تشییع خورشید؛ حافظه شاعرانه ایرانیان در سوگ امام شهید

«تشییع خورشید» فقدان را به زبان می‌سپارد. تشییع در خیابان پایان می‌یابد، اما روایت برای بازاندیشیدن ادامه دارد
به گزارش وِبانگاه به نقل از گروه امام و رهبری خبرگزاری تسنیم، کتاب «تشییع خورشید» مجموعه اشعار برگزیده پویش بین‌المللی شعر با همین نام است که در پی شهادت رهبر شهید انقلاب اسلامی و در خلال رویدادهای جنگ تحمیلی سوم تدوین و منتشر شده است. این کتاب هفته گذشته با حضور دکتر غلامعلی حدادعادل رونمایی شد و از شاعران برگزیده آن تقدیر به‌عمل آمد.

به همین مناسبت دکتر عباس صفایی‌مهر مشاور معاون فرهنگی و اجتماعی وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی، طی یادداشتی به خوانشی از مجموعه شعر «تشییع خورشید» با رویکردی میان‌رشته‌ای در علوم انسانی پرداخته است که در ادامه متن این یادداشت را از نظر می‌گذرانید.

تشییع فقط بدرقۀ یک پیکر نیست؛ لحظه‌ای است که اندوه خصوصی، از خانه‌ها بیرون می‌آید و در خیابان، میان جمعیت و در برابر نگاه دیگران شکل عمومی پیدا می‌کند. آدم‌ها در تشییع، فقط برای کسی که از دست رفته سوگواری نمی‌کنند؛ در کنار هم، نسبت خود را با فقدان، با خاطره و با آینده نیز بازمی‌سازند. از همین رو، آنچه پس از پایان آیین باقی می‌ماند، تنها خاطرۀ یک روز نیست. جامعه می‌کوشد برای آن روز زبان پیدا کند؛ زبانی که بتواند از آنچه دیده و احساس کرده، روایتی بسازد.

کتاب «تشییع خورشید» را می‌توان در امتداد همین تلاش خواند. این مجموعه، حاصل پویشی شعری است که سوگ را به متن منتقل کرده و صداهای گوناگونی را در قالب‌های فارسی و زبان‌های دیگر کنار هم نشانده است. اما اهمیت چنین کتابی را نباید فقط در گردآمدن شعرها یا در موضوع مشترک آن‌ها جست‌وجو کرد. پرسش مهم‌تر این است: کتاب چگونه اندوه را به حافظه تبدیل می‌کند؟ چه چیزی از یک آیین عمومی، پس از انتقال به صفحه باقی می‌ماند؟ و شعر، در این فرایند، چه کاری انجام می‌دهد که خبر، تصویر یا گزارش به‌تنهایی از انجامش ناتوان است؟

از آیین به صفحه

آیین‌های جمعی، رویداد را از محدودۀ تجربۀ فردی بیرون می‌آورند. در یک آیین، بدن‌ها کنار هم قرار می‌گیرند، حرکت‌ها معنا پیدا می‌کنند و احساسات شخصی، صورتی مشترک می‌یابند. تشییع نیز از این منظر، نوعی روایتِ بی‌واسطه است: روایت با قدم‌ها، سکوت‌ها، حضور و همراهی ساخته می‌شود. اما این روایت، در همان لحظۀ برگزاری، در معرض گذر زمان قرار دارد. جمعیت پراکنده می‌شود و صداها خاموش می‌شوند. کتاب و شعر، امکان دیگری برای ادامۀ آن تجربه فراهم می‌کنند: آن‌ها حرکت را به زبان، حضور را به یاد و لحظه را به بازخوانی تبدیل می‌کنند.

عنوان «تشییع خورشید» از همین جابه‌جایی خبر می‌دهد. تشییع، به پایان و غیبت اشاره دارد؛ خورشید، به روشنایی و تداوم. ترکیب این دو، بیش از آنکه صرفاً تصویری عاطفی باشد، صورت‌بندی یک مسئله است: چگونه می‌توان فقدان را پذیرفت و در همان حال، از ادامۀ معنا سخن گفت؟ کتاب پاسخی واحد و یکدست به این پرسش نمی‌دهد؛ مجموعه‌ای از پاسخ‌ها را در کنار هم قرار می‌دهد. در یکی، پاسخ در خطاب مستقیم به غایب است؛ در دیگری، در پیوند با خاطرۀ آیینی؛ و در شعری دیگر، در تصویرهایی از شهر، راه، سکوت یا ردّ زمان.

