خبرگزاری تسنیم، یادداشت فرید حائری| حاج محمدعلی نقدی، پدر شهیدان نقدی(علی اکبر و علی اصغر) به فرزندان شهیدش پیوست؛ حالا دیگر فاصلهای میان پدر و پسرانش نیست. پدری که سال ها انتظار دیدن پسرانش را داشت به خواستهاش رسید و حالا در میان آغوش دو پسر شهیدش است؛ چه وصال شیرینی و چه دیداری که بدون شک در آن سوی آسمان حال و هوای دیگری دارد.
رفتنش به قدری اندوهگین بود که حتی آسمان هم برای او گریست....
حاج محمدعلی نقدی رزمنده 8 سال دفاع مقدس، مداح جبههههای حق علیه باطل، خادم الحجاج(بیش از 50 کاروان به حج برده است) و خادمالحسین(ع) در حالی به فرزندان شهیدش پیوست که آسمان زنجان روز گذشته آرام و قرار نداشت و او هم برای حاج محمدعلی گریست.
تشییع جنازه با شکوهی بود و مردم شهیدپرور و انقلابی زنجان از نقاط مختلف استان خود را به بهشت زهرا(س) رسانده بودند تا در این امر معنوی شرکت کنند. نماز او را حجتالاسلام سیدمصطفی حسینی نماینده ولی فقیه در استان اقامه کرد و چه نماز باشکوهی.

آخرین بار او را در آبان 1403 دیدم؛ او به همراه همسر، دختر و دامادش(علیرضا فیروزفر) در مراسم رونمایی از کتاب "مرا با تُ میشناسند" به قلم مریم توکلی، که زندگینامه مادر شهیدان نقدی بود در سالن همایش مهرانه حضور پیدا کرد؛ به سختی راه میرفت ولی هرجور که بود خود را به این مراسم رسانده بود. مرد باصفایی بود و حاج ولیالله کلامی مداح سرشناس کشورمان هم از او چنین میگوید که او پر از روحیه و صلابت در جبههها بود.
سردار مجید ارجمندفر روایت میکند: پس از شهادت علی اکبر، حاج محمدعلی را در جبهه دیدم و گفتم شما که یک فرزندت را تقدیم اسلام کردی، خودت و پسرت علی اصغر به زنجان برگردید. اما پاسخ آن پدر، تنم را لرزاند. با چشمی استوار و دلی لبریز از یقین رو به من کرد و گفت: من اکبرم را در راه قرآن و اسلام فدا کردم، اصغرم را هم فدای حسین (ع) میکنم...»
و امروز حاج محمدعلی نقدی رفت؛ اما مگر میشود مردی با این همه خاطره، اخلاص و عشق، به همین سادگی از یادها برود؟ مردی که سالهای جوانیاش را در میدان دفاع از وطن گذراند، سالها نوای دلنشین مداحیاش در سنگرهای جبهه طنینانداز بود و پس از پایان جنگ نیز خدمت را رها نکرد؛ یک روز خادم زائران خانه خدا بود و روزی دیگر خادم عزاداران و دلدادگان اباعبدالله الحسین(ع).
او سالها با یاد و نام دو فرزند شهیدش زندگی کرد؛ با داغی که شاید هیچگاه سرد نشد، اما آن را با صبوری و ایمان به دوش کشید. چه کسی میداند در خلوت پدرانهاش، چند بار قاب عکس علیاکبر و علیاصغر را به آغوش کشید و زیر لب با آنها سخن گفت؟ چند بار دلش برای شنیدن صدای فرزندانش تنگ شد و چند بار با مرور خاطراتشان اشک ریخت؟

شاید باران زنجان در روز تشییع، فقط باران نبود؛ اشک آسمان بود برای مردی که عمرش را با عشق به خدا، اهلبیت(ع)، وطن و مردم سپری کرد. مردی که رفتنش، یادآور روزهای مردانگی و ایثار بود.
حاج محمدعلی عزیز! خوشا به سعادتت که پایان راهت، آغاز دیدار با عزیزانت شد. سلام ما را به علیاکبر و علیاصغر برسان. به آن دو شهید بگو پدر آمد؛ همان پدری که سالها نامشان را با افتخار بر زبان آورد و داغشان را عاشقانه در دل نگه داشت.
برو که این بار، نه بدرقهکنندگان، که فرزندانت به استقبالت آمدهاند…
روحت شاد و همنشینی با فرزندان شهیدت گوارایت باد. آسمان زنجان اگرچه دیروز گریست، اما امروز باید به داشتن چنین پدرانی به خود ببالد.








نظرات
نظر شما ثبت شد؛ پس از بررسی، در صورت تأیید نمایش داده میشود.
هنوز نظری منتشر نشده است.