مادر شهید محمود عباسی دانش آموز دوره متوسطه اول از رفتن پنهانی فرزندش به جبهه و آخرین وداع با او روایت می‌کند.

به گزارش بخش استان‌ها در وبانگاه به نقل از خبرگزاری تسنیم از اهواز؛ 13 آبان، روز دانش‌آموز، یادآور روزهایی است که نوجوانانی کم‌سن‌وسال، زندگی عادی خود را رها کردند و مردانه پای وطن و آرمان‌های کشورشان ایستادند. آن روزها، شناسنامه‌هایی بودند که با دست‌خط کودکانه تغییر می‌کردند تا شاید راهی برای رسیدن به جبهه باز شود. کجای تاریخ می‌توان چنین رشادت‌های بی‌ریا و خالصانه‌ای را سراغ گرفت؟

شهید محمود عباسی یکی از همان نوجوانان بود؛ پسری که در 15 سالگی راه جبهه را در پیش گرفت و یک سال بعد، در جریان نبرد فاو به شهادت رسید. در گفت‌وگو با مادر این شهید دانش‌آموز، پای خاطراتی از کودکی، رفتن پنهانی به جبهه، چشم‌انتظاری یک مادر و آخرین وداع با فرزندی نشستیم که هنوز دانش آموز بود.

یوم‌الله 13 آبان , خاطره‌نگاری دفاع مقدس , جنگ تحمیلی ,

محمود عباسی متولد چه سالی بود؟ شنیده‌ام هنگام حضور در جبهه دانش‌آموز بوده است. از دوران کودکی او چه خاطراتی به یاد دارید؟

محمود متولد سال 1348 بود. سال 1363 عازم جبهه شد و یک سال بعد، در سال 1364 به شهادت رسید. بله، محصل بود و در دوره متوسطه اول تحصیل می‌کرد.

خاطره‌ای که از کودکی‌اش به یاد دارم این است که خواهرهایش را صدا می‌زد و پشت سرش نماز جماعت می‌خواندند. قنوت را بلد نبود و تمام اجزای نماز را درست به‌جا می‌آورد، جز قنوت که همیشه یادش می‌رفت.

روزی که محمود تصمیم گرفت به جبهه برود را به یاد دارید؟ چگونه از رفتنش مطلع شدید؟

محمود در خیابان کاوه، نزد استاد حمید که جوشکار بود، همراه برادرش شاگردی می‌کرد. یک روز پیش از رفتنش، از استادکارش اجازه گرفته بود و گفته بود: «مادرم مریض است، باید بروم خانه، خواستی کنم»؛ یعنی کاری انجام بدهم.

بعدها معلوم شد به مسجد امام رضا در خیابان احمدی رفته و خودش را به بسیج معرفی کرده بود تا عازم جبهه شود.شب روز بعد که بیدار شدم، دیدم محمود نیست؛ دوچرخه‌اش بود، اما خودش نبود. در خانه را قفل کرده بودم. گویا از بالای در فرار کرده بود.

آن لحظه حدس نزدید که ممکن است به جبهه رفته باشد؟

حدس زدنش سخت نبود. آخر از 12 سالگی ساز جبهه رفتن را می‌زد. من نگذاشته بودم. حتی به مدرسه رفتم و با مدیر صحبت کردم تا وساطت کند و محمود را منصرف کنیم. می‌دانستم بالاخره روزی کار خودش را می‌کند.آن شب را تا صبح نخوابیدم. تا یکی دو ماه بعد، ظهرها و عصرها زیر آفتاب تابستان دم در خانه چشم‌انتظار می‌نشستم؛ شاید قاصدی از طرف محمود پیغامی، نامه‌ای یا چیزی بیاورد و دلم آرام بگیرد.

اولین خبر را از محمود چه زمانی و از چه کسی شنیدید؟

یک روز بعدازظهر که دم در نشسته بودم، دیدم جوانی با لباس رزمندگی از دور می‌آید. تا دیدمش، گفتم خبر محمود را آورده است.

به‌محض رسیدن پرسید: «منزل محمود عباسی کدام است؟»

گفتم: «مادرشم، بگو.»

گفت: «آقا محمودتون صحیح و سالمه، کلی هم سلام رسونده.»

گفتم: «دیدیش یا الکی می‌گی؟»

گفت: «دیدم، خیالتان راحت.»

شهید محمود عباسی در کدام عملیات به شهادت رسید؟ از روزهایی که خبر شهادتش را دریافت کردید چه خاطره‌ای دارید؟

یک شب که خانوادگی دور هم نشسته بودیم، به عموی شهید گفتم: «این آخرین عملیات محمود است؛ یا شهید می‌شود، یا اسیر می‌شود، یا آب می‌بردش.»

گفتند: «این حرف‌ها را نزن، به فال نیک بگیر و دعا کن.»

گفتم: «من از خودم نمی‌گویم، به من گفته می‌شود.»

نبرد فاو بود. 9 روز بعد، دم در مسجد امام رضا رفتم و به یکی از فعالان گفتم: «بچه‌ام چطور شد؟ اگر شهید شده، بگو؛ اگر اسیر است، بگو. فقط نگو نمی‌دانم.»

گفت: «مادر، به جان عزیزم خبر ندارم. فقط شنیدم یک قایق هفت‌نفره در عملیات غرق شده است.»

روزی که برای شناسایی پیکر محمود رفتید را به یاد دارید؟ چه اتفاقی افتاد؟

دلم شهادتش را گواهی داده بود. به یکی از اقوام که از فعالان بود، گفتم: «اگر مرا برای شناسایی نبرید، حلالتان نمی‌کنم.»

گفت: «زن‌عمو، می‌برمت؛ باید باشی.»

دم در، خانمی به من گفت: «شنیدم به پدر و مادر شهدا آمپول فراموشی و آرام‌بخش می‌زنند تا بی‌تابی نکنند و بچه‌شان را فراموش کنند.»

حرفش ناراحتم کرد. گویا بردباری خانواده شهدا را زیر سؤال می‌بردند و منکرش می‌شدند. شایعات صد من یک غاز آن زمان بود؛ اما کاش آن‌طور بود که آن زن می‌گفت.

وقتی وارد سالن شناسایی شدیم، ابهت و قداست پیکر شهدا مرا گرفت. دستم را روی قفسه سینه‌ام گذاشتم و سه بار پشت سر هم تکرار کردم: «السلام علیک ایها الشهدا».

ملافه‌ای که روی پیکر بود کنار رفت؛ محمود پسرم بود. وقتی پیدایش کرده بودند، کلی کمربند فشنگ دور خودش بسته بود. به همرزم‌هایش گفته بود اگر شهید شدم، نمی‌خواهم پیدایم کنند.

در مراسم خاکسپاری چه گذشت؟ توانستید برای آخرین بار با فرزندتان وداع کنید؟

سر مزار، دو نفر دست مرا گرفتند تا مبادا محمود را ببینم یا به او دست بزنم. یک نفر گفت کارتان اشتباه است. بعد از نماز برده بودند خاکش کنند که من رسیدم.

مصاحبه از سیده مریم علوی محمدی

©‌ وبانگاه، خبرگزاری تسنیم