گروه سیاسی خبرگزاری تسنیم- بهمن 1357، فقط نقطه پایان یک نظام استبدادی نبود؛ بلکه آغاز یک زمینلرزه بزرگ در معادلات قدرت منطقهای و جهانی نیز به شمار میرفت. با فروپاشی رژیم پهلوی، ایران که تا پیش از آن یکی از مهمترین پایگاههای راهبردی بلوک غرب و حلقهای کلیدی در مهار نفوذ شوروی در منطقه بود، از مدار سیاست خارجی آمریکا خارج شد. انقلابی در ایران شکل گرفته بود که نه در چارچوب نظم مطلوب واشنگتن میگنجید و نه خود را با الگوی قدرتطلبانه بلوک شرق تعریف میکرد. همین استقلالخواهی، ساختار سنتی مناسبات قدرت را با چالشی جدی روبهرو کرد.
واشنگتن در ماههای نخست پس از انقلاب، برای شناخت آرایش جدید قدرت و یافتن راههایی جهت حفظ نفوذ خود، تلاشهای مختلفی را دنبال کرد. اعزام ژنرال هایزر در روزهای پایانی رژیم پهلوی، برقراری تماس با چهرههای سیاسی دولت جدید و رایزنی با نیروهای مؤثر در ساختار اجرایی، بخشی از این تلاشها بود. مسئله آمریکا دیگر صرفاً حفظ یک متحد قدیمی نبود؛ باید روشن میشد در ایران پس از انقلاب، چه نیروهایی قدرت تصمیمگیری را در دست خواهند گرفت و تا چه اندازه میتوان مسیر تحولات را تحت تأثیر قرار داد.
تعامل با واشنگتن یا بدبینی تاریخی
در سطح مدیریت اجرایی کشور، دولت موقت به نخستوزیری مهدی بازرگان، با حضور چهرههای ملیگرا و نهضت آزادی، رویکردی متفاوت به مسائل داخلی و خارجی داشت. در نگاه این جریان، اولویت اصلی، تثبیت نهادهای تازهتأسیس، بازسازی ساختار اداری و جلوگیری از گسترش بحرانهای داخلی بود. آنان تصور میکردند اگر با آمریکا متحد نباشند کمونیست ها آنها را نابود می کنند لذا معتقد بودند با اصلاحات تدریجی، مدیریت مرحلهبهمرحله تحولات و پرهیز از تشنج در مناسبات بینالمللی، میتوان نظام جدید را تثبیت کرد و کشور را از آشفتگیهای پس از انقلاب عبور داد.
در سوی دیگر، بخش مهمی از نیروهای انقلابی و مذهبی، به رهبری امام خمینی، مسئله استقلال را از اساس با نحوه مواجهه با قدرتهای خارجی پیوند میدادند. تجربه کودتای 28 مرداد 1332، حمایت آمریکا از رژیم پهلوی و تحمیل کاپیتولاسیون، برای این نیروها صرفا خاطراتی از گذشته نبود؛ نشانههایی از یک الگوی مداخلهجویانه بود که میتوانست در شرایط جدید نیز تکرار شود. از این منظر، عادیسازی روابط با واشنگتن، بدون تعیین تکلیف با سابقه مداخلات آن کشور و تضمین استقلال سیاسی ایران، خطری جدی تلقی میشد.
در طول سال 1358، دیپلماتهای آمریکایی نیز حساب ویژهای روی ارتباط با برخی چهرههای دولت موقت باز کرده بودند. رفتوآمدهای دیپلماتیک و تماسهای عباس امیرانتظام، سخنگوی دولت موقت، با مسئولان سفارت آمریکا و شخصیتهایی چون ریچارد کاتم و رابرت استمپل، در همین چارچوب اهمیت پیدا میکرد. این ارتباطات، که بخشی از آنها خارج از دید افکار عمومی انجام میشد، در جامعهای که حساسیت شدیدی نسبت به هرگونه بازگشت نفوذ آمریکا داشت، پرسشبرانگیز بود که با هدف عادیسازی روابط و کنترل شور انقلابی پیگیری می شد.
