یادداشت| آیا لیبرال‌دموکراسی غرب در آستانه افول قرار دارد؟

ظهور ترامپ و تشدید بحران‌های سیاسی در آمریکا، بار دیگر نظریه «پایان تاریخ» فوکویاما را به چالش کشیده است.
به گزارش بخش استان‌ها در وبانگاه به نقل از خبرگزاری تسنیم از ساری، تاریخ اندیشه سیاسی بشر، از نخستین تأملات فلسفی در یونان باستان تا نظریه‌های پیچیده حکمرانی در جهان معاصر، حول یک پرسش بنیادین شکل گرفته است: چه کسی باید حکومت کند و قدرت چگونه باید اعمال شود؟ پرسشی که در ظاهر ساده به نظر می‌رسد، اما پاسخ به آن مسیر شکل‌گیری حکومت‌ها، نظام‌های سیاسی و تحولات بزرگ تاریخ را رقم زده است.

ارسطو از نخستین اندیشمندانی بود که گونه‌های مختلف حکومت را به‌صورت نظام‌مند بررسی کرد و به تفاوت میان حکومت در خدمت منافع عمومی و حکمرانی در خدمت منافع گروهی خاص پرداخت. قرن‌ها بعد، با شکل‌گیری اندیشه سیاسی مدرن، جان لاک مشروعیت حکومت را با حقوق طبیعی، آزادی‌های فردی و رضایت مردم پیوند زد و ژان‌ژاک روسو، حاکمیت مردم و اراده عمومی را در کانون نظریه سیاسی خود قرار داد.

این مسیر تاریخی، به‌تدریج زمینه‌ساز شکل‌گیری حکومت‌های مشروطه و دموکراسی‌های مدرن شد؛ نظام‌هایی که در آن‌ها قرار بود قدرت سیاسی نه امتیازی نامحدود برای حاکمان، بلکه مسئولیتی محدود به قانون و پاسخ‌گو در برابر جامعه باشد.

بااین‌حال، تجربه تاریخی نشان داده است که پاسخ به پرسش «چه کسی باید حکومت کند؟» به‌تنهایی برای تضمین حکمرانی مطلوب کافی نیست. پرسش مهم‌تر این است که قدرت چگونه محدود می‌شود، تصمیم‌گیری سیاسی بر چه مبنایی صورت می‌گیرد و چه سازوکارهایی مانع تبدیل اراده یک فرد یا گروه به اراده‌ای مسلط و غیرپاسخ‌گو می‌شوند.

دموکراسی؛ فراتر از صندوق رأی

در شکل مدرن لیبرال‌دموکراسی، انتخابات رقابتی تنها یکی از اجزای نظام حکمرانی است. حاکمیت قانون، تفکیک قوا، استقلال نسبی نهادهای قضایی، آزادی رسانه‌ها، فعالیت جامعه مدنی، حقوق فردی و امکان نظارت بر صاحبان قدرت نیز در این ساختار اهمیت دارند.

از این منظر، دموکراسی صرفاً به معنای انتخاب یک حاکم از سوی اکثریت نیست؛ بلکه مجموعه‌ای از قواعد و نهادهاست که باید امکان گردش قدرت، پاسخ‌گویی مسئولان و دفاع از حقوق شهروندان را فراهم کنند.

اما همین الگو در دهه‌های اخیر با پرسش‌های جدی مواجه شده است. آیا برگزاری انتخابات، به‌خودی‌خود تضمین‌کننده انتخابی آگاهانه و مبتنی بر ارزیابی واقع‌بینانه نامزدهاست؟ اگر فضای سیاسی تحت تأثیر قطبی‌شدن شدید، تبلیغات هدفمند، نفوذ سرمایه، رسانه‌های اجتماعی و الگوریتم‌هایی قرار گیرد که اطلاعات را متناسب با ترجیحات مخاطبان توزیع می‌کنند، کیفیت تصمیم‌گیری سیاسی چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد؟

این پرسش‌ها به معنای انکار اهمیت انتخابات نیست؛ بلکه توجه به فاصله احتمالی میان برخورداری از سازوکارهای رسمی دموکراتیک و تحقق واقعی اهداف آن‌هاست. ممکن است یک نظام سیاسی همچنان انتخابات برگزار کند، اما کیفیت گفت‌وگوی عمومی، اعتماد اجتماعی و توانایی شهروندان برای ارزیابی مستقل اطلاعات، با چالش‌های جدی روبه‌رو شود.