از این نظر، کتاب را می‌توان نه آینه‌ای کامل از جامعه، بلکه محل تلاقی چند روایت دانست. شعرها نشان می‌دهند که برخی شاعران چگونه واقعه را فهمیده‌اند و برای بیان آن چه واژگانی برگزیده‌اند. این تفاوت مهم است: مجموعه‌ای از شعرها می‌تواند سندی فرهنگی دربارۀ شیوه‌های روایت و احساس باشد، اما به‌تنهایی نمایندۀ همۀ تجربه‌ها و نگاه‌های جامعه نیست. «ما»یی که در شعر سخن می‌گوید، در وهلۀ نخست یک صدای ادبی است؛ صدایی که می‌تواند مخاطب را به هم‌حسی دعوت کند، اما نباید بی‌درنگ با کل جامعه یکی گرفته شود.

حافظه، انتخاب و بازگویی

حافظه صرفاً انبار گذشته نیست. هر بار که گذشته را به یاد می‌آوریم، از میان لحظه‌ها و جزئیات، چیزهایی را برجسته و چیزهایی را کم‌رنگ می‌کنیم. روایت، این انتخاب‌ها را به هم پیوند می‌دهد و به آن‌ها معنا می‌بخشد. شعر نیز در همین میدان عمل می‌کند: از یک واقعه، لحظه‌ها و نشانه‌هایی را برمی‌گزیند و به آن‌ها شکل زبانی می‌دهد.

در «تشییع خورشید»، برخی نشانه‌ها از حافظۀ دینی و تاریخی جامعه می‌آیند؛ از جمله پیوندهای مکرر با کربلا، عاشورا و راه زیارت. این ارجاعات، تجربۀ معاصر را در امتداد روایتی دیرپا قرار می‌دهند و به آن افقی فراتر از لحظۀ وقوع می‌بخشند. در اینجا گذشته فقط تکرار نمی‌شود؛ به چارچوبی برای فهم اکنون تبدیل می‌شود. مخاطبی که این حافظه را می‌شناسد، می‌تواند میان دو زمان حرکت کند: زمانی که شعر از آن می‌گوید و زمان تاریخی‌ای که در حافظۀ جمعی حضور دارد.

در عین حال، هر چارچوب حافظه‌ای می‌تواند بخشی از تجربه را روشن و بخشی را پنهان کند. وقتی یک رویداد از مسیر استعاره‌ها و روایت‌های آشنا فهمیده می‌شود، امکان هم‌حسی افزایش می‌یابد؛ اما خطر آن هم هست که تفاوت‌های عینی و جزئیات تازه زیر سایۀ همان نشانه‌های آشنا قرار گیرند. به همین دلیل، ارزش شعر در آن است که میراث را زنده کند، نه اینکه تنها آن را بازگو کند. پرسش انتقادی این است که هر شعر تا چه اندازه توانسته میان حافظۀ تاریخی و تجربۀ اکنون، رابطه‌ای تازه برقرار کند.

زبان جمعی و تجربۀ فردی

در شعرهای سوگ، صدای فرد و صدای جمع پیوسته به هم نزدیک می‌شوند. شاعر از «من» آغاز می‌کند، اما گاه در میانۀ شعر به «ما» می‌رسد؛ گاهی نیز از ابتدا سخنگوی جمعیتی است که خود را در یک خاطره و عهد مشترک می‌بیند. این حرکت، یکی از ظرفیت‌های مهم شعر سوگ است. تجربۀ فقدان، هرچند در درون هر فرد به شکل خاصی رخ می‌دهد، در یک آیین یا یک کتاب می‌تواند به تجربه‌ای قابل‌اشتراک بدل شود.