مسئله تنها اختلافنظر درباره سیاست خارجی نبود. کشور همزمان با بحرانهای امنیتی و تحرکات تجزیهطلبانه در مناطقی چون کردستان، گنبد و خوزستان روبهرو بود. در فضای سیاسی آن روزگار، بخشی از نیروهای انقلابی و افکار عمومی، این تحرکات را در پیوند با مداخلات و تحریکات خارجی تحلیل میکردند. در چنین شرایطی، فعالیتهای سفارت آمریکا نیز از سطح یک نمایندگی دیپلماتیک فراتر رفته بود. دیپلماتها و مأموران اطلاعاتی مستقر در تهران، با طیفی از شخصیتهای سیاسی، از چهرههای ملیگرا و سکولار تا برخی روحانیون، ارتباط برقرار میکردند و در پی ارزیابی نیروهای مؤثر و ترسیم چشمانداز و اقداماتی برای تحولات سیاسی ایران بودند.
شعاری مشترک با برداشتهایی متفاوت
فضای سیاسی ایران در سال 1358، تنها به تقابل دولت موقت و نیروهای انقلابی محدود نبود. دهها حزب و گروه سیاسی، هر یک با ادبیات و مبانی فکری متفاوت، در میدان رقابت حضور داشتند و بسیاری از آنها پرچم مبارزه با امپریالیسم را برافراشته بودند.
سازمانهای چپ مارکسیستی، از جمله چریکهای فدایی خلق و سازمان پیکار، خود را پرچمداران اصلی مبارزه با آمریکا معرفی میکردند و گاه نیروهای مذهبی را به نداشتن شناخت کافی از ماهیت امپریالیسم متهم میساختند. در مقابل، جریانهای لیبرال و ملیگرا، بیشتر بر حفظ ساختارهای اجرایی، مهار تنشهای سیاسی و جلوگیری از تقابل گسترده با غرب تأکید داشتند. دولت موقت نیز با چنین رویکردی، اولویت خود را بر مدیریت بحرانهای داخلی و حفظ مناسبات متعارف بینالمللی قرار داده بود.
در این میان، جریان رجوی نیز پس از آزادی زندانیان سیاسی در بهمن 1357، تلاش میکرد جایگاهی محوری در فضای سیاسی جدید به دست آورد. این جریان با بهرهگیری از ادبیات انقلابی و ضدامپریالیستی، خود را یکی از مدعیان اصلی مبارزه با آمریکا معرفی میکرد. در سوی دیگر، بدنه گستردهای از جامعه، نیروهای مذهبی و دانشجویان پیرو خط امام، با اتکا به حافظه تاریخی مداخلات آمریکا، سلطه خارجی را تهدیدی اساسی برای استقلال کشور میدانستند. بدینترتیب، در پاییز 1358، واژه ضدامپریالیسم به یکی از میدانهای اصلی رقابت سیاسی تبدیل شده بود؛ اما همه کسانی که این پرچم را بلند میکردند، برداشت یکسانی از آن نداشتند. اختلاف اصلی بر سر این بود که مبارزه با امپریالیسم در عمل چه معنایی دارد و در بزنگاه تصمیمگیری، هر جریان در کدام سوی میدان میایستد.
در 30 مهر 1358، انتشار خبر ورود محمدرضا پهلوی به ایالات متحده به بهانه درمان پزشکی، موجی از نگرانی و خشم در جامعه ایران برانگیخت. برای ملتی که تنها چند ماه پیش با هزینهای سنگین رژیم سلطنتی را سرنگون کرده بود، پذیرش شاه در آمریکا نمیتوانست صرفا اقدامی انساندوستانه تلقی شود. زیرا خاطره سال 1332 روزی که شاه از کشور گریخت، اما سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا و بریتانیا با طراحی کودتای 28 مرداد، حکومت ملی را سرنگون و دیکتاتوری را مستقر کردند.
از همین رو، نگرانی از تکرار تجربه گذشته، بهسرعت در فضای سیاسی کشور گسترش یافت. بسیاری بیم داشتند که پناه دادن به شاه، امتناع از استرداد او برای محاکمه و بازگرداندن داراییهای خارجشده از کشور، مقدمهای برای سازماندهی دوباره نیروهای ضدانقلاب و مداخله در ساختار سیاسی ایران باشد. در چنین فضایی، مسئله سفارت آمریکا دیگر فقط به روابط دیپلماتیک دو کشور مربوط نمیشد؛ بلکه به نمادی از نگرانی عمیق جامعه درباره آینده استقلال سیاسی ایران تبدیل شده بود.