در چنین شرایطی، مسئله فقط این نیست که مردم چه کسی را انتخاب می‌کنند؛ بلکه باید پرسید انتخاب آن‌ها در چه فضایی شکل می‌گیرد، چه اطلاعاتی در دسترسشان قرار دارد و نهادهای سیاسی تا چه اندازه می‌توانند در برابر فشارهای فردی، اقتصادی و رسانه‌ای از قواعد دموکراتیک محافظت کنند.

فوکویاما و وعده پایان رقابت ایدئولوژیک

در سال 1992، فرانسیس فوکویاما با انتشار کتاب «پایان تاریخ و آخرین انسان»، یکی از بحث‌برانگیزترین نظریه‌های سیاسی دوران معاصر را مطرح کرد. ایده محوری او این بود که با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و تضعیف رقبای بزرگ ایدئولوژیک، دموکراسی لیبرال و اقتصاد بازار آزاد به جایگاهی رسیده‌اند که می‌توان آن‌ها را محتمل‌ترین صورت نهایی تکامل ایدئولوژیک بشر دانست.

البته منظور فوکویاما از «پایان تاریخ»، توقف رویدادها، جنگ‌ها یا رقابت‌های سیاسی نبود؛ بلکه او از این احتمال سخن می‌گفت که رقابت میان ایدئولوژی‌های کلان برای ارائه الگویی جایگزین از نظم سیاسی، به نقطه‌ای تعیین‌کننده رسیده باشد.

بااین‌حال، تحولات سه دهه گذشته نشان داد که پیروزی لیبرال‌دموکراسی بر رقیب تاریخی خود، به معنای پایان بحران‌های درونی آن نیست. ظهور قدرت‌های رقیب، تشدید منازعات ژئوپلیتیکی، افزایش شکاف‌های اقتصادی و اجتماعی، بحران اعتماد به نهادهای سیاسی و رشد جریان‌های پوپولیستی، بار دیگر پرسش از پایداری و کارآمدی این الگو را به مرکز بحث‌های سیاسی بازگردانده است.

در این میان، ظهور دونالد ترامپ در آمریکا اهمیت ویژه‌ای دارد؛ نه از آن جهت که انتخاب یک رئیس‌جمهور به‌تنهایی می‌تواند پایان یک نظام سیاسی را اثبات کند، بلکه از آن رو که تحولات سیاسی پیرامون او، تناقض‌های موجود در دل دموکراسی‌های غربی را به شکلی آشکار در معرض دید قرار داده است.

ترامپ؛ نشانه بحران یا محصول سازوکار دموکراسی؟

دونالد ترامپ را می‌توان یکی از چهره‌های شاخص سیاست پوپولیستی در جهان معاصر دانست؛ سیاستمداری که با تأکید بر ملی‌گرایی اقتصادی، شعارهای ضدنخبگانی، ادبیات تقابلی و رویکردی شخص‌محور به قدرت، قواعد متعارف سیاست آمریکا را در معرض آزمون قرار داده است.

سبک سیاسی ترامپ، به‌ویژه در موضوعاتی مانند مهاجرت، تجارت بین‌الملل، روابط با متحدان و نهادهای چندجانبه، بارها بحث‌هایی درباره نسبت میان قدرت سیاسی، قواعد حقوقی و محدودیت‌های نهادی ایجاد کرده است. در چنین فضایی، پرسش اصلی این است که آیا نهادهای دموکراتیک می‌توانند در برابر تمرکز قدرت، تضعیف هنجارهای سیاسی و شخصی‌شدن تصمیم‌گیری مقاومت کنند یا خیر.

ترامپ در دوره‌های مختلف فعالیت سیاسی خود، اظهارات و پیشنهادهایی درباره تغییر نام خلیج مکزیک به «خلیج آمریکا»، تبدیل کانادا به ایالت پنجاه‌ویکم آمریکا و به‌دست‌آوردن کنترل گرینلند و کانال پاناما مطرح کرده است. طرح ایده‌هایی درباره آینده غزه نیز بحث‌های گسترده‌ای برانگیخته است. چنین مواضعی، به‌ویژه هنگامی که با رویکردی مبتنی بر برتری‌جویی ملی و فشار بر دیگر کشورها همراه می‌شوند، پرسش‌هایی جدی درباره حدود قدرت آمریکا و نسبت آن با قواعد نظم بین‌الملل به وجود می‌آورند.

