به گزارش بخش استانها در وبانگاه به نقل از خبرگزاری تسنیم از تبریز، جادهای که به سمت شمال غرب تبریز پیچ میخورد، گویی نه به یک نقطه جغرافیایی، بلکه به قطعهای بریده شده از تقویم تاریخ معاصر ختم میشود. جایی میان چین و شکنهای کوهستان و سایهسار سپیدارهای کهنسال، دروازهای زنگارگرفته رو به درهای سبز و مهآلود گشوده میشود؛ «باباباغی». نامی که دهههاست در ذهن مردم آذربایجان با اضطراب و نجواهای خاموش تداعی شده است. دیروز، کاروانی از اصحاب رسانه و خبرنگاران راهی این دیار دورافتاده از هیاهوی شهر شدند؛ جایی که اگر چه خاکش بوی ریحان و طراوت باغهای سرسبز را میدهد، اما هوایش هنوز از بازدم دردهای فروخورده قرنی سنگین است.
اینجا دیگر آن قرنطینه وحشتزده دهههای 30 و 40 نیست؛ در و دیوارها رنگ تازگی به خود گرفتهاند و دست نوسازی، غبار سالیان ویرانی را از قامت ابنیه زدوده است، اما آنچه در پس دیوارهای تازه رنگآمیزی شده و کفپوشهای براق پنهان مانده، ماجرای ارواح خستهای است که از بند بیماری رها شدهاند، اما در قفس نامرئی «تنهایی ابدی» اسیرند. باباباغی امروز محل تلاقی دو رنج تاریخی و معاصر است: واپسین بازماندگان جذام که سالهاست بیماریشان خاموش شده و تختهای نوسازی شدهای که اینک مأمن بیماران مزمن اعصاب و روان منتقل شده از بیمارستان رازی تبریز است؛ انسانهایی که بخش عمدهشان جز سایه خویش، مونس و صاحبی در این جهان پهناور ندارند.

جزیرهای در محاصره سکوت و سبزه
نخستین تصویری که با ورود به محوطه آسایشگاه نگاه هر بینندهای را تسخیر میکند، پارادوکس حیرتانگیز میان طبیعت و سرنوشت ساکنان آن است. گسترهای سرسبز با درختان تنومند توت، تبریزیهای برافراشته و گلکاریهای تر و تمیز، در نخستین نگاه چشمنوازی یک بوستان ییلاقی را تداعی میکند. نسیم خنک کوهستانی لای شاخسارها میپیچد و آفتاب ملایم پاییزی سنگفرشهای مرمتشده را نوازش میدهد.
طی ماههای گذشته، بخش عمدهای از خانهها و سوئیتهای قدیمی که در دهههای گذشته توسط خود ساکنان جذامی یا خیرین ساخته شده بود، وارد فاز نوسازی اساسی شده است. بیمارستان و درمانگاه مرکزی مجموعه، امروز دیگر آن دخمههای سرد و بویناک گذشته نیست؛ کفها با متریال بهداشتی و مدرن پوشانده شده، دیوارهای نمکشیده تا سقف عایق و رنگآمیزی گردیده و تجهیزات درمانی و تختهای بستری بهروز و شکیل نصب شدهاند. دولت و دانشگاه علوم پزشکی تلاش کردهاند استانداردهای هتلینگ درمانی را به این نقطه دورافتاده برسانند تا رد پای سالهای انزوا شسته شود. بستههای معیشتی و کمکهای مالی ماهانه نیز بهطور منظم در خانهها توزیع میشود؛ با این حال، وقتی پای سخن آدمهای پشت این پنجرهها مینشینی، درمییابی که هیچ رنگ روغنی و هیچ سرامیک براقی توان پر کردن خلأ عمیق «نگاههای منتظر» را ندارد.
جذام ریشه کن شد، اما تنهایی نه!
در سراشیبی کوچه باریک آسایشگاه، پیرمردی با کت کتانی قهوهای و عصایی که بر دستهای بدون انگشتش تکیه داده، روی یک نیمکت سیمانی تازه رنگشده نشسته است. نامش مشقربان است. متولد حوالی هشترود، اما نزدیک به نیم قرن است که تابعیت نانوشته باباباغی را دارد.
مشقربان در حالی که نگاهش را به انتهای جاده دوخته، با صدایی خسته و خشدار که یادگار تحلیل حنجره است، لب به سخن میگشاید: دخترم! جذام خیلی وقت است مرده است. این را دکترها میگویند، ما هم میدانیم. ما سالهاست میکروبی در خونمان نداریم، اما این نام جذامی روی پیشانی ما مثل داغ ماند. جوانی ما همین جا سوخت. حالا خانههایمان را شیک کردهاند، خدا خیرشان بدهد، یخچال و گاز و غذا مرتب میآید، اما اینها شکم را سیر میکند، دلِ گرسنه را چطور؟ بچههای من بزرگ شدند، داماد شدند، عروس شدند... رفتند شهرستان، رفتند پی زندگی خودشان. حق هم دارند؛ بیرون از اینجا اگر بگویند پدرت باباباغی است، برایشان حرف درست میشود. سالی یک بار عید شاید زنگ بزنند، شاید هم نه. ما این ته دنیا با سایههایمان زندگی میکنیم.