نقطه اوج این نارضایتی در 10 آبان 1358 شکل گرفت؛ زمانی که خبر دیدار مهدی بازرگان و ابراهیم یزدی با زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی جیمی کارتر، در جریان مراسم سالگرد استقلال الجزایر منتشر شد. برژینسکی در ذهن نیروهای انقلابی، از چهرههای مؤثر سیاست آمریکا در قبال ایران و حامی گزینههای سختگیرانه برای حفظ رژیم پهلوی در روزهای پایانی آن بود. انتشار خبر این ملاقات، آن هم بدون اطلاع و هماهنگی با رهبری انقلاب، بر گمانهزنیها درباره مناسبات پشتپرده افزود.
اما اتفاقات آبان، صرفا واکنشی به پذیرش شاه در نیویورک نبود؛ بلکه معلول سلسله رفتارهایی بود که آمریکا از خود بروز داده بود. مجموعه این تحولات، فضای سیاسی کشور را به نقطهای رسانده بود که یک اقدام اعتراضی میتوانست به رویدادی با پیامدهای فراتر از یک تجمع خیابانی تبدیل شود.
روز تسخیر
صبح سیزدهم آبان 1358، خیابان آیتالله طالقانی در تهران شاهد نقطهی عطف دیگری در تاریخ معاصر ایران بود. برنامهی اولیه، برگزاری یک راهپیمایی اعتراضی عمومی توسط دانشجویان و دانشآموزان به مناسبت سالروز تبعید امام خمینی (ره) و گرامیداشت شهدای دانشآموز بود. اما حوالی ساعت 10:30 تا 11 صبح، حدوده 400 تا 500 دانشجو از هسته مرکزی انجمنهای اسلامی چهار دانشگاه بزرگ کشور در اثنای این حرکت، تصمیم ازپیشطراحیشدهی خود را به مرحله اجرا درآوردند. دانشجویان با بازوبندهای مشخص و تصاویری از امام خمینی بر سینه، ناگهان صفوف راهپیمایی را شکافته و به سمت دروازه اصلی سفارت آمریکا تغییر مسیر دادند. عملیات ورود به محوطه سفارت شروع شد؛ دانشجویان با قیچیهای آهنبر زنجیرهای در اصلی را بریدند و همزمان گروهی دیگر از روی دیوارها وارد حیاط شدند.
برای جلوگیری از فرار یا جابهجایی دیپلماتها، بلافاصله قفلهای سفارت را با زنجیرهای جدید بستند و کنترل محوطه را به دست گرفتند. تفنگداران آمریکایی مستقر در سفارت با شلیک گاز اشکآور به مقاومت پرداختند تا فرصت کافی برای نابودی مدارک محرمانه فراهم شود. صدای مداوم دستگاههای خردکن، پودرکننده و سوزاندن میکروفیلمها و حافظههای رایانهای از پشت درهای بسته به گوش میرسید. پس از حدود سه ساعت مقاومت و نفوذ دانشجویان از راه زیرزمین، در ساعت 13:30 تا 15 عصر، ساختمان اصلی به تصرف کامل درآمد.
کارکنان سفارت خود را تسلیم کردند؛ دانشجویان بلافاصله کارمندان ایرانی را آزاد کردند و چهار کمیته تخصصی اسناد، عملیات، خدمات و اطلاعات را برای مدیریت مقر و ضبط مدارک باقیمانده مستقر کردند. به محض پخش خبر تسخیر از رادیو در ساعت 13:30، موجی از مردم به سمت خیابان طالقانی سرازیر شدند و با شعارهای ضدآمریکایی محیط سفارت را محاصره کردند. اما نقطه عطف تعیینکننده، واکنش امام خمینی (ره) بود. هنگامی که خبر تسخیر در قم به ایشان رسید، با توجه به ابعاد مداخلهجویانه سفارت، این حرکت شجاعانه را تایید کرده و از آن با تعبیر تاریخی انقلابی بزرگتر از انقلاب اول و نامگذاری سفارت به لانه جاسوسی یاد نمودند. این حمایت قاطع، آرایش سیاسی کشور را بلافاصله تغییر داد. مهدی بازرگان و کابینهاش در 14 آبان تنها یک روز پس از تسخیر استعفا دادند و اداره امور به شورای انقلاب واگذار شد. به فرمان امام خمینی، زنان و سیاهپوستان آمریکایی که جاسوسی آنان احراز نشده بود، به دلیل مظلومیت تاریخیشان آزاد شدند.
