ملت مبعوث ایران با ایستادگی، با حضور، با فریاد و با وحدت، نشان داد که ترور نمی‌تواند چراغی را خاموش کند.

گروه سیاسی خبرگزاری تسنیم- سال‌های ابتدایی حکومت اسلامی نظام نوپای برآمده از انقلاب مردم، با همه سختی‌ها میان دو آتش آزموده می‌شد. از طرفی تمرکز و توان نظامی و مردمی کشور معطوف به مرزهای غربی و جنوبی بود. رزمندگان ایرانی در حال رقم‌زدن بزرگ‌ترین پیروزی‌های تاریخ معاصر بودند.

دشمنی که با حمایت تسلیحاتی، مالی و اطلاعاتی قدرت‌های غربی و مخصوصاً آمریکا وارد خاک ایران شده بود، حالا در جبهه‌ها به عقب رانده شده بود و محاسبات حامیانش در عملیات‌های موفقیت‌آمیز تماماٌ برهم ریخته بود.

اما درست در شرایطی که ارتش، سپاه، بسیج و اقشار مختلف مردم تمام همّ و غمّ خود را معطوف به تثبیت مرزها و دفع متجاوز کرده بودند، در داخل شهرهای کشور جبهه دیگری گشوده شد. آمریکا پس از پیروزی‌های ایران در جبهه‌ها به‌ویژه فتح خرمشهر در 3خرداد 1361 دریافت که فروپاشی نظامی صدام قریب‌الوقوع است. بنابراین، ایجاد جبهه داخلی از طریق گروه‌های تروریستی، راهبردی برای متوقف کردن ایران و جلوگیری از تبدیل شدن آن به قدرت منطقه‌ای بود.

چراغ سبز واشنگتن

جریان رجوی که نتوانسته بود مردم را با خود همراه کند، راهبرد کثیف و جنون‌آمیز دیگری را پیش گرفت. اینجاست که 30 خرداد 1360 جریان وارد فاز مسلحانه شد و به عملیات تروریستی، ناامن‌سازی شهرهای بزرگ و ترور چهره‌های تاثیرگذار روی آورد تا با ایجاد رعب و وحشت، تمرکز ذهنی و نظامی حاکمیت را از جبهه‌ها منحرف کند. آن‌ها عملاً به پیاده‌نظام و ستون‌پنجم دشمن متجاوز بدل شدند؛ جایی که بعثی‌ها از جلو شلیک می‌کردند و جوخه‌های ترور جریان رجوی از پشت سر، امنیت جامعه و ثبات داخلی را هدف می‌گرفتند.

پس از افشای ماهیت جریان منافقین رجوی، جرج بال معاون اسبق وزارت امور خارجه آمریکا، به ریگان توصیه کرد باید از مسعود رجوی، سرکرده گروهک منافقین و هم‌دستانش حمایت بیشتری به عمل آورد. به‌همین منظور سیا وارد عمل شد تا این نقشه را عملی کند. ‎در همین رابطه روزنامه کیهان به نقل از کریستین اینترنشنال چاپ کانادا نوشت سازمان سیا هم‌اکنون میلیون‌ها دلار جهت نزدیک ساختن و متحد کردن هرچه بیشتر جناح‌های ضدانقلاب به یکدیگر اختصاص داده است.

سیا امیدوار بود با کمک این جناح‌ها بتواند در ایران اغتشاش و جنگ داخلی به راه اندازد. اما اتحاد مردم زیر پرچم ولایت همراه با روشنگری علمای با بصیرت و پاسداری نظامیان عاشق وطن مانع بود.

پیر فرزانه در خط مقدم جبهه

در قلب این حوادث، چهره‌ای نورانی و آرام قرار داشت. شهید آیت‌الله اشرفی‌اصفهانی. او متولد سال 1281 در خمینی‌شهر بود، سال‌ها در محضر بزرگان حوزه علمیه قم و اصفهان تلمذ کرد. او از همان آغاز، قلم و زبانش وقف حقیقت بود. با شجاعتی بی‌نظیر مرجعیت امام (ره) را در غرب کشور تبلیغ و ترویج کرد و پاتوق مبارزات علیه شاه شد. کرمانشاه و غرب کشور همواره سیبل قومیت‌گرایی و تفرقه‌های مذهبی دشمنان بود. اما اندیشه آیت‌الله اشرفی‌اصفهانی راهکار دیگری داشت؛ پیرمرد با پای خود مداوم به شهرهای سُنی‌نشین چون پاوه، جوانرود، روانسر و... سفر می‌کرد، با علمای اهل سنت سفره مشترک می‌انداخت، سمینارهای دوره‌ای وحدت برگزار می‌کرد و عمیقاً باور داشت که تفرقه، بزرگ‌ترین خنجری است که بر پیکر امت اسلام فرومی‌رود.