بر اساس دادههای پزشکی، جوانترین فرد مبتلا به جذام در باباباغی امروز مرز 50 سالگی را رد کرده است و به لطف پیشرفتهای پزشکی، داروهای ترکیبی و تلاش دهههای گذشته کادر درمان، این بیماری باستانی دهههاست در ایران بهطور کامل ریشهکن شده و هیچ مورد جدید انتقالی وجود ندارد. اما معلولیتهای برجامانده بر چهرهها، پلکهای از دسترفته و دستهای بیانگشت، شناسنامهای است که دنیا هنوز توان هضم تصویر آن را ندارد.
پیرزن 90 ساله در ایستگاه پایانی
وارد بخش بستری بیمارستان تازهتجهیز شده میشویم. بوی داروی ضدعفونی کننده و ملحفههای پاکیزه فضا را پر کرده است. روی تخت شماره 3، پیکری نحیف شبیه به یک مشت استخوان که زیر ملافهای سپید پنهان شده، توجه را جلب میکند. مادری 90 ساله که واپسین رمقهایش را برای نفس کشیدن در کپسول اکسیژن هزینه میکند.

صورتش از تاولها و زخمهای قدیمی دهه سی و چهل چنان تحلیل رفته که پلکهایش توان بسته شدن کامل ندارند. دستش را با احترامی آمیخته به شرم لمس میکنیم؛ سردی پوستش حکایت از پاییزی دارد که به زمستان وصل شده است. چشمان کمسویش از پشت چینوچروکهای عمیق صورت، آرام به دهان خبرنگاران خیره میشود، بیآنکه کلمهای بگوید. پرستار بخش، ملافه را تا زیر چانهاش بالا میکشد و موهای نقرهایاش را با مهربانی شانه میزند. پیرزن با تکانی ضعیف به سرش، تنها قطره اشکی را بر پهنای گونه خستهاش روانه میسازد؛ اشکی که گویاتر از هزار صفحه گزارش تحقیقی است.
بیماران اعصاب و روان؛ غربت مضاعف در انتهای درّه
کمی آنسو تر، در بخش جدید، جغرافیای درد شکل دیگری دارد. در چارچوب سیاستهای ساماندهی درمانی استان و کاستن از بار سنگین مرکز روانپزشکی رازی تبریز، بخشی از بیماران مزمن اعصاب و روان به سولههای تازهبازسازیشده باباباغی منتقل شدهاند. اگر جذامیها درد تنهایی را با عقلِ هوشیار و خاطرات دور خانوادگی تحمل میکنند، اینجا دنیای آدمهایی است که ذهنشان سالهاست خطوط ارتباط با واقعیت را گم کرده است.
بسیاری از این بیماران، اصطلاحاً مجهولالهویه یا فاقد سرپرست مؤثر هستند. کسانی که روزگاری در خیابانهای کلانشهرها رها شده، یا خانوادهها به دلیل فقر مالی، عدم پذیرش اجتماعی و خستگی مفرط روانی، پرونده آنها را به باد فراموشی سپردهاند.
پشت میلههای شیشهای و سالنهای نوساز، جوانی حدوداً 35 ساله مدام دستهایش را در هوا تکان میدهد و زیر لب آوازی نامفهوم به زبان ترکی زمزمه میکند. پیرمردی دیگر چمباتمه زده و به دیوار خیره شده است. مسئولان آسایشگاه میگویند بسیاری از این افراد ماهها و سالهاست که هیچ ملاقاتکنندهای نداشتهاند. هیچ شماره تلفنی در پروندهشان به صدایی مهربان ختم نمیشود. آنها نه میدانند امروز چه روزی از هفته است، نه میدانند بیرون از این دیوارها دنیا در چه التهابی میسوزد؛ تنها سرمایهای که دارند، قرصهای آرامبخش ساعت 8 شب است و مهربانی پرسنلی که جای پدر و مادر و فرزند را برایشان گرفتهاند.
گفتوگو در خط مقدم فرسایش روحی؛ کادر درمان سخن میگویند
اداره چنین مجموعهای، بیش از بودجه عمرانی و تأسیسات، محتاج روحی است که به تعبیر شاملو بتواند «درد مشترک» را تاب بیاورد. ایستادن در میان بیمارانی که یا چهرههای دگرگونشده جذام را حمل میکنند یا با اختلالات شدید سایکوتیک دستبهگریبانند، کار هر روز و هر فصلی نیست.