ناکامی در شکستن اراده ایران
با تسخیر لانه جاسوسی به دست دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، 52 تن از عناصر آمریکایی مستقر در آنجا بازداشت شدند. این اقدام، کاخ سفید را در شوک عمیقی فروبرد. جیمی کارتر، رئیسجمهور وقت ایالات متحده که در آستانه انتخابات ریاستجمهوری آمریکا نیز قرار داشت، تمام اهرمهای فشار سیاسی، اقتصادی و امنیتی خود را به کار بست تا نظام نوپای جمهوری اسلامی را وادار به عقبنشینی کند.
دولت آمریکا در نخستین گامهای تلافیجویانه، داراییها و سرمایههای کلان مالی ایران در بانکهای آمریکایی را مسدود کرد و تحریمهای همهجانبهای را به اقتصاد کشور تحمیل نمود. پس از بنبست روشهای سیاسی و اقتصادی، دولت کارتر دست به یک قمار نظامی خطرناک زد. نیروهای دلتا فورس با انجام عملیات نظامی موسوم به پنجه عقاب قصد داشتند با فرود در صحرای طبس، گروگانها را با هجوم نظامی آزاد کنند؛ عملیاتی که با طوفان شن و امداد غیبی الهی با شکستی مفتضحانه مواجه شد و هیمنهی نظامی آمریکا را بیش از پیش در هم شکست. اما مقاومت قاطع ملت ایران و رهبری انقلاب، تمامی این محاسبات را به شکست کشاند. با ناکامی گزینههای نظامی و فشارهای فرسایشی، دولت آمریکا ناچار به تن دادن به راههای دیپلماتیک شد.
در نهایت، پس از ناکامی مسیرهای نظامی و ادامه بنبست سیاسی، مذاکرات غیرمستقیم با میانجیگری دولت الجزایر آغاز شد. پس از تشکیل مجلس شورای اسلامی، امام خمینی تصمیمگیری درباره سرنوشت گروگانها و شرایط آزادی آنان را به نمایندگان ملت واگذار کردند. مجلس نیز چهار شرطی که امام خمینی (ره) تعیین کرده بود را برای حلوفصل بحران تایید کرد که از جمله آنها میتوان به تعهد آمریکا به عدم مداخله در امور داخلی ایران، آزادسازی داراییهای مسدودشده و بازگرداندن اموال و داراییهای شاه اشاره کرد.
سرانجام در آخرین روزهای ریاستجمهوری جیمی کارتر در تاریخ 29 دی 1359، بیانیه الجزایر تدوین و امضا شد. در تاریخ 30 دی 1359، 52 تبعه آمریکایی که چند ساعت پیش از پایان رسمی ریاستجمهوری کارتر آزاد شده بودند، از طریق فرودگاه الجزیره و با هواپیما به ایالات متحده منتقل شدند. این رخداد نقطه پایانی بر بحران 444 روزهای گذاشت که به عنوان یکی از بزرگترین شکستهای تاریخ سیاست خارجی آمریکا در برابر اراده یک ملت انقلابی ثبت گردید.
با این حال، اهمیت تسخیر سفارت را نباید صرفا در سرانجام گروگانگیری یا پیامدهای دیپلماتیک آن خلاصه کرد. این واقعه، جایگاه آمریکا در ایران را بهطور بنیادین تغییر داد و یکی از مهمترین عرصههای تقابل جمهوری اسلامی با سیاستهای مداخلهجویانه واشنگتن را شکل داد. افزون بر آن، اسنادی که از سفارت به دست آمد، بهتدریج ابعاد تازهای از فعالیتهای اطلاعاتی آمریکا و ارتباط آن با نیروهای سیاسی داخل کشور را آشکار کرد.