اما جمعی‌شدن احساس، به معنای یکسان‌شدن آن نیست. هرکس سوگ را از موقعیت زندگی خود تجربه می‌کند؛ با خاطرات، نگرانی‌ها و پیوندهای متفاوت. شعر جمعی هنگامی نیرومند است که این تفاوت را به‌کلی حذف نکند. گاهی یک تصویر جزئی، از یک شعار فراگیر گویاتر است؛ چون به خواننده اجازه می‌دهد با تجربه‌ای مشخص ارتباط برقرار کند و از آنجا به معنایی عمومی‌تر برسد. در یکی از شعرهای سپید کتاب، خیابان و پیاده‌رو در اثر سوگواری دچار دگرگونی می‌شوند. این تصویر، شهر را از صحنه‌ای بی‌طرف به بخشی از تجربۀ جمعی بدل می‌کند. در غزلی دیگر، آمدن تعبیر «اندوه نان» کنار فقدان، پیوند سوگ را با زندگی عادی و نیازهای روزانه آشکار می‌کند.

این لحظه‌ها از منظر علوم انسانی اهمیت دارند، زیرا تجربۀ اجتماعی را از سطح شعار به سطح زیست می‌آورند. جامعه فقط با مفاهیم بزرگ ساخته نمی‌شود؛ در رفت‌وآمد روزانه، در معاش، در حافظۀ مکان‌ها و در رابطۀ آدم‌ها با یکدیگر نیز شکل می‌گیرد. هرچه شعر بتواند این سطح از زندگی را در کنار زبان حماسی حفظ کند، امکان بیشتری برای ارتباط با مخاطبانی خواهد داشت که سوگ را نه در قالب یک مفهوم کلی، بلکه در متن زندگی خود تجربه می‌کنند.

شعر به‌مثابه رسانۀ حافظه

شعر در این کتاب فقط یک قالب ادبی نیست؛ رسانه‌ای برای انتقال و بازآفرینی خاطره است. موسیقی، وزن، تکرار و تصویر به واژه‌ها قابلیت به‌خاطرسپاری می‌دهند. بخشی از این شعرها می‌توانند خوانده یا بازخوانی شوند، در محفل‌ها حضور پیدا کنند و از صفحه به صدا و اجرا منتقل شوند. بدین‌ترتیب، کتاب در مرز میان نوشتار و آیین قرار می‌گیرد: تجربه‌ای که زمانی در فضای عمومی رخ داده، در متن ثبت می‌شود و امکان بازگشت دوباره به فضای عمومی را می‌یابد.

این ظرفیت، مسئولیتی هم به همراه دارد. شعر وقتی در مقام رسانۀ حافظه قرار می‌گیرد، ممکن است به‌عنوان شاهدی دربارۀ یک واقعه یا گواهی دربارۀ افکار عمومی به کار گرفته شود. اما باید میان شعر، خاطره، سند و گزارش تفاوت گذاشت. شعر می‌تواند نشان دهد شاعر چه احساسی داشته یا چگونه رخداد را به زبان آورده است؛ برای بازسازی دقیق واقعیت، به منابع و روش‌های دیگری نیز نیاز داریم. این مرزبندی نه از ارزش شعر می‌کاهد و نه آن را در چارچوبی محدود می‌کند؛ فقط به ما کمک می‌کند از هر رسانه، انتظار متناسب با کارکردش داشته باشیم.

در جامعه‌ای که تصویر و خبر با سرعت منتشر می‌شوند و به همان سرعت از مرکز توجه کنار می‌روند، کتاب امکان مکث و بازخوانی فراهم می‌کند. خواننده می‌تواند به صفحه‌ای بازگردد، دو شعر را با هم مقایسه کند و به تفاوت صداها گوش بسپارد. این مکث، خود بخشی از کار حافظه است: مقاومت در برابر فراموشی شتاب‌زده و در برابر تبدیل واقعه به تصویری گذرا.

چندزبانگی؛ امکان گفت‌وگو، نه دلیل قطعی جهان‌شمولی

بخش پایانی کتاب، شعرهایی به عربی، انگلیسی، اردو و ترکی آذربایجانی را در خود جای داده است. حضور این زبان‌ها، تجربۀ کتاب را از یک قلمرو زبانی فراتر می‌برد و نشان می‌دهد که موضوع سوگ و مقاومت می‌تواند در چند زبان صورت‌های متفاوتی پیدا کند. با این حال، چندزبانه‌بودن را نباید به‌تنهایی دلیلِ جهانی‌شدن یک روایت دانست. آنچه در خود کتاب می‌بینیم، گردآمدن صداهایی در زبان‌های گوناگون است؛ دربارۀ دامنۀ دریافت و اثرگذاری آن‌ها بیرون از کتاب، نمی‌توان تنها بر پایۀ این حضور زبانی حکم داد.