خانم گلستانی، پرستار باسابقه بخش اعصاب و روان، که ماسک به چهره دارد و خستگی در گودی چشمانش نمایان است، به خبرنگار تسنیم میگوید: خیلیها وقتی میشنوند محل کار ما باباباغی است، با وحشت یا ترحم نگاه میکنند. اما حقیقت این است که کار کردن در اینجا بیش از هر چیز شانه فولادی میخواهد. نوسازی تختها و بهداشتی شدن فضا کار ما را در امور پرستاری راحتتر کرده است، اما فشار روانی محیط وحشتناک است.
وی میافزاید: بیماران اعصاب و روان منتقل شده از رازی تبریز، بیشتر از آمپول و قرص، نیازمند محبت هستند. بیماری داریم که ماههاست اگر هنگام غذا دادن دست روی شانهاش نگذاری، قاشق را پس میزند. بزرگترین غصه ما این است که خیلی از این بندگان خدا حتی یک شناسنامه درست و حسابی ندارند. کسی پشت در این بخش منتظرشان نیست. ما همزمان باید هم پرستار باشیم، هم روانشناس، هم مادر و هم پاسدار امنیتشان. گاهی بعد از شیفت شب، وقتی به خانه میروم تا چند ساعت نمیتوانم با فرزندان خودم حرف بزنم؛ اما با تمام این سختیها، اگر ما اینجا نباشیم، چه کسی میخواهد دست این مظلومان بیپناه را بگیرد؟
در ادامه راهرو، با دکتر بخش، پزشک عمومی و مسئول شیفت درمانی مجموعه، همکلام میشویم. او در پاسخ به سؤالی درباره تغییر ماهیت اپیدمیولوژیک باباباغی و تابآوری کادر درمان توضیح میدهد: از نظر پزشکی، پرونده جذام در ایران مختومه است. دیگر چیزی به نام سرایت جذام نداریم. تمام بیمارانی که اینجا میبینید، آسیبهای ساختاری ناشی از عوارض سالهای قبل از کشف داروی موثر را تحمل میکنند. میانگین سنی آنها بالاست؛ از 50 تا 90 سال. دغدغه امروز ما در باباباغی، بیماریهای سالمندی، نارساییهای قلبی، ریوی و دیابت ناشی از کهولت در بیماران جذامی، و در سوی دیگر، کنترل و بهبود وضعیت دارویی بیماران مزمن روانی رازی است.
وی ادامه میدهد: از نظر زیرساختی انصافاً قدمهای بسیار بزرگی برداشته شده است؛ بخشها هتلینگ مناسبی پیدا کرده و زنجیره تأمین دارو و سبد معیشتی برقرار است. اما چالش اساسی ما فرسایش روانی پرسنل است. کادر درمان و خدمات اینجا با قشری سر و کار دارند که از نظر اجتماعی کاملاً طرد شدهاند. انگیزه مالی در این سطح سختی کار هیچ معنایی ندارد؛ ماندن در باباباغی صرفاً یک انتخاب دلی و اخلاقی است. اگر وجدان و ایثار کادر نباشد، هیچ ساختاری نمیتواند تنهایی این بیماران را پوشش دهد.

قفلی که هنوز کلید میخواهد
غروب پاییزی به آرامی چادر خاکستریاش را روی درختان باباباغی میگسترد. خبرنگاران دوربینها و دفترچههای یادداشتشان را جمع میکنند تا به شهر برگردند؛ به خیابانهای چراغانی تبریز، به ترافیک پرهیاهو، به خانههایی پر از صدا و آغوش. اما در پشت سر، در این دره پنهان، چراغهای آسایشگاه یکبهیک روشن میشوند؛ نوری کمجان در وسعت سکوتی که دههها قدمت دارد.
باباباغی امروز به همت تلاشهای صورتگرفته، دیگر آن خرابه تصویرشده در مستندهای سیاه و سپید دهههای پیش نیست؛ دیوارهایش رنگ و رو گرفته و امکانات اولیهاش شایسته کرامت انسانی شده است. اما واقعیتِ عریان این است: آنچه این ساکنان را ذرهذره فرسوده میسازد، نه فقدان دارو و سرپناه، که بار سنگین «نامرئی بودن» است. آنان قربانیان پیشداوریهایی هستند که حتی بعد از ریشهکنی علمی یک بیماری یا فراموشی در پیچوخم بیماریهای اعصاب و روان، پیوندشان را با جریان حیات شهری قطع کرده است. باباباغی محتاج یک انقلاب عمرانی دیگر نیست؛ محتاج شکستن دیوار انزوایی است که دهههاست عاطفه عمومی شهر را از پشت دروازههای این باغ دور نگه داشته است.





نظرات
نظر شما ثبت شد؛ پس از بررسی، در صورت تأیید نمایش داده میشود.
هنوز نظری منتشر نشده است.