تسخیر لانه جاسوسی آمریکا در 13 آبان 1358، فراتر از یک بحران دیپلماتیک 444 روزه بود که معادلات بینالمللی عصر جنگ سرد را برهم زد. تا پیش از آن تاریخ، تصور غالب در میان ناظران بینالمللی و حتی بسیاری از دولتمردان جهان این بود که ساختار قدرت، امکانات اطلاعاتی و ماشین نظامی ابرقدرت غرب نفوذناپذیر است. اقدام پیشدستانه دانشجویان و حمایت قاطع تودههای مردم، برای نخستینبار در تاریخ پساجنگ جهانی دوم، پرده از شکنندگی و آسیبپذیری این پرستیژ استکباری برداشت.
شبکه نفوذ آمریکا
اما دستاورد استراتژیک اصلی این واقعه در ابعاد امنیتی رخ داد. آنچه از اسناد لانه جاسوسی به دست آمده بود، اطلاعات و تحلیل ها گذشته را تایید کرد. سفارت آمریکا در خیابان روزولت، صرفا یک ایستگاه جمعآوری اطلاعات دیپلماتیک نظیر آنچه در عرف بینالملل مرسوم است نبود؛ بلکه قرارگاه عملیاتی سیا برای هدایت بحرانها، تقویت گروههای برانداز، پشتیبانی از تحرکات تجزیهطلبانه در مناطق مرزی و کانون تصمیمسازی پنهان علیه تمامیت ارضی ایران نوپا محسوب میشد. با فتح این مقر، دستگاه اطلاعاتی آمریکا بزرگترین و فعالترین شبکه نفوذ و ارتباطی خود را در منطقه خاورمیانه از دست داد.
در جریان تسخیر، کارکنان سفارت برای نابودی مدارک محرمانه فرصت محدودی داشتند. دستگاههای رشتهکننده و پودرکننده اسناد، کورههای مخصوص و ابزارهای امحای اطلاعات به کار افتاده بود. بخش مهمی از مدارک خرد و نابود شد، اما همه اسناد از میان نرفت. آنچه باقی مانده بود، مجموعهای عظیم از کاغذهای رشتهرشتهشده و قطعات پراکنده بود که بازسازی آنها به کاری دشوار و زمانبر نیاز داشت.
تیمی از دانشجویان، ماهها برای کنار هم قرار دادن قطعات اسناد وقت صرف کردند. هر رشته کاغذ، بخشی از یک گزارش یا مکاتبه محرمانه بود و تنها با تطبیق دقیق قطعات میشد متن اصلی را بازسازی کرد. حاصل این تلاش، انتشار مجموعهای گسترده از اسناد سفارت آمریکا بود که در مجموعههای متعدد و نهایتاً در 77 جلد منتشر شد.
اهمیت این اسناد در آن بود که برخلاف تحلیلها و موضعگیریهای سیاسی، بخش قابلتوجهی از آنها متن مکاتبات، گزارشها و ارزیابیهای داخلی دستگاه دیپلماسی و اطلاعاتی آمریکا را در اختیار افکار عمومی قرار میداد. به این ترتیب، امکان بررسی رفتار واشنگتن در ایران، نه فقط از خلال مواضع رسمی، بلکه با مراجعه به مکاتبات و گزارشهای محرمانه خود آن کشور فراهم شد.
در میان این مدارک، اطلاعاتی درباره ارتباط مأموران آمریکایی با برخی چهرههای سیاسی و اجرایی دولت موقت، تلاش برای جذب منابع انسانی و ارزیابی شخصیتهای مؤثر در ساختار جدید دیده میشد. پرونده ابوالحسن بنیصدر و پیشنهادهای مالی مطرحشده از سوی مأموران اطلاعاتی آمریکا، از جمله مواردی بود که در این مجموعه مورد توجه قرار گرفت. همچنین اسناد مربوط به تحولات مناطق مرزی و ارتباطات سفارت با برخی عناصر و جریانهای سیاسی، ابعاد دیگری از فعالیتهای اطلاعاتی آمریکا را روشن ساخت.
