانشمند نبود؛ قهرمان زندگی‌اش بود. دختری که می‌خواست رشته ریاضی را انتخاب کند و همانند پدرش دانشمند شود، از نزدیک می‌دید که علم تنها درس خواندن و گرفتن مدرک نیست؛ بلکه با تلاش، مسئولیت‌پذیری و خدمت به جامعه پیوند خورده است. اما زندگی حسنا در میانه جنگ، مسیر دیگری پیدا کرد.

مادری که در خانه شهید شد

مادر حسنا، شهی معصومه پیرهادی، بانویی خانه‌دار و خانواده‌دوست و اصالتاً بروجردی بود. مادری که زندگی‌اش را وقف خانواده کرده بود و دو فرزند داشت؛ یک دختر نوجوان و یک پسر خردسال.

در جریان جنگ 12روزه، خانه خانواده فولادوند در تهران هدف حمله قرار گرفت و معصومه پیرهادی به شهادت رسید. حسنا در 15 سالگی، نخستین داغ بزرگ زندگی‌اش را تجربه کرد؛ داغ مادر.

بعد از شهادت مادر، پدر برای حسنا هم تکیه‌گاه بود و هم نزدیک‌ترین همراه. شهید فولادوند با وجود جراحاتی که در حمله نخست متحمل شده بود، مسیر فعالیت علمی خود را ادامه داد و حسنا نیز در کنار پدر به زندگی و تحصیل ادامه داد.

شاید در آن روزها حسنا بیش از هر زمان دیگری به پدرش وابسته شد؛ پدری که حالا باید علاوه بر ادامه مسیر علمی و مسئولیت‌هایش، برای فرزندانش نیز تکیه‌گاه می‌بود.

در همین روزها بود که حسنا بارها جمله‌ای را به پدرش گفته بود که امروز برای خانواده‌اش معنای دیگری دارد: اگر قرار است شهید شویم، دوست دارم همه کنار هم باشیم.

استان لرستان , اخبار استان لرستان , اخبار شهرستان بروجرد ,

پنج‌شنبه آخر سال؛ آخرین دیدار

عموی حسنا هنوز آخرین دیدارشان را به یاد دارد؛ پنج‌شنبه آخر سال 1404. چند روز بیشتر تا سال جدید نمانده بود. دیداری معمولی که هیچ‌کس تصور نمی‌کرد آخرین دیدار باشد. حسنا همان دختر آرام و دوست‌داشتنی همیشگی بود. صحبت از درس و آینده شد و حسنا از تصمیمش برای انتخاب رشته ریاضی گفت.

به عمویش گفته بود: «عمو، قرار است برخلاف ایده شما که تجربی است، رشته ریاضی را انتخاب کنم و همانند پدرم دانشمند شوم.» حرف‌هایش بوی آینده می‌داد؛ آینده‌ای که برای خودش ساخته بود، آینده‌ای پر از درس و دانشگاه و پژوهش.

حسنا حتی برای چند روز بعد هم برنامه داشت. قرار بود برای عیددیدنی دوباره همدیگر را ببینند. عمویش می‌خواست همان روز عیدی او را بدهد، اما حسنا گفت عیدی را نگه دارد تا وقتی برای عیددیدنی آمدند، آن را بگیرد. قرار بود یک دیدار دیگر در راه باشد، اما روزگار فرصت نداد.

دختری که می‌خواست راه پدر را ادامه دهد

حسنا هنوز در ابتدای مسیر بود. 15 سال داشت و فرصت زیادی برای ساختن آینده‌اش پیش رو داشت؛ می‌توانست سال‌های بیشتری درس بخواند، وارد دانشگاه شود، در رشته مورد علاقه‌اش ادامه تحصیل دهد و شاید روزی در کنار نام پدر، نام خودش نیز به عنوان یک پژوهشگر و دانشمند مطرح شود

او اما تنها به درس خواندن برای نمره فکر نمی‌کرد. پرسشگر بود، مطالعه می‌کرد، آزمایش انجام می‌داد و به دنبال فهمیدن مسائل علمی بود. به گفته عمویش، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های حسنا همین علاقه جدی به علم بود؛ علاقه‌ای که با معنویت نیز همراه شده بود.