در این میان، تفاوت مهمی میان بیان یک ادعای سیاسی، طرح یک پیشنهاد و تبدیل آن به سیاست اجرایی وجود دارد. ازاین‌رو، ارزیابی دقیق رفتار دولت آمریکا مستلزم تفکیک مواضع اعلامی، تصمیم‌های رسمی و نتایج عملی آن‌هاست.

با وجود این، اهمیت پدیده ترامپ صرفاً به مجموعه‌ای از اظهارات جنجالی محدود نمی‌شود. مسئله بنیادی‌تر آن است که چگونه یک نظام سیاسی با سابقه طولانی در تأکید بر قانون، تفکیک قوا و محدودیت قدرت، زمینه انتخاب و تداوم فعالیت سیاستمداری را فراهم می‌کند که بخش‌هایی از رفتار و گفتار او با هنجارهای تثبیت‌شده سیاست آمریکا و نظم بین‌المللی در تنش قرار می‌گیرد.

پاسخ به این پرسش را نمی‌توان تنها در شخصیت یک فرد جست‌وجو کرد. نارضایتی اقتصادی بخشی از جامعه، شکاف‌های فرهنگی، بی‌اعتمادی به نخبگان سیاسی، قطبی‌شدن حزبی و نقش رسانه‌های جدید، همگی می‌توانند در شکل‌گیری چنین پدیده‌ای نقش داشته باشند. به همین دلیل، ترامپ را می‌توان نه فقط یک بازیگر سیاسی، بلکه موضوعی برای مطالعه ظرفیت‌ها و آسیب‌پذیری‌های دموکراسی معاصر دانست.

وقتی سازوکارهای دموکراتیک با بحران اعتماد روبه‌رو می‌شوند

یکی از تناقض‌های مهم دموکراسی‌های معاصر آن است که سازوکارهای انتخاباتی می‌توانند به قدرت‌گیری نیروهایی منجر شوند که در صورت تضعیف هنجارهای سیاسی و محدودیت‌های نهادی، به چالش‌کشیدن همان سازوکارها را در دستور کار قرار دهند.

این تناقض، پرسشی بنیادین پیش روی نظریه‌پردازان دموکراسی قرار می‌دهد: آیا مشروعیت ناشی از پیروزی در انتخابات برای هر نوع تصمیم و رفتار سیاسی کفایت می‌کند، یا آنکه صاحبان قدرت، حتی پس از کسب رأی اکثریت، همچنان ملزم به رعایت حقوق شهروندان، حاکمیت قانون و محدودیت‌های نهادی هستند؟

در نظام لیبرال‌دموکراتیک، پاسخ به این پرسش در اصل روشن است؛ پیروزی انتخاباتی به معنای برخورداری از اختیار نامحدود نیست. قدرت سیاسی باید در چارچوب قانون اعمال شود و حقوق بنیادین شهروندان نباید صرفاً تابع اراده مقطعی اکثریت قرار گیرد.

بااین‌حال، پایبندی عملی به این اصول همواره تضمین‌شده نیست. اگر جامعه به دو قطب سیاسی عمیقاً متخاصم تقسیم شود، اگر رسانه‌ها بیش از آنکه زمینه گفت‌وگوی عمومی را فراهم کنند به ابزار تقویت شکاف‌ها تبدیل شوند و اگر اعتماد به نهادهای مستقل کاهش یابد، حفظ قواعد مشترک حکمرانی دشوارتر خواهد شد.

از این منظر، بحران احتمالی لیبرال‌دموکراسی را نباید صرفاً با تعداد انتخابات یا میزان مشارکت سیاسی سنجید. کیفیت رقابت، امکان دسترسی به اطلاعات معتبر، استقلال نهادهای نظارتی، پذیرش نتایج قانونی انتخابات و توانایی نظام سیاسی برای مهار قدرت نیز از شاخص‌های مهم ارزیابی آن هستند.