از اعلام آمادگی برای نبرد تا اتهام سازش
تسخیر سفارت آمریکا، آزمونی عملی برای مدعیان مبارزه با امپریالیسم بود. جریان رجوی که در ادبیات سیاسی خود همواره بر مبارزه با آمریکا و سلطه خارجی تأکید میکرد، در شکلگیری و اجرای این اقدام نقشی نداشت. دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، بدون اتکا به تشکیلات این جریان، سفارت را تصرف کرده و با حمایت امام خمینی، به کانون اصلی یک تحول بزرگ سیاسی تبدیل شده بودند.
برای جریانی که خود را پیشاهنگ مبارزه با امپریالیسم معرفی میکرد، این اتفاق نمیتوانست بیاهمیت باشد. مسئله فقط غیبت در یک حرکت دانشجویی نبود؛ عنوان مبارزه با آمریکا، که یکی از مهمترین سرمایههای تبلیغاتی جریان رجوی محسوب میشد، اکنون در اختیار حرکتی قرار گرفته بود که از جایگاه رهبری انقلاب و حمایت گسترده مردمی برخوردار بود.
واکنش اولیه سازمان، تلاشی برای جبران این غیبت بود. در 14 آبان 1358، جریان رجوی در پیامی خطاب به امام خمینی، با خطاب قرار دادن ایشان به عنوان «پدر گرامیمان»، آمادگی نیروهای خود را برای حضور در نبرد با آمریکا و قرار گرفتن تحت فرمان ایشان اعلام کرد. همزمان، هواداران سازمان برای نمایش حضور ضدامپریالیستی، به سراغ کنسولگریهای تعطیلشده آمریکا در تبریز و اصفهان رفتند. این اقدامات، در اصفهان به درگیری با مردم و نیروهای پاسدار انجامید و بدون آنکه دستاوردی متناسب با ادعاهای سازمان داشته باشد، پایان یافت.
اما این موضعگیری اولیه، تمام ماجرا نبود. با گذشت زمان و روشنتر شدن ابعاد سیاسی و اطلاعاتی تسخیر سفارت، رویکرد جریان رجوی تغییر کرد. سازمانی که در روزهای نخست، خود را آماده حضور در نبرد با آمریکا معرفی میکرد، در ادامه به منتقد جدی حرکت دانشجویان و نحوه انتشار اسناد تبدیل شد.
این تغییر موضع، پرسش مهمی را پیش میکشید: اگر تسخیر سفارت اقدامی در مسیر مبارزه با امپریالیسم بود، چرا جریان رجوی بعد از آن بهجای حمایت، به تخریب حرکت دانشجویان و بیاعتبار کردن اسناد پرداخت؟
در ادامه جریان رجوی که از دسترسی مستقیم به گاوصندوقهای اسناد لانه جاسوسی محروم مانده بود، در نشریه مجاهد کوشید اسناد بهدستآمده را بی اعتبار نشان دهد. آنان با ادعای اینکه دانشجویان خط امام تبدیل به دکان سیاسی شدهاند، مدعی شدند افشاگریها نه بر اساس حقیقت، بلکه صرفا در خدمت منافع جناحی از روحانیون قدرتمند و باندهای حاکم صورت میگیرد.
در شمارههای 102 تا 106 نشریه مجاهد، مجموعه یادداشتهایی با عنوان ماجرای پشت پرده گروگانگیری منتشر شد. نویسندگان این مطالب با طرح ادعای سازش پنهانی میان جریان حاکم و آمریکا، مدعی بودند که گروگانگیری نه اقدامی مستقل در مبارزه با امپریالیسم، بلکه مانوری سیاسی برای تضعیف نیروهای مخالف و کنار زدن جریانهای واقعاً ضدامپریالیست بوده است.
در این تحلیل، دانشجویان خط امام به ابزار دست جناحی از حاکمیت معرفی میشدند و انتشار اسناد نیز نه اقدامی برای افشای مداخلات آمریکا، بلکه حرکتی گزینشی برای تسویهحساب سیاسی قلمداد میشد. بدینترتیب، جریان رجوی کوشید با جابهجایی جایگاهها، خود را معیار اصالت مبارزه با امپریالیسم معرفی کند و حرکت دانشجویان و حمایت رهبری انقلاب از آن را به سازش و انحصارطلبی نسبت دهد.