تلاش‌های او برای نزدیک‌کردن علمای شیعه و اهل‌سنت، در منطقه‌ای که تنوع مذهبی و قومی می‌توانست زمینه تنش و بهره‌برداری سیاسی قرار گیرد، اهمیت ویژه‌ای داشت. همین نقش اجتماعی، جایگاه او را فراتر از یک مسئول رسمی قرار می‌داد.

در حالی که جوانان در خطوط مقدم زیر آتش توپخانه می‌جنگیدند، این پیرفرزانه با وجود کهولت سن لباس رزم بر تن می‌کرد، تفنگ بر دوش می‌انداخت و در سخت‌ترین شرایط خوزستان و کردستان، کنار رزمندگان حاضر می‌شد. حضور او در پادگان‌ها و خطوط مقدم، روحیه سپاهیان را دوچندان می‌کرد؛ او بعد از آزادسازی خرمشهر بی‌درنگ خود را به مسجد جامع این شهر رساند و نماز شکر به جا آورد. همین محبوبیت عمیق، نفوذ کلام و نقش کلیدی در بسیج مردمی و پشتیبانی از جنگ بود که وجود او را برای دشمن و جریان نفاق غیرقابل تحمل می‌کرد.

تلاش رجوی‌ها برای پوشاندن دین بر چهره الحاد

حقیقت این است که ماجرا بسیار فراتر از یک تسویه‌حساب سیاسی یا تقابل فردی با شخصیتی چون آیت‌الله اشرفی‌اصفهانی بود؛ ریشه این نزاع، یک تقابل بنیادین و آشتی‌ناپذیر بر می‌گشت جنگ میان اندیشه اسلام ناب و نفاقی با نقاب‌ اسلام. جریان رجوی برخلاف ادعای ظاهری‌شان، بنیاد فکری آن‌ها هیچ سنخیتی با اسلام نداشت؛ مسعود رجوی و هم‌فکرانش به‌دنبال حفظ ادبیات اسلام بودند تا پایگاه اجتماعی خود را از دست ندهند، اما در باطن، محتوایی کاملا مادی‌گرایانه را دنبال می‌کردند.

دعوای رجوی با مارکسیست‌های تندرو نه بر سر عقیده، که بر سر تاکتیک بود؛ تقی شهرام می‌گفت اسلام را باید کنار گذاشت، اما رجوی پاسخ می‌داد اگر روکش اسلامی را برداریم، پایگاه اجتماعی خود را از دست می‌دهیم؛ باید برای فریب، این پوشش را حفظ کنیم. این دقیقاً تعریف نفاق است؛ کفر و مادی‌گرایی را برای مقاصد سیاسی در لفافه اسلام پنهان کردن.

در این سوی میدان، اسلام ناب و تفکر برخاسته از فقاهت و مکتب اهل‌بیت (ع) قرار داشت؛ مکتبی که بر پایه اقناع، اخلاق، تکلیف‌گرایی فقهی و هدایت آگاهی‌های عمومی بنا شده بود. قرآن کریم صریحاً می‌فرماید لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ؛ یعنی تفکر دینی جز با اقناع و روشنگری منتقل نمی‌شود. اما جریان رجوی برعکس، متکی بر تفکری بسته، خشن و مبتنی بر تضادهای مارکسیستی بود و رسیدن به قدرت به هر قیمتی حتی ترور، دروغ و هم‌پیمانی با دشمن خارجی را توجیه می‌کرد.

آن‌ها حتی با احکام صریح اسلام و مراجع تقلید همچون قصاص که هر عقلی به خاطر امنیت اجتماعی به آن اقرار می کرد، به مخالفت برمی‌خاستند و آن را استنباط‌های قشری و دگماتیک می‌خواندند.

سنگرهای فکری اسلام ناب

علما و تکیه‌گاه‌های فکری انقلاب همچون آیت‌الله طالقانی، شهید بهشتی و آیت‌الله اشرفی‌اصفهانی مرزبندی شفاف، آگاهانه و قاطعی با این انحراف فکری داشتند. آن‌ها با روشنگری‌های خود، ریشه‌ی التقاط را نشانه رفته و اجازه نمی‌دادند جریان نفاق با سوءاستفاده از مقدسات دینی، جوانان را به بیراهه بکشند.