از منظر مطالعات فرهنگی، اهمیت این بخش در فرصت گفت‌وگوست. یک مضمون مشترک، هنگامی که به زبان‌های مختلف بیان می‌شود، در هر زبان با موسیقی، حافظۀ تاریخی و شیوۀ بیان خاص خود روبه‌رو می‌شود. همین تفاوت‌ها ارزشمندند. اما برای آنکه خوانندۀ فارسی‌زبان بتواند این تفاوت را دریابد، ترجمۀ ادبی، معرفی زمینۀ زبانی و فرهنگی و توضیح ارجاعات ضروری است. بدون این ابزارها، بخش بین‌الملل ممکن است بیشتر به نمایش تنوع زبان‌ها محدود بماند تا گفت‌وگویی واقعی میان آن‌ها.

اخلاقِ به‌یادآوردن

هر کتابی که می‌خواهد در حافظۀ جمعی سهم داشته باشد، با پرسشی اخلاقی نیز روبه‌روست: چگونه باید یادآوری کرد؟ آیا به‌یادآوردن فقط تکرار ستایش است، یا می‌تواند امکان پرسیدن و فهمیدن را نیز فراهم کند؟ آیا سوگ به‌گونه‌ای روایت می‌شود که انسان‌ها و تجربه‌هایشان دیده شوند، یا همه‌چیز در یک تصویر واحد و تغییرناپذیر خلاصه می‌شود؟

این پرسش‌ها برای داوری دربارۀ «تشییع خورشید» نیز مهم‌اند. کتاب در درجۀ نخست، مجموعه‌ای از واکنش‌های شاعرانه به سوگ است. ارزش آن در این نیست که همۀ شعرهایش پاسخ نهایی بدهند یا تصویری کامل از جامعه بسازند؛ ارزشش در آن است که بخشی از زبان و عاطفۀ زمانه را در قالب‌های متنوع ثبت کرده و امکان بازخوانی آن را فراهم آورده است. در چنین خوانشی، نقد ادبی با احترام به نیت و موضوع اثر، کیفیت ساخت و توان زبانی شعرها را نیز بررسی می‌کند.

برای ادامۀ این مسیر، می‌توان کتاب را بخشی از آرشیوی گسترده‌تر از حافظۀ فرهنگی دانست؛ آرشیوی که شعر را کنار روایت شفاهی، خاطره، عکس، سند و تاریخ‌نگاری قرار می‌دهد. هر کدام از این قالب‌ها گوشه‌ای از تجربه را روشن می‌کنند. شعر عاطفه و تخیل را به زبان می‌آورد؛ روایت شفاهی جزئیات زیسته را حفظ می‌کند؛ سند و گزارش به بازسازی رخداد کمک می‌کنند. هیچ‌کدام جای دیگری را نمی‌گیرد، اما کنار هم می‌توانند تصویری چندوجهی‌تر بسازند.

«تشییع خورشید» از لحظه‌ای سخن می‌گوید که جامعه کوشیده است فقدان را به زبان بسپارد. تشییع در خیابان پایان می‌یابد، اما روایت در صفحه می‌تواند ادامه پیدا کند؛ نه برای آنکه گذشته را بی‌کم‌وکاست بازگرداند، بلکه برای آنکه امکان بازاندیشیدن به آن را حفظ کند. شاید کار کتاب دقیقاً همین باشد: نگه‌داشتن فاصله‌ای میان فراموشی و تکرار؛ فاصله‌ای که در آن، سوگ به حافظه تبدیل می‌شود و حافظه، به پرسشی زنده دربارۀ نسبت ما با گذشته و مسئولیت ما در برابر آینده.

©‌ وبانگاه، خبرگزاری تسنیم

دکمه بازگشت به بالا