لبه تیز این اتهامزنیها متوجه شهید آیتالله بهشتی و سران حزب جمهوری اسلامی بود. نشریه مجاهد با انتشار ترجمههای دستکاریشده و متنهای ناقص از دیدارهای رسمی شهید بهشتی با دیپلماتهای آمریکایی از جمله دیدار 5 آبان 1358 با بروس لینگن و هنری پرکت، کوشید او را به خط سازش و ارتباط پنهانی با آمریکا متهم سازد. اما متن کامل اسناد که بعدها منتشر گردید، نشان داد که شهید بهشتی با صراحت، اقتدار و از موضعی انقلابی با مأموران آمریکایی گفتوگو کرده بود. او در آن دیدارها ضمن یادآوری سوابق جنایات و حمایتهای آمریکا از رژیم پهلوی، صریحا هشدار داده بود که در صورت هرگونه مداخله یا کودتا، ملت ایران آمریکا را مسئول مستقیم خواهد دانست.
تناقض زمانی آشکارتر شد که مذاکرات غیرمستقیم ایران و آمریکا با میانجیگری الجزایر به نتیجه رسید. توافقی که در چارچوب شروط چهارگانه مجلس و با هدف تأمین حقوق ایران انجام شده بود، از سوی جریان رجوی با عنوان سازش با امپریالیسم مورد حمله قرار گرفت. به این ترتیب، هرگاه مقابله با آمریکا در قالب حرکتی خارج از کنترل سازمان شکل میگرفت، با اتهام انحصارطلبی روبهرو میشد و هرگاه نظام برای حلوفصل یک بحران ملی به مذاکره دیپلماتیک روی میآورد، همان اقدام بهعنوان عقبنشینی از مبارزه معرفی میشد. در این الگوی تبلیغاتی، معیار ارزیابی نه نتیجه و محتوای یک اقدام، بلکه جایگاه جریان انجامدهنده آن بود.
این الگوی اتهامزنی و وارونهسازی، دقیقا در موارد دیگر به اوج خود رسید. سعادتی از اعضای کادر مرکزی سازمان بود که در اردیبهشت 1358 دستگیر شده بود و هنگامی که این پرونده جاسوسی عریان افشا شد، دستگاه تبلیغاتی سازمان و نشریه مجاهد همان سناریوی روایت سازی را فعال کردند. نشریه مجاهد با مظلومنمایی و انتشار مصاحبههای متعدد، دستگیری سعادتی را توطئه ارتجاع حاکم و شکنجه و سرکوب پیشتازان مبارزه با امپریالیسم نامید. جریان رجوی در نشریه خود مدعی شد نظام نوپا به دلیل رویکرد سازشکارانه با غرب، سعادتی را به جرم ضدیت با آمریکا و استکبار مجازات میکند!.
ریشههای یک دگرگونی
اما پرسش اساسی همچنان باقی است که منشأ این پراکندگی و تناقض در مواضع جریان رجوی چه بود؟ آیا آنچه در ماجرای لانه جاسوسی مشاهده شد، صرفاً یک مانور تبلیغاتی و تاکتیکی در سال 1358 بود یا ریشه در تحولی عمیقتر در تاریخچه فکری و تشکیلاتی این جریان داشت؟
برای پاسخ به این پرسش، باید میان سازمان اولیه مجاهدین خلق و جریانی که بعدها تحت رهبری مسعود رجوی شکل گرفت، تمایز قائل شد. بنیانگذاران اولیه سازمان، محمد حنیفنژاد، سعید محسن و اصغر بدیعزادگان، در سال 1344 با انگیزه مبارزه با استبداد پهلوی و با تکیه بر برداشتی دینی از مبارزه سیاسی، تشکیلات خود را بنیان گذاشتند. هرچند در همان منظومه فکری اولیه نیز عناصر التقاطی و برداشتهای متأثر از اندیشههای مادیگرایانه وجود داشت، اما نمیتوان همه تحولات بعدی سازمان را به نیت و اندیشه بنیانگذاران آن فروکاست.