نماز و روزه برای او بخشی از زندگی‌اش بود و خانواده، حسنا را نوجوانی می‌دانند که علم‌آموزی و معنویت را در کنار هم دنبال می‌کرد؛ همان مسیری که از پدرش آموخته بود.

استان لرستان , اخبار استان لرستان , اخبار شهرستان بروجرد ,

هشتم فروردین؛ آخرین همراه پدر

هشتم فروردین 1405، اما برای خانواده فولادوند به روزی تبدیل شد که همه چیز را تغییر داد. در جریان سومین جنگ تحمیلی، محل حضور شهید علی فولادوند در بروجرد هدف حمله قرار گرفت و این بار حسنا نیز در کنار پدرش بود. دختر 15 ساله‌ای که چند ماه قبل مادرش را از دست داده بود، این بار همراه پدرش به شهادت رسید.

حسنا همان «آخرین همراه پدر» شد؛ دختری که گفته بود اگر قرار است روزی شهید شوند، دوست دارد همه کنار هم باشند و سرانجام در کنار پدرش به شهادت رسید. برای خانواده، این اتفاق یادآور جمله‌ای است که حسنا پس از شهادت مادر گفته بود؛ جمله‌ای که شاید در آن زمان تنها یک آرزوی کودکانه به نظر می‌رسید، اما بعدها رنگ دیگری گرفت.

حسنا را فقط با شهادتش نشناسیم

عموی حسنا تأکید دارد که نباید این دختر 15 ساله را تنها با نحوه شهادتش شناخت. حسنا پیش از آنکه شهید باشد، یک دانش‌آموز بود؛ دختری که صبح‌ها راهی مدرسه می‌شد، درس می‌خواند، با خانواده وقت می‌گذراند، درباره آینده‌اش فکر می‌کرد، ریاضی را دوست داشت و برای دانشمند شدن رویا داشت.

او مثل بسیاری از نوجوانان هم‌سن خودش، آینده‌ای در ذهن داشت؛ با این تفاوت که در خانه‌ای رشد کرده بود که علم، پژوهش و مسئولیت‌پذیری را از نزدیک لمس کرده بود.

حسنا می‌خواست راه پدر را ادامه دهد؛ می‌خواست رشته ریاضی بخواند و روزی دانشمند شود. جنگ اما این فرصت را از او گرفت. اکنون روایت حسنا تنها روایت یک شهادت نیست؛ روایت دختری است که در 15 سالگی، پیش از آنکه فرصت ساختن آینده‌اش را پیدا کند، همراه پدرش به شهادت رسید؛ دختری که پیش از شهادت، یک دانش‌آموز بود، یک دختر بابایی، یک خواهر، یک برادرزاده و نوجوانی با هزاران آرزو

شاید ماندگارترین تصویر از حسنا نه صحنه شهادت، بلکه همان دختر نوجوانی باشد که در آخرین دیدار با عمویش درباره آینده حرف می‌زد و می‌گفت می‌خواهد رشته ریاضی بخواند و مثل پدرش دانشمند شود.

دختری که قرار بود چند روز بعد برای عیددیدنی برگردد و عیدی‌اش را بگیرد؛ اما به جای آن، نامش در میان شهدای این سرزمین ماندگار شد. حالا حسنا دیگر نمی‌تواند پشت نیمکت مدرسه بنشیند، مسئله‌ای ریاضی حل کند یا در گوشه‌ای از خانه آزمایشی علمی انجام دهد؛ اما آرزویش برای علم‌آموزی می‌تواند ادامه پیدا کند.

در کتاب‌های مدرسه، در کلاس‌های درس، در موفقیت دانش‌آموزانی که مانند او سؤال می‌پرسند و یاد می‌گیرند و در آینده علمی کشوری که حسنا آرزو داشت بخشی از ساختن آن باشد.

حسنا فولادوند تنها با شهادتش شناخته نمی‌شود؛ او دختری بود که زندگی را دوست داشت، مادرش را از دست داد، به پدرش تکیه کرد، علم را دوست داشت، برای آینده‌اش برنامه داشت و سرانجام در هشتم فروردین، در کنار همان پدری که می‌خواست راهش را ادامه دهد، به شهادت رسید.

گزارش از: فاطمه پیرزادی

©‌ وبانگاه، خبرگزاری تسنیم

دکمه بازگشت به بالا