به گزارش بخش استانها در وبانگاه به نقل از خبرگزاری تسنیم از تبریز، کوچههای قدیمی قراملک هنوز عطر دود اسپند، صدای طبلهای هیئت و همهمه تعزیههای روز عاشورا را در حافظه تاریخیشان زنده نگهداشتهاند؛ محلهای ریشهدار در غرب تبریز با مردمانی سختکوش، معتقد و دلبسته بیرق سیدالشهدا(ع). در میان پیچوخم همین کوچهها، نام نوجوانی بر در و دیوار حک شده که پیش از رسیدن به سن مردانگی، قامتی به بلندای تاریخ مقاومت یافت. مهدی رزمجو، متولد 1386، دانشآموز پایه یازدهم رشته برق صنعتی هنرستان مباشر اصل تبریز، نوجوانی شوخطبع، عاشق هیئت، پای ثابت آشپزخانه و علمدار تعزیهخوانی بود که در گرماگرم نبرد ناجوانمردانه دشمن صهیونیستی و حامیان آمریکایی علیه ایران اسلامی در جنگ رمضان در شامگاه بیستوهشتم اسفند 1404 ردای سرخ شهادت پوشید.
فیلم اختصاصی تسنیم از آئین وداع با شهدای منطقه قراملک تبریز در معراج شهدا
.

فصل اول: کودکی در هوای قراملک و رزق حلال
پدر نامش محمدتقی است؛ مردی با پیشانی چروکیده از سالها رنج کارگری و حلالخوری. خیره به قاب عکس پسرش که شالی مشکی بر گردن و لبخندی ملیح بر لب دارد، بغضش را با صدای لرزان فرومیخورد و دفتر خاطرات را ورق میزند: تا پنج سالگی طعم مستأجری را میچشیدیم. هر سال یک جا اسبابکشی میکردیم تا بالاخره سرپناهی در قراملک پیدا کردیم و ساکن این محله شدیم. مهدی از همان بچگی پر از شور و شر بود، یک لحظه آرام و قرار نداشت. دوران ابتدایی و راهنماییاش پر از شیطنتهای شیرین کودکانه بود؛ پسری زنده، پویا و پر از تحرک، اما این شیطنت وقتی به نام امام حسین(ع) میرسید، آرامشی غریب به خود میگرفت.
از هفت سالگی، پای مهدی به هیئتهای حسینی باز شد؛ هیئت امابیها(س) مأمن و پناهگاه روزهای کودکی و نوجوانیاش بود. محمدتقی رزمجو میگوید: از همان دوره راهنمایی خودش را خادم روضهها میدانست. از مدرسه که میآمد، کیفش را گوشهای میگذاشت و برای اینکه کمکخرج باشد یا دستش در جیب خودش باشد، در مغازهای کار میکرد. با همان پول کم، کتاب سفارش میداد؛ نه هر کتابی، کتابهای مقتل، شعر عاشورایی و نسخههای خطی و چاپی شبیهخوانی. عشقش شبیهخوانی بود. خودش نوحه مینوشت، خودش نسخهها را حفظ میکرد. سنش کم بود اما چندین نقش تعزیه را عالی بازی میکرد و در نهایت خودش تعزیهگردان شد. مدرسه برایش فقط درس و امتحان نبود، در مدرسه هم راه میافتاد و به دنبال تشکیل هیئت بود. آرزویش از همان اول راهنمایی این بود که پاسدار شود؛ از همان پایه هفتم عضو فعال بسیج دانشآموزی شد و با لباس خاکی و چفیه مأنوس گشت.