ضربه شهریور 1350 ساواک به سازمان، نقطه عطف مهمی در تاریخ آن بود. در جریان این ضربه، بخش عمدهای از کادر مرکزی و اعضای اصلی سازمان بازداشت شدند و بسیاری از آنان در دادگاههای رژیم پهلوی به احکام سنگین محکوم شدند. مسعود رجوی نیز که در آن مقطع بازداشت شده بود، از اعدام نجات یافت.
در سالهای بعد، گرایشهای مارکسیستی در بخشی از بدنه و کادرهای سازمان تقویت شد و سرانجام در سال 1354، تغییر ایدئولوژی رسمی سازمان به اعلام مارکسیسم از سوی بخش غالب تشکیلات انجامید. این تحول، شکاف عمیقی میان اعضای مسلمان و مارکسیست ایجاد کرد و بحران هویت سازمان را به مرحلهای تازه رساند.
پس از انقلاب نیز جریان تحت رهبری رجوی با مسئلهای اساسی مواجه بود: چگونه میتوانست در جامعهای که هویت دینی و مرجعیت مذهبی در آن نقشی تعیینکننده داشت، پایگاه اجتماعی خود را حفظ کند؟ پاسخ آن، حفظ ادبیات عمومی، بخش مهمی از واژگان و نمادهای اسلامی در کنار منظومه فکری و سیاسی ضد اسلامی خود بود. باید میان زبان تبلیغاتی و مبانی نظری تمایز گذاشت. استفاده از واژگانی چون توحید، مبارزه با طاغوت، استکبارستیزی و عدالت، بهتنهایی نشاندهنده پایبندی به مبانی اعتقادی اسلام نیست. مسئله اصلی، نسبتی بود که این مفاهیم با مبانی فکری، روش تشکیلاتی و عملکرد سیاسی جریان رجوی پیدا میکردند.
بزنگاه عمل، نه بلندی شعار
از همین زاویه میتوان ماجرای لانه جاسوسی را دوباره بررسی کرد. جریان رجوی نمیتوانست آشکارا در برابر حرکتی قرار بگیرد که از حمایت گسترده مردمی و تأیید امام خمینی برخوردار شده بود؛ زیرا چنین موضعی با ادعاهای پیشین سازمان درباره مبارزه با آمریکا در تعارض قرار میگرفت. بنابراین، در مرحله نخست با صدور پیام حمایت و نمایش آمادگی برای حضور در میدان، تلاش کرد خود را همراه حرکت معرفی کند؛ اما هنگامی که این واقعه به سرمایهای سیاسی و اجتماعی برای انقلاب تبدیل شد، مسیر تبلیغاتی دیگری را در پیش گرفت.
در این مرحله، مسئله اصلی رقابت با جریانی بود که توانسته بود ابتکار عمل مبارزه ضدامپریالیستی را در اختیار بگیرد و از این طریق، جایگاه سیاسی و اجتماعی جریان رجوی را به حاشیه براند. از همین رو، حمله به دانشجویان خط امام، زیر سؤال بردن اسناد سفارت و متهم کردن مسئولان انقلاب به سازش با آمریکا، به بخش مهمی از ادبیات تبلیغاتی جریان رجوی تبدیل شده بود.
سیزدهم آبان 1358، یک درس مهم در شناخت جریانهای سیاسی بهجا گذاشت همیشه خطرناکترین فاصله، فاصله میان شعاری است که برای مردم سر میدهد و معیاری است که در خلوت تشکیلات خود برای تصمیمگیری به کار میگیرد. تاریخ نشان داد که ممکن است جریانی از استقلال، آزادی و مبارزه با سلطه سخن بگوید، اما در حقیقت این سخن ها ابزاری برای تخریب کسانی باشد که حقیقتا به دنبال استقلال و مبارزه با سلطه هستند هیچ جریانی را نباید فقط با شعارهایش شناخت؛ باید دید در بزنگاهها چه میکند، از چه کسی سود میبرد، در برابر مداخله بیگانه چه موضعی میگیرد و میان منافع ملی و منافع تشکیلاتی خود کدام را مقدم میداند.





نظرات
نظر شما ثبت شد؛ پس از بررسی، در صورت تأیید نمایش داده میشود.
هنوز نظری منتشر نشده است.