مسئله اصلی؛ پایان دموکراسی یا آشکارشدن ضعف‌های آن؟

رفتار و مواضع ترامپ این پرسش را برجسته کرده است که آیا لیبرال‌دموکراسی غرب همچنان از ظرفیت لازم برای اصلاح خود برخوردار است یا در معرض فرسایشی قرار گرفته که می‌تواند بنیان‌های آن را تضعیف کند.

بااین‌حال، از ظهور یک سیاستمدار یا حتی مجموعه‌ای از بحران‌های سیاسی نمی‌توان به‌تنهایی نتیجه گرفت که دموکراسی لیبرال به پایان رسیده است. ساختار سیاسی آمریکا همچنان با مجموعه‌ای از نهادها، از کنگره و دادگاه‌ها تا دولت‌های ایالتی، رسانه‌ها، گروه‌های مدنی و انتخابات رقابتی، تعریف می‌شود. میزان استقلال، کارآمدی و توان مقاومت این نهادها در برابر فشارهای سیاسی، بخشی از واقعیت پیچیده‌ای است که باید در ارزیابی آینده این نظام مورد توجه قرار گیرد.

از سوی دیگر، استمرار رقابت‌های انتخاباتی نیز به‌تنهایی اثبات نمی‌کند که همه مؤلفه‌های دموکراسی با کیفیت مطلوب عمل می‌کنند. ممکن است انتخابات برقرار باشد، اما اعتماد عمومی کاهش یابد؛ ممکن است آزادی‌های رسمی وجود داشته باشند، اما نابرابری در دسترسی به منابع سیاسی، قدرت اثرگذاری گروه‌های مختلف را به‌شدت متفاوت کند؛ و ممکن است رسانه‌ها از نظر حقوقی آزاد باشند، اما فضای اطلاعاتی چنان قطبی شود که گفت‌وگوی عقلانی دشوارتر از گذشته باشد.

بنابراین، نقد لیبرال‌دموکراسی زمانی از استحکام تحلیلی بیشتری برخوردار خواهد بود که میان بحران‌های مقطعی، ضعف‌های ساختاری و نشانه‌های احتمالی فرسایش نهادی تفاوت قائل شود. چنین رویکردی نه به معنای دفاع بی‌قیدوشرط از الگوی غربی است و نه مستلزم اعلام شتاب‌زده پایان آن؛ بلکه راهی برای فهم دقیق‌تر تحولات سیاسی معاصر به شمار می‌رود.

از پایان تاریخ تا پرسش از آینده حکمرانی

آنچه امروز در سیاست آمریکا و رفتار چهره‌هایی مانند ترامپ مشاهده می‌شود، بار دیگر اهمیت همان پرسش قدیمی فلسفه سیاسی را یادآوری می‌کند: قدرت باید در اختیار چه کسی باشد و چه سازوکارهایی باید مانع تبدیل آن به قدرتی مهارنشده شوند؟

اگر نظریه پایان تاریخ فوکویاما بر این احتمال تأکید داشت که دموکراسی لیبرال به افق نهایی رقابت ایدئولوژیک بشر تبدیل شود، تحولات سال‌های اخیر نشان می‌دهد که هیچ الگوی حکمرانی را نمی‌توان فارغ از آزمون زمان، عملکرد نهادها و رضایت شهروندان، مصون از نقد و بحران دانست.

ظهور ترامپ لزوماً به معنای پایان لیبرال‌دموکراسی نیست؛ اما فرصتی مهم برای بازاندیشی درباره کیفیت این نظام، میزان تاب‌آوری نهادهای آن و نسبت میان انتخابات، حاکمیت قانون و مسئولیت صاحبان قدرت فراهم کرده است.

شاید پرسش امروز بیش از آنکه این باشد که آیا تاریخ به پایان رسیده است، این باشد که آیا دموکراسی‌های مدرن می‌توانند ضعف‌های خود را شناسایی و اصلاح کنند؟ پاسخ به این پرسش نه فقط آینده سیاست آمریکا، بلکه اعتبار ادعای برتری و پایداری الگوهای حکمرانی در جهان معاصر را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد.

یادداشت از: محمدعلی فتح‌اللهی سیدآبادی، کارشناس رسانه و مدرس دانشگاه

©‌ وبانگاه، خبرگزاری تسنیم

دکمه بازگشت به بالا