فصل دوم: پسر آشپزخانه و علمدار کلیدهای مسجد
مادر، خانم نسرین مردانی، زنی مهربان و باصلابت است. نگاهش پر از دلتنگی است، اما کلماتش بوی حماسه میدهند. وقتی نام مهدی را میآورد، چشمانش برقی میزند و لبخندی تلخ بر لبانش مینشیند: مهدی از بچگی با تمام همسنوسالهایش فرق داشت. اسباببازی برایش معنا نداشت؛ ماشین پلاستیکی یا تفنگ اسباببازی به کارش نمیآمد. بیشتر وقتش را در آشپزخانه پیش من میگذراند. عاشق آشپزی بود! استعداد غریبی در پخت غذا داشت، دستپختش عالی و دلباز بود. اگر مهمانی میآمد یا در خانه برنامهای داشتیم، خودش پای دیگ میایستاد. به قول ما ترکها دستور پختش دلباز و بابرکت بود. مهربان، فداکار و ازجانگذشته بود؛ محال بود کسی کمکی بخواهد و مهدی نفر اول نباشد.
مهدی در هنرستان شهید مباشر تبریز درس میخواند. درسش معمولی بود؛ مثل همه پسربچههای شلوغ و شیطان، بیشتر هوش و انرژیاش صرف کار فنی و عمل میشد تا نشستن پشت میز و حفظ کردن فرمولها، اما در محله، جایگاه دیگری داشت: کلید تمام مساجد و حسینیههای قراملک دست مهدی بود! پیرمردهای هیئتامنای مسجد، که به جوانان امروزی سخت اعتماد میکنند، چشمبسته کلیدها را به دست این نوجوان یازدهمی میسپردند. هر مراسمی بود، از غبارروبی گرفته تا آمادهسازی چای و صوت و زنجیرزنی، مهدی پیشقدم بود. تکیهکلامش فقط یک نام بود: یا زهرا(س). این ذکر از زبانش نمیافتاد.
فصل سوم: فهمیدهی قراملک در سایهی حاج قاسم
در کوچه و پسکوچههای قراملک، به او لقب شهید فهمیده داده بودند. جثهاش شاید برای میدانهای بزرگ هنوز کمی نحیف به نظر میرسید، اما روحش وسعتی باورنکردنی داشت. مادر از دلبستگی عمیق مهدی به سردار دلها میگوید: مهدی عاشق و شیدای حاج قاسم سلیمانی بود. عکس سردار همیشه روی سینهاش یا پسزمینه گوشیاش بود. هر بار نام حاج قاسم میآمد، حالش دگرگون میشد. شوخطبعی عجیبی داشت، با خواهر یگانهاش همیشه بگووبخند راه میانداخت و خانه را غرق در خنده میکرد، اما در بزنگاهها، وقار و غمی بزرگ بر دلش مینشست. وقتی رهبرمان یا یکی از بزرگان محور مقاومت آسیبی میدید یا به فیض شهادت نائل میآمد، مهدی مثل باران بهار گریه میکرد؛ فریاد میزد، پیراهن مشکی میپوشید و سر به بیابان و مسجد میگذاشت. برای رهبر انقلاب تا 40 روز سیاهپوش بود.
وقتی سایه شوم درگیریها و تهاجمات همهجانبه رژیم صهیونیستی و حامیان جنایتکار آمریکایی بر آسمان وطن سایه افکند و نبرد نابرابر جنگ رمضان آغاز شد، دیگر مهار کردن این نوجوان ناممکن شده بود. مادر تعریف میکند: لباسهای نظامیاش را تنش میکرد. پوتین میبست و شعار میداد. به کوچه و پایگاه میرفت و مدام در تبوتاب بود. من مادرم؛ جگرم میسوخت و دلم آشوب بود. بارها مخالفت کردم، جلویش ایستادم و گفتم: مهدی جان، تو هنوز محصلی، یازدهمی، بگذار بزرگترها بروند! اما او نگاهم میکرد و با همان لبخند همیشگی میگفت: مامان! یا پاسدار میشوم یا شهید... راه سومی برای مهدی نیست.هر روز صبح غسل شهادت میکرد. کمتر میتوانستیم در خانه پیدایش کنیم؛ یا در حال حراست و شیفت بود، یا در مسجد و پایگاه.
فصل چهارم: بوی پیراهن یوسف؛ روزهای پایانی اسفند
اواخر اسفند 1404، روزهای ماه مبارک رمضان در تبریز با سرمای خاص آذربایجان و البته هیاهوی جنگ و بوی باروت گره خورده بود. مهدی اما آرامتر از همیشه شده بود، گویی به ایستگاه پایانی پروازش نزدیک میشد.
مادر آن روزهای عجیب را با تمام جزئیات به یاد دارد: یک روز قبل از شهادتش، رفتار عجیبی پیدا کرده بود. رفته بود پیش تکتک رفقا، بچههای مسجد و هیئت، با همه روبوسی کرده بود و از آنها حلالیت طلبیده بود. یادگاریهایش را دست این و آن داده بود، حتی یک بیت شعر سنگین و جانسوز درباره مزار و تربت پاک و دوری از مادر نوشته بود و همراه با مشتی خاک تربت کربلا به یکی از دوستان صمیمیاش سپرده بود و گفته بود: اگر شهید شدم، اینها را به مادرم برسانید. در حسرت زیارت کربلا سوخت؛ همیشه میگفت: آرزویم پیادهروی اربعین است، اما تقدیرش این بود که پیش از رفتن به بینالحرمین، خود به کاروان عاشورا بپیوندد.
آخرین ساعات بیستوهشتم اسفند 1404، مادر برای انجام کاری بیرون از خانه بود: ساعتی قبل از افطار گوشیام زنگ خورد. مهدی بود. با لحنی دلنشین گفت: مامان! کجایی؟ دلم برایت تنگ شده، زود بیا خانه تا ببینمت. برگشتم. آمد وسایلش را داخل کولهپشتیاش جمع کرد. جلوی آینه ایستاد و گفت: من دیگر میروم که شهید شوم. خواهرش با شوخی و خنده گوشی را درآورد و از لحظه بستن کولهاش فیلم گرفت؛ فیلمی که امروز یادگار روزهای عاشقی اوست. همانجا ایستاد و با آن نوای حزین آذریاش، مداحی معروف خداحافظ ای آنام باجیم (خداحافظ ای مادر و خواهرم) را برایمان زمزمه کرد. سرش را روی شانهام گذاشت، آرام در گوشم گفت: مامان، میروم برایت چند تا برگ گل و یادگاری بیاورم تا تنها نمانی. خندید و پشت تلفن چند بار به شوخی گفته بود: مامان، هنوز شهید نشدم، ولی شهید شوم جلوی دوربینها خوب میتوانی مصاحبه کنی و سرت را بالا بگیری.

فصل پنجم: شبی که آسمان تبریز سرخ شد
شامگاه 28 اسفند 1404، اضطراب عجیبی در دل خانواده افتاده بود. مادر مهدی روایتی شگفت از تلهپاتی و شهود مادری مادربزرگ مهدی نقل میکند: سر شب، مادرم (مادربزرگ مهدی) با صدای لرزان و گریهکنان زنگ زد. گفت نسرین! مهدی چیزیش شده؟ مهدی شهید شده و به من نمیگویید؟ دستپاچه شدم و گفتم: مادر این چه حرفی است؟ مهدی سالم است، که به شما این حرف را زده؟ مادرم گریه میکرد و میگفت: همین الان در خانه نشسته بودم، ناگهان جنازه مهدی را در عالم خیال دیدم که بر تختی آرام خوابیده بود! ترس برم داشت. همان لحظه دستم لرزید و به شماره مهدی زنگ زدم. گفتم مهدی جان، مادربزرگت تو را در چنین وضعیتی دیده، کجایی تو؟ مهدی با آرامش خندید و گفت: چیزی نیست مامان، نگران نباش، الان خودم به مادربزرگ زنگ میزنم و از دلش درمیآورم.
ساعت از یک بامداد گذشته بود. شهر زیر حملات گاهوبیگاه دشمن و آمادهباش پدافند، حالتی بحرانی داشت. مادر طاقت نیاورد و ساعت یک شب دوباره تماس گرفت، گفتم: مهدی، مادر، برنمیگردی خانه؟ دلم شور میزند. گفت: چرا مامان، تا یک ساعت دیگر برمیگردم. ساعتی بعد، حوالی ساعت دو بامداد، صدای مهیبی آمد؛ زمین لرزید و غرش انفجار در شهر پیچید. به خاطر جنگ، هر شب صدای شلیک و اصابت پدافند میآمد. از جا پریدم، اما گمان نکردم که برای پارهی تن من اتفاقی افتاده باشد. با این حال دلآشوب نگذاشت بخوابم. حوالی هفت صبح از خوابی پارهپاره بیدار شدم و سراغ گوشی تلفنم رفتم. وقتی وارد کانالها و گروهها شدم، دیدم به نیروهای بسیج تسلیت گفتهاند و متنی از شهادت نوجوانان پاسدار حریم ولایت زدهاند. دلم ریخت؛ فریاد زدم: مهدی مرا زدند!
فصل ششم: در آغوش فرمانده و خاکسپاری با بیرق عاشورا
خانواده هراسان و با پای برهنه به سمت محل حادثه حرکت کردند. خیابانها مسدود شده بود و نیروهای امنیتی و امدادی مانع عبور خودروها میشدند: به ما میگفتند جلوتر نروید! دشمن حمله کرده و منطقه امن نیست. آمبولانسها مدام آژیر میکشیدند. بالاخره فردی آشنا صدایمان کرد و گفت مجروحان و پیکرها را به بیمارستان شهید محلاتی تبریز منتقل کردهاند. سراسیمه به بیمارستان محلاتی رفتیم. محوطه بیمارستان پر از غوغا بود. پدرش به سمت ورودی دوید. ناگهان دیدم فرمانده سپاه گردن پدر مهدی را بغل کرد و هایهای گریست... همانجا دنیا پیش چشمانم تیره و تار شد. فهمیدم پسر یازدهمیام، تعزیهخوان دلبندم، دیگر برنمیگردد. ما را با ناباوری تمام به خانه برگرداندند.
پیکر پاک مهدی رزمجو در میان اشکهای بیامان همرزمان، رفقای هیئتی و اهالی قدرشناس محله قراملک تا گلزار شهدای تبریز تشییع شد. نوجوانی که شناسنامهاش سال 1386 را نشان میداد، اما در 28 اسفند 1404، نامش در ردیف قهرمانان دفاع از خاک وطن ثبت گردید.
گزارش ویدیویی تسنیم از آئین تشییع و تدفین عاشورایی 13 شهید والامقام منطقه قراملک تبریز
.

فصل هفتم: مکاشفهی پرچم و پرواز ابدی
امروز خانه رزمجوها در قراملک بوی عطر حرم دارد. مادر هنوز نتوانسته با نبودن پسرش کنار بیاید؛ اما خوابی که دیده، آتش دلش را آرام میکند: باور کردن شهادت مهدی هنوز برایم غیرممکن است. هر بار زنگ در به صدا درمیآید فکر میکنم مهدی است که با همان صدای شوخ و پرانرژی وارد میشود و تکیهکلام یازهرا را میگوید. اما چند وقت پیش خواب عجیبی دیدم؛ خواب دیدم به گلزار شهدا رفتهام. داربستهای مزارها نیمهکاره برپا شده بودند. وقتی از زیر داربستها عبور میکردم، ناگهان پرچمی سرخ و مقدس از بالا به زمین افتاد. سرم را بالا گرفتم؛ دیدم مهدی با همان لبخند زیبایش بالای داربست ایستاده است. او پرچم را پایین انداخت و با صدایی رسا و محکم خطاب به من گفت: مامان! پرچم را محکم نگهدار!
مهدی رزمجو رفت تا پرچم استقلال، غیرت و عاشورایی این سرزمین بر زمین نماند. هنرآموز رشته برق مباشر اصل تبریز، با خون پاک خود مدار ایثار و مقاومت را روشن کرد و به نسل نوجوان یادآور شد که مکتب حضرت علیاکبر(ع) و قاسم بن الحسن(ع) در کوچهپسکوچههای تبریز همچنان زنده و جاری است.





نظرات
نظر شما ثبت شد؛ پس از بررسی، در صورت تأیید نمایش داده میشود.
هنوز نظری منتشر نشده است.