تشکیلات رجوی به‌خوبی دریافته بود تا زمانی‌که استوانه‌های فکری و مرجعیت دینی جامعه در صحنه حضور دارند، نقاب دروغین اسلام‌خواهی آن‌ها رسواست و کسی به تفکر مارکسیستی با روکش اسلامی‌شان اعتماد نخواهد کرد. بنابراین، برای پیشبرد اهداف فرقه و گریز از اتمام حجت‌های فکری علما، راهی جز حذف این سنگرهای معنوی فیزیکی حامیان ولایت فقیه باقی نمانده بود.

این ترورها هرگز حرکتی کور، خودسرانه یا تصادفی نبود؛ بلکه بخشی از یک دکترین کلان و سیستماتیک بود که با طراحی اتاق‌های فکر استکبار جهانی و سرویس‌های جاسوسی غرب هدایت می‌شد.

رجوی و اربابان آمریکایی‌اش نقشه‌ای چندمرحله‌ای را دنبال می‌کردند که محوریت آن، ایجاد خلأ رهبری و فلج‌سازی شریان‌های مدیریتی کشور از طریق حذف فیزیکی مغزهای متفکر، فرماندهان نظامی و چهره‌های دینی بود.

آنان گمان می‌کردند با حذف فیزیکی شخصیت‌هایی چون بهشتی، باهنر و شهدای محراب آیت الله مدنی، آیت‌الله دستغیب و آیت‌الله صدوقی نظام دچار خلأ مدیریتی و فروپاشی ساختاری خواهد شد. ترور هدفمند این بزرگان، تلاشی مذموم برای گرفتن امید و ثبات از جامعه بود. آن‌ها در ادامه برای شکستن پشت جبهه در غرب کشور، باید این عمود خیمه مقاومت و وحدت آیت‌الله اشرفی‌اصفهانی را هدف قرار دهند.

سرانجام در 23 مهر 1361، این سناریوی تاریک در سنگر نمازجمعه کرمانشاه به نقطه اوج خود رسید؛ جایی که عامل نفوذی منافقین، محمدحسین خداکرمی، با منفجرکردن نارنجک در محراب عبادت، آیت‌الله اشرفی‌اصفهانی، نماینده امام و اسوه پایداری در غرب کشور را به شهادت رساند.

طراحان این جنایت گمان می‌کردند با پرپر کردن این مرد مجاهد، چراغ مقاومت در غرب کشور خاموش و دل‌ها خالی می‌شود. اما خورشید حقیقت جور دیگری تابید. حضور صد‌ها هزار نفری و حماسی مردم در مراسم تشییع پیکر مطهر ایشان در کرمانشاه، خمینی‌شهر و اصفهان، پاسخی کوبنده و دندان‌شکن به بانیان ترور بود. این حضور خروشان، هم‌چون مهر بطلانی سنگین بر پیشانی حرکت انحرافی و تروریستی رجوی و ارباب آمریکایی او نشست و به روشنی به دنیا ثابت کرد که ترور و خشونت کور، نه‌تنها اراده ملت را سست نمی‌کند، بلکه پیوند امت با آرمان‌های انقلاب را قوی‌تر می‌کند.

بعثتی که ترور نتوانست آن را خاموش کند

شهادت مظلومانه این پیر جبهه‌ها، چهره واقعی، قسی‌القلب و کینه‌توز منافقین و مدعیان دروغین حقوق بشر را بیش از پیش برای ملت ایران و جهانیان آشکار ساخت. تاریخ بار دیگر ثابت کرد انقلاب اسلامی متوقف بر افراد نیست؛ درخت تنومند این نهضت با خون پاک مخلص‌ترین فرزندانش آبیاری شده و بیداری ملت‌ها با ترور و بمب خاموش‌شدنی نیست. دست استکبار و جریان نفاق هر روز بیشتر از قبل رو شد و صداقت راه امام و شهیدان در تارک تاریخ درخشید.

امروز نیز، در امتداد همان محراب خونین، دستان پلید ترور، رهبر شهید و سرداران رشید و مردم بی‌گناه را نشانه گرفته‌اند. اما ملت ایران، مشت محکمی بر دهان تروریست‌ها کوبید، این بار نیز با ایستادگی، با حضور، با فریاد و با وحدت، نشان داد که ترور نمی‌تواند چراغی را خاموش کند. ملت ایران از این گردنه سخت سربلند گذشت و به بعثت رسید. بعثتی که بیداری جهانی را در پی داشت.

©‌ وبانگاه، خبرگزاری